شماره ات چند بود راستی؟..
به چه شماره ای زنگ بزنم بگم گوشی رو بده به شما
بعد تا نفس دارم گریه کنم.. قربون صدقه ات برم.. التماست کنم برگردی..
نه نه! اصلا چرا باید حرف بزنم؟ من باید لال بشم اون لحظه تا فقط شما حرف بزنی.. چون دلم برا صدات تنگ شده.. من دلم تنگ شده برات.. بیا.. خواهش میکنم.. برگرد..
نمیدونم چرا هر چی بیشتر میگذره بیشتر منتظر میشم..
بعد همش برام غیر قابل باوره که تا الان نیومدی..
بعد همش با خودم میگم شاید امشب صیحه اسمانی رو من نشنیدم.. شاید گوشای من مشکل داره.. شاید من لایق شنیدن نبودم.. وگرنه شما اومدی..
نمیتونم باور کنم که ظهور نکردی...
میدونی چیه؟ بدون شما تو یه برزخ گیر کردم..
نه میتونم بمیرم و نه میتونم با این چشمای خاکی ببینمت..
نمیتونم بمیرم چون باید وایستم و انتقام بگیرم و تو دنیا یه تغییر ایجاد کنم.. نمیتونم ببینمت چون لیاقت ندارم..
باباجونم.
دلم میخواد تو عروج عضو باشی..
نمیدونم عضوی یا نه.. فقط میدونم دلم میخواد که باشی... دلم فقط نه.. عقلمم میخواد که باشی.. دل و عقلم که نه..تموم وجودم میخواد که باشی.
خوابم میاد.. خیلی زیاد.. اما نمیتونم برم بخوابم.. همش میترسم ظهور کنی و من خواب بمونم...
همش میترسم بیای و من بخوابم..