عروج
منو دارن میارن.. یعنی منظورم اینه کاش من جاش بودم کاش اون دهقانی من بودم
امروز سیزدهم بود
ی شهید مشابه فامیل خودم آوردن
عروج
... ❤️🩹 @merag_e
روایت امشب ،
کمی زیاد مرا خورد کرد . .
ساعت حدود هفت شب بود؛
پیام دادند گفتند :
حامد دهقانی شهید شده
برادرش گفته میخوایم تا
یه چند لحظه دیگه تابوتش
رو در حد ده دقیقه بیاریم
مکان تاریخی و بعدم بره معراج . .
خودتو میتونی برسونی؟
پیام را که خواندم ،
سریع حاضر شدم و رفتم؛
اما . .
وقتی رسیدم که تابوتش را روی
دست مردم دیدم که دارد میرود . .
دویدم سمتش . .
فقط توانستم دستم را به او برسانم ؛
دلم راضی نشد . .
خواستند در ماشین را ببندند و ببرندش؛
بلند فریاد زدم و گفتم:
سربندم رو متبرک کنید به تابوتش . . 💔
سربندم،
آخرین چیزی بود که به تابوتش
متبرک شد و بعد هم
رفت . . ❤️🩹🕊
همان سربندی که در روایت های
قبل گفته بودم که چطور به من رسیده !
امروز سیزدهم بود که رفت . .
سیزدهم ِ اولین ماه ِ سال . . .
کسی را آوردند مشابه فامیل خودم،
از دیار و خاک ِ شهر خودم . .
اما من نبودم . .
از زمانی که خبر شهادتش را شنیدم،
تا زمانی که پیام را دیدم،
و تا زمانی که به او رسیدم و رفت؛
همه اش در ذهنم میگویم:
کاش من جای او بودم !
کاش . .
اما او کجا و من کجا . . 💔
این وسط چیزی که بیشتر
دلم را میسوزاند این است
که سیزدهم بود ُ
من باز هم ،
از دل ِ خاکسترم ، ققنوس نشدم . .
سیزدهم بود ُ
من هنوز سر این راز را نفهمیدم . .
هنوز هم . .
در نهایت ولی خوشحالم !
حداقل لحظه آخر رسیدم به شهیدم . .
شاید همین سر ِ نخی باشد ،
برای فهم ِ این راز ِ مه آلود . .
ان شاءالله که خیر است !
دعایم کنید . .
یا زهرا . .
[1405/1/13]/روایتی از کف خیابون
-مجنون
@merag_e