امام سید مجتبی نتونست برات راحت عزاداری کنه . .
مظلومیت شما و امام سید مجتبی . .
این منو از هلهله اون بی همه چیزا هم بیشتر میسوزونه . .
ولی . . من تو خیالم با شما زندگی میکردم . .
خب الانم به همون خیال ادامه میدم . .
اما مگه میشه؟ مگه میزارن؟
ولی ممنون که گذاشتی حدیثم بیاد . .
اینجوری هم مامانم خوشحال میشه هم حدیث به خواسته اش رسیده . .
حدیث من خیلی شمارو دوست داشت باباجون . .
مراقبش باش این چند ساعتی که میاد کنارتون . .
حس آدمی رو دارم که انگار حب و ارادتش و حرفاش و کاراش همه ادعا بوده . .
ولی با تمام وجود هم میدونم که هیچوقت حبم به شما ادعا نبوده واقعی بوده از ته ته ته دلم بوده
یعنی اون همه عشق و علاقم به شما . .
اون همه تلاشم . . هیچ نتیجه ای نداشت؟
پنج سال ، عمر کمی برای یه دختر ۱۸ ساله نیست . .
راستی . . چقدر بده که ۱۸ ساله شدم و زنده موندم . . هر کی ندونه شما که میدونستی من چقدر فراری بودم از هجده سال عمر . .
هر کی دلیلش رو ندونه شما که خوب دلیلش رو میدونستی که چرا من دوست ندارم هجده ساله بشم . .
الانم به خدا دیر نشده ابه . .
الانم فقط به قمری ۱۸ سالم شده
به خورشیدی هنوز مونده . .
بیا و خوبی کن . .
بیا و خوبی کن و منو با خودت ببر
به خدا اشتیاقم به رفتن ، به خاطر فرار از این دنیا و سختی هاش نیست . .
میدونی؟ من میدونم هر موقع خستم بشه منو میبری پیش خودت . .
ولی دردم اینه با وجود اینکه انقد دلم میخواد بیام پیشت، هنوز نمیتونم بگم خستمه . .
چون هنوز دنیا به خاطر وجود من تغییر خاصی نکرده . . هنوز انتقامت رو نگرفتم . . هنوز امام سید مجتبی بهم نیاز داره . .
من میدونم اگه فقط یه بار به زبون بیارم خستگیمو بدون هیچ معطلی منو میبری پیش خودت . .
حداقل این برام کاملا روشنه . .