به سکوت خو میگرفت و آن قدر بی حضور شده بود که همه فراموشش کرده بودند.
انگار به دنیا آمده بود که تنها باشد!
-عباسمعروفی-
وقتی حالم بد بود توقع داشتم همه حواسشون فقط به من باشه ولی بعد فهمیدم ادما باید زندگی خودشونو بکنن و اگر شد و دوست داشتن گاهی کنارم باشن.
نمیدونم چطوری توضیح بدم ولی نه اونقدر ناامیدم که دست از تلاش بردارم نه اونقدر امیدوار، که بیشتر تلاش کنم.
درد تموم میشه، ما هم با درد تموم میشیم. چون آدمی که درد کشید و تحمل کرد، دیگه اون آدم سابق نیست اون منِ قدیم میمیره.