وقتی حالم بد بود توقع داشتم همه حواسشون فقط به من باشه ولی بعد فهمیدم ادما باید زندگی خودشونو بکنن و اگر شد و دوست داشتن گاهی کنارم باشن.
نمیدونم چطوری توضیح بدم ولی نه اونقدر ناامیدم که دست از تلاش بردارم نه اونقدر امیدوار، که بیشتر تلاش کنم.
درد تموم میشه، ما هم با درد تموم میشیم. چون آدمی که درد کشید و تحمل کرد، دیگه اون آدم سابق نیست اون منِ قدیم میمیره.
همیشه افراد ساکت را دوست داشته ام.
هیچگاه نمیفهمی که در حال رقصیدن
در رویای خود هستند یا
دارند سنگینی بار هستی را به دوش میکشند.
وصیت کردهام بعد از مرگم،
همراه من، دو فنجان چای هم دفن کنند!
شاید صحبتهای من با خدا به درازا کشید؛
بههرحال دلخوریها کم نیست...
-سیمین بهبهانی-