.
📕 قاچاقچی زبل!
مردی با دوچرخه بـه خط مرزی میرسد. او
دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور
مرزی می پرسد: “در کیسه ها چه داری؟”
مرد میگوید: “شن.”
مامور وی را از دوچرخه پیاده می کند و
چون بـه او مشکوک شده بود، یک شبانه
روز وی را بازداشت می کند، ولی پس از
بازرسی جز شن چیز دیگری در بساط مرد
دوچرخه سوار نمی یابد؛ بنابراین بـه او
اجازه عبور میدهد.
هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص
پیدا می شود و مشکوک بودن و بقیه
ماجرا…
این موضوع بـه مدت سه سال هر هفته
یکبار تکرار می شود و پس از آن مرد
دیگر در مرز دیده نمیشود.
یک روز مامور او را در شهر میبیند و
پس از درود و احوال پرسی، بـه او
میگوید: "من هنوز هم بـه تو مشکوکم و
میدانم کـه در کار قاچاق بودی، راستش
را بگو. چه چیزی را از مرز رد میکردی؟"
قاچاقچی میگوید: "در کار قاچاق دوچرخه
بودم و تو در کیسه شن دنبال مدرک
بودی!!"
بعضی وقت ها دید ما آنقدر محدود میشود که موضوعات فرعی ما را بـه کلی
از موضوع اصلی غافل میکنند.
#داستان
#داستان_کوتاه
#داستان_آموزنده
@mersadeiranir
.
📗 سلامی که بوی نفت میداد!
یکی از بزرگان میگفت: یک گاریچی در محلمان بود که نفت میبرد و به او عمو نفتی میگفتند.
یک روز مرا دید و گفت : سلام ببخشید خانه تان را گازکشی کرده اید ؟
گفتم : بله!
گفت : فهمیدم ، چون سلام هایت تغییر کرده است !
من تعجب کردم ، گفتم: یعنی چه!؟
گفت: قبل از اینکه خانه ات گازکشی شود
خوب مرا تحویل می گرفتی، حالم را
می پرسیدی. همه اهل محل همینطور بودند.
هرکس خانه اش گازکشی میشود
دیگر سلام علیک او تغییر میکند…
از اون لحظه، فهمیدم سی سال سلامم
بوی نفت میداده. عوض اینکه بوی
انسانیت و اخلاق بدهد.
سی سال او را با اخلاق خوب تحويل گرفتم و خیال میکردم اخلاقم خوب است.
ولی حالا که خانه را گازکشی کردهام
ناخودآگاه فکر کردم نیازی نیست به او سلام کنم.
حواسمان باشد، سلام مان بوی نیاز ندهد!
شبتون مهدوی🙏🌸🍀
#داستان_آموزنده
@mersadeiranir
📚 #داستان_آموزنده
مردی در کنار ساحل دور افتاده ای قدم
میزد که مردی را در فاصله دور می بیند
که مدام خم میشود و چیزی را از روی
زمین بر میدارد و داخل اقیانوس پرت
میکند.
مرد نزدیکتر می رود و میبیند که یک
مرد بومی صدفهایی که آب با خودش به
ساحل می آورد را برمی دارد و در آب
میاندازد.
مرد که کنجکاو شده بود جلو می رود و
می گوید: "صبح بخیر رفیق، خیلی دلم
می خواهد بدانم چه می کنی؟"
مرد بومی پاسخ می دهد: "این صدفها را
داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد
دریاست و این صدف ها به ساحل دریا
آمده اند. اگر آنها را توی آب نیندازم از
کمبود اکسیژن خواهند مرد."
"دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در
این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود
دارد. تو که نمیتوانی همه آنها را به داخل
آب برگردانی؛
تازه همین یک ساحل نیست. نمیبینی
کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمیکند؟"
مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره
صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و
گفت: "برای این یکی اوضاع فرق کرد." 😊🌸🍀
#داستان
@mersadeiranir
📚 یک داستان تربیتی زیبا
پسر بچه شروري بود كه ديگران را با
سخنان زشتش خيلي ناراحت مي كرد.
روزي پدرش جعبه اي پر از ميخ به او داد
و گفت: هر بار كه كسي را با حرفهايت
ناراحت كردي، يكي از اين ميخها را به
ديوار طويله بكوب.
روز اول، پسرك بيست ميخ را به ديوار
كوبيد. پدر از او خواست تا سعي كند
تعداد دفعاتي كه ديگران را آزار میدهد،
كم كند تا میخ های کمتری روی دیوار بکوبد.
پسرك تلاشش را كرد و تعداد ميخهاي
كوبيده شده به ديوار كمتر و كمتر شد.
يك روز پدرش به او پيشنهاد كرد تا هر بار
كه توانست از كسي بابت حرفهايش
معذرت خواهي كند، يكي از ميخها را از
ديوار بيرون بياورد.
روزها گذشت تا اينكه يك روز پسرك پيش
پدرش آمد و با شادي گفت: بابا، امروز
تمام ميخها را از ديوار بيرون آوردم!
پدر دست پسرش را گرفت و با هم به
طويله رفتند. پدر نگاهي به ديوار انداخت
و گفت آفرين پسرم! كار خوبي انجام
دادي؛ اما به سوراخهاي ديوار نگاه كن.
ديوار ديگر مثل گذشته صاف و تميز
نيست.
وقتي تو عصباني مي شوي و با حرفهايت
ديگران را مي رنجاني، آن حرفها هم چنين
اثری روی مردم مي گذارند.
تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو
كني و آن را بيرون آوري، اما هزاران بار
عذرخواهي هم نمي تواند زخم ايجاد شده
را خوب كند. 👌
#داستان_آموزنده
@mersadeiranir
.
📕 تیر خلاص شیطان 🏹
فردی کیسهای طلا در باغ خود دفن کرده
بود و بعد از مدتی یادش رفت کجا دفنش
کرده. پس نزد مرد فهیم و فقیهی رفت.
مرد فقیه گفت: نیمهشب برخیز و تا صبح
نماز بخوان. اما باید مواظب باشی که
لحظهای ذهنت نزد گمشدهات نرود و نیت
عبادت تو مادی نشود.
مرد نیمهشب به نماز ایستاد و نزدیک
صبح یادش افتاد کیسه را کجای باغ دفن
کرده است.
سریع نماز خود را به هم زد و بیل را
برداشت و به سمت باغ روانه شد.
محل را کند و کیسهها را در آغوش کشید.
صبح شادمان نزد مرد فقیه آمد و بابت
راهنماییاش تشکر کرد.
مرد فقیه گفت: میدانی چه کسی محل
سکه ها را به تو نشان داد؟
مرد گفت: نه.
فقیه گفت: کار شیطان بود که دماغش را
بر سینهات کشید و یادت افتاد!
مرد تعجب کرد و گفت: به خدا که من برای شیطان نماز نمیخواندم.
مرد فقیه گفت: میدانم، خالص برای خدا
بود. شیطان دید اگر چنین پیش بروی و
لذت عبادت و راز و نیاز و سجده شبانه را
بچشی، دیگر او را رها میکنی.
نزدیک صبح بود، ملائک میخواستند لذت
عبادت شبانه را به کام تو بچشانند که
شیطان محل طلاها را یاد تو انداخت تا
محروم شوی.
اگر یک شب این لذت را درک میکردی،
برای همیشه سراغ عبادت نیمهشب
میرفتی. شیطان یادت انداخت تا نمازت
را قطع کنی.
چنانچه وقتی قطع کردی و رفتی طلاها را
پیدا کردی، دیگر نمازت را نخواندی و
خوابیدی.
و اینجا بود که شیطان تیر خلاص خود را
به سمت تو رها کرد...
#داستان
#داستان_کوتاه
#داستان_آموزنده
@mersadeiranir
📚 پند حکیمانه سقراط حکیم
روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی
ناراحت و متاثر است.
علت ناراحتیش را پرسید.
مرد پاسخ داد: در راه که می آمدم یکی از
آشنایان را دیدم. سلام کردم، جواب نداد و
با بیاعتنایـی و خودخواهی گذشت و رفت
و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.
سقراط گفت: چرا رنجیدی؟
مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که
چنین رفتاری ناراحت کننده است.
سقراط پرسید: اگر در راه کسی را میدیدی
که به زمین افتاده و از درد و بیماری به
خود میپیچد، آیا از دست او دلخور
و رنجیده میشدی؟
مرد گفت: مسلم است که هرگز دلخور
نمیشدم، آدم از بیمار بودن کسی دلخور
نمیشود.
سقراط پرسید: به جای دلخوری چه
احساسی مییافتـی و چه میکردی؟
مرد جواب داد: احساس دلسـوزی میکردم و سعی میکــردم طبیب یا دارویی به او برسانم.
سقراط گفت: همه این کارها را به خاطر
آن میکردی که او را بیمار میدانستی.
آیا انسان تنها جسمش بیمــار می شود؟
و آیا کسی که رفتارش نادرست است
روانش بیمــار نیست؟
اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز
رفتار بـــــدی از او دیده نمی شود.
بیماری فکری و روان، نامش غفلت است
و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به
کسی که بدی می کند و غافل است، دل
سوزاند و کمک کرد و به او طبیــــب روح و
داروی جان رساند.
پس از دست هیچ کس دلخور مشو و
کینه به دل مگیر و آرامــش خود را هرگز از
دست مده و بدان که هر وقت کسی
بــــدی می کند در آن لحظه بیمار است.
#داستان
#داستان_آموزنده
@mersadeiranir
📘 #داستان_آموزنده
پادشاهی در بستر بیماری افتاد. پزشک
حاذقی بر بالین وی حاضر کردند.
پزشک گفت: باید کل خون پسر جوانی را
در بدن تو تزریق کنند تا ضعف و کسالتت
برطرف گردد.
شاه از قاضی شهر فتوای مرگ جوانی را
برای زنده ماندن گرفت.
پدر و مادری را نشانش دادند که از فقر در
حال مرگ بودند. پولی دادند و پسر جوان
آنها را خریدند.
پسر جوان را نزد پادشاه خواباندند تا خون
او را در پادشاه تزریق کنند.
جوان دستی بر آسمان برد و زیرلب دعایی
کرد و اشکش سرازیر شد.
شاه را لرزه بر جان افتاد و پرسید چه دعایی کردی که اشکت آمد؟
جوان گفت: در این لحظات آخر عمرم
گفتم: خدایا، والدینم به پول شاه نیاز
دارند و به مرگ من رضایت دادند.
و قاضی شهر به مقام شاه نیاز دارد که با
فتوای مرگ من به آن میرسد.
با مرگ من، پزشک به شهرت نیاز دارد که
شاه را نجات میدهد و به آن میرسد.
و شاه با خون من به زندگی نیاز دارد که
کشتن من برایش نوشین شده است.
گفتم: خدایا میبینی، تمام خلایقت برای
نیازشان مرا میکشند تا با مرگ من به
چیزی در این دنیای پست برسند.
ای خالق من، تنها تو هستی که مرا برای
نیاز خودت نیافریدی و از وجود بندهات
بینیازی، تنها تو هستی که من هیچ سود
و زیانی به تو اگر بخواهم هم، نمیتوانم
برسانم.
ای بینیاز، تو را به حق بینیازیات قسم
میدهم که مرا بر خودم ببخشی و از
چنگ این بندگان نیازمندت رهایم کنی.
شاه چون دعای جوان را شنید زار زار
گریست و گفت: برخیز و برو. من مردن را
بر این گونه زنده ماندن ترجیح میدهم.
شاه با چشمانی اشکآلود سمت جوان
آمده و گفت: دل پاکی داری دعا کن خدای
بینیاز مرا هم شفا داده و از خلایقش بینیازم کند.
جوان دعا کرد و مدتی بعد شاه شفای
کامل یافت.
#داستان_کوتاه
#فقط_خدا
شبتون مهدوی🙏🌸🍀😊
@mersadeiranir
📚 ندیمه زیرکی که از مرگ گریخت
پادشاهی در قصر خود سگی تربیت شده ای برای ازبین بردن مخالفان در قفس داشت که بسیار خشن بود.
اگر کسی با اوامر شاه مخالفت می کرد یا آن ها را درست انجام نمی داد ماموران آن شخص را جلو سگ می انداختند و سگ وی را دریک چشم برهم زدن پاره پاره می کرد.
یکی از ندیمان شاه که خیلی زیرک بود با خود فکر کرد که اگر روزی شاه بر او خشمگین شد و او را جلو سگ انداخت چه کند؟
این وحشت سراپای وجودش را فراگرفته بود که به این فکر افتاد که سگ را دست آموز کند.
لذا هر روز گوسفندی می کشت و گوشت آنرا با دست خود به سگ می داد این کار را آنقدر تکرار کرد که اگر یکروز غیبت می کرد، روز بعد سگ به شدت دم تکان می داد و منتظر نوازش او می شد.
روزی شاه بر آن مرد خشمگین شد و دستور داد که او را در قفس جلو سگ بیاندازند.
ماموران از دستور شاه تبعیت کردند ولی سگ که او می شناخت دور او حلقه زد و سر روی دست او گذاشته و به خواب رفت.
یک شبانه روز گذشت و ماموران آمدند تا لاشه های مرد را از قفس بیرون ببرند که با دیدن این صحنه متعجب شده و نزد شاه رفتند.
ماموران به شاه گفتند: این مرد آدمی نه، بلکه فرشته است. او در دهن سگ نشسته و دندان سگ به مهر بسته!
شاه به شتاب آمد تا صحنه را ببیند و بعد به عذر و زاری پرداخت و گفت تو چه کردی که سگ ترا پاره پاره نکرد؟
مرد گفت: ده سال نوکری تو را کردم این شد عاقبتم...!
فقط چند بار خدمت این سگ را کردم مرا ندرید ...!
به قول نظامی گنجوی:
سگ، صلح کند به استخوانی
ناکس، نکند وفا به جانی
#داستان_کوتاه
#داستان_آموزنده
@mersadeiranir
📚 راز جعبه کفشی که پس از ۶۰ سال فاش شد
زن و شوهری بیش از شصت سال با همدیگر زندگی مشترک داشتند.
آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.
در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز رو از همدیگر پنهان نمی کردند....
مگر یک چیز: جعبه کفشی بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و در موردش هم چیزی نپرسد.
در همه این سالها، پیرمرد آن رو نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند.
در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع و رجوع می کردند، پیر مرد جعبه کفش را آورد و به همسرش نشان داد.
پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید.
پس از او خواست تا در جعبه را باز کند.
وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و مقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد.
پیرمرد دراین باره از همسرش سوال کرد.
پیرزن گفت: هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم، مادر بزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید.
او به من گفت که هروقت از دست تو عصبانی شدم، ساکت بمانم ویک عروسک ببافم.
پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت و سعی کرد جلوی ریزش اشک هایش را بگیرد.
فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود.
پیرمرد از این بابت در دلش شادمان شد.
پس رو به همسرش کرد و گفت این همه پول چطور؟ پس اینها از کجا آمده اند؟
پیرزن پاسخ داد: آه عزیزم این پولی است
که از فروش عروسک ها به دست آورده ام. 😔😢
#داستان
#داستان_آموزنده
@mersadeiranir
#داستان_واقعی
خواندنی و بسیار مهم
تقصیر شماست...!
در زمان دانش آموزی معلمی داشتیم به نام آقای سید مهدی موسوی كه در آمریكا تحصیل كرده و تازه به وطن بازگشته بود و از همین روی، گاه و بیگاه خاطرات و تجربههایی از سالهای زندگی در ایالت اوهایو نقل میكرد و این گفتهها به اقتضای دوره نوجوانی به دقت در ذهن ما ثبت و ضبط می شد.
ایشان میگفت: یک روز در دانشگاه اعلام شد كه در ترم آینده، مشاور اقتصادی رییس جمهوری سابق آمریكا -گمان می كنم ریچارد نیكسون - قرار است درسی را در این دانشگاه ارائه كند و حضور آن شخصیت نامدار و مشهور چنان اهمیتی داشت كه همه دانشجویان برای شركت در كلاس او صف بستند و ثبت نام كردند و اولین بار بود كه من دیدم برای چیزی صف تشكیل شده است.
به دلیل كثرت دانشجویان، كلاسها در آمفی تئاتر برگزار میشد و استاد كه هر هفته با هواپیما از واشنگتن میآمد، دیگر فرصت آشنایی با یكایک دانشجویان را نداشت؛ اما گاهی به طور اتفاقی و بر حسب مورد نام و مشخصات برخی را میپرسید.
در یكی از همان جلسات نخست، به من خیره شد و چون از رنگ و روی من پیدا بود كه شرقی هستم، از نام و زادگاهم پرسید و بعد برای این كه معلومات خود را به رخ دانشجویان بكشد، قدری درباره شیعیان سخن گفت و البته در آن روزگار كه كمتر كسی با اسلام علوی آشنا بود، همین اندازه هم اهمیت داشت، ولی در سخن خود قدری از علی علیهالسلام با لحن نامهربانانه و نادرستی یاد كرد.
این موضوع بر من گران آمد و برای آگاه كردن او، ترجمه انگلیسی #نهجالبلاغه را تهیه كردم و هفتههای بعد، به منشی دفتر اساتید سپردم تا هدیه مرا به او برساند.
در جلسات بعد دیگر فرصت گفتوگویی پیش نیامد و من هم تصور میكردم كه یا كتاب به دست او نرسیده و یا از كار من ناراحت شده و به همین دلیل، تقریبا موضوع را فراموش كردم.
روزی از روزهای آخر ترم، در كافه دانشگاه مشغول گفتگو با دوستانم بودم كه نام من برای مراجعه به دفتر اساتید و ملاقات با همان شخصیت مهم و مشهور از بلندگو اعلام شد. با دلهره و نگرانی به دفتر اساتید رفتم و هنگامی كه وارد اتاقش شدم، با دیدن ناراحتی و چهره درهم رفتهاش، بیشتر ترسیدم.
با دیدن من روزنامهای كه در دست داشت به طرف من گرفت و گفت میبینی؟ نگاه كن! وقتی به تیتر درشت روزنامه نگاه كردم، خبر و تصویر دردناک خودسوزی یک جوان را در وسط خیابان دیدم.
او در حالی كه با عصبانیت قدم می زد گفت: میدانی علت درماندگی و بیچارگی این جوانان آمریكایی چیست؟ بعد به جریانات اجتماعی رایج و فعال آن روزها مانند هیپیگری و موسیقیهای اعتراضی و آسیبهای اخلاقی اشاره كرد و سپس ادامه داد: همه اینها به خاطر تقصیر و كوتاهی شماست!
من با اضطراب سخن او را میشنیدم و با خود میگفتم: خدایا، چه چیزی در این كتاب دیده و خوانده كه چنین برافروخته و آشفته است؟
او سپس از نهجالبلاغه یاد كرد و گفت: از وقتی هدیه تو به دستم رسیده، در حال مطالعه آن هستم و مخصوصا فرمان علیبنابیطالب، به مالک اشتر را كپی گرفتهام و هر روز میخوانم و عبارات آن را هنگام نوشیدن قهوه صبحانه، مرور میكنم تا جایی كه همسرم كنجكاو شده و میپرسد: این چه چیزی است كه این قدر تو را به خود مشغول كرده است؟
بعد هم شگفتی و اعجاب خود را بیان كرد و گفت: من معتقدم اگر امروز همه نخبگان سیاسی و حقوقدانان و مدیران جمع شوند تا نظام نامهای برای اداره حكومت بنویسند، نمیتوانند چنین منشوری را تدوین كنند كه قرنها پیش نگاشته شده است!
دوباره به روزنامه روی میز اشاره كرد و گفت: میدانی درد امثال این جوان كه زندگیشان به نابودی میرسد چیست؟ آنها نهج البلاغه را نمیشناسند!
آری، تقصیر شماست كه علی را برای خود نگهداشتهاید و پیام علی را به این جوانان نرساندهاید! دلیل آشوب و پریشانی در خیابانهای آمریكا، محرومیت این مردم از پیام جهان ساز و انسان پرور، نهج البلاغه است.
این داستان را در سن دوازده سالگی از معلم خود شنیدم، اما سالها بعد از آن وقتی كه برای جشنواره باران غدیر در تهران میزبان مرحوم پروفسور دهرمندرنات نویسنده و شاعر برجسته هندی بودیم، چیزی گفت كه حاضران در جلسه را به گریه آورد و مرا به آن خاطره دوران نوجوانی برد.
پیرمرد هندو در حالی كه بغض كرده بود و قطرات اشک در چشمانش حلقه زده بود، از مظلومیت علیبنابیطالب یاد كرد و با اشاره به مشكلات گوناگون اجتماعی در كشورهای مختلف جهان گفت: شما در معرفی امام علی و نهجالبلاغه موفق نبودهاید! باید پیامهای امام علی را چون سیمكشی برق و لولهكشی آب به دسترس یكایک انسانها در كشورها و جوامع مختلف رساند.
به عشق امیرالمومنین نشر دهید...
✍ نقل از کانال #استاد_حبیبالله
📝از انچه بر دیگران گذشت، درست زیستن را بیاموزیم'
🖌 #داستان_اموزنده🎐
@mersadeirani
.
📕 زنده به گور کردن الاغ بیچاره!
کشاورزی، الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی داخل یک چاهِ بدون آب افتاد.
کشاورز هر چه کوشید نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.
پس او و مردم روستا تصمیم گرفتند برای اینكه حیوان بیچاره زجر نكشد، چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بمیرد.
مردم با سطل روی سر الاغ خاك میریختند، اما الاغ هر بار خاكها را میتكاند و سعی میكرد روی خاكها بایستد.
روستاییها به زنده به گور كردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم به بالا آمدن ادامه داد تا اینكه به لبه چاه رسید و در میان بهت و ناباوری کشاورز و روستاییان از چاه بیرون آمد!
گاهی مشكلات، مانند کوهی از خاك بر سر ما میریزند و ما دو انتخاب بیشتر نداریم: یا مشكلات ما را زنده به گور كنند و یا اینكه از آنها پلهای برای بالا رفتن درست کنیم.
شبتون مهدوی🙏🌸🍀
#داستان_کوتاه
#داستان_آموزنده
@mersadeirani