مــصــــبـاح الـــهـــدیٰ💚
🎀🍃 🍃 #او_را♥️ #قسمت_صد_ونوزده ♡﷽♡ صبح همین که چشمام رو باز کردم،دلشوره به دلم چنگ انداخت! دانشگاه!
🎀🍃
🍃
#او_را♥️
#قسمت_صد_وبیست
♡﷽♡
-سلام بی معرفت.کجایی تو؟
-سلام مرجان جونم.چطوری؟
-خوب یا بدم چه فرقی میکنه برای تو؟
-دیوونه!یه جوری حرف میزنه انگار ده ساله همو ندیدیم!خوبه چند روز پیش با هم بودیم!
-یعنی الان نمیخوای دعوتم کنی بیام خونتون؟!
خندم گرفت از مدل حرف زدنش.
-چرا خل و چل.میخوام!
-خب بکن دیگه!
-مرجان جان میشه افتخار بدی امشب بیای خونه ی ما؟
-نه نمیشه!
-کوفت!مسخره...
-عه؟به به چندوقتی بود از این کلمات گهربار کمتر میشنیدم ازت!با ادب شده بودی!
-مگه بده؟
-اوهوم!همین ترنم بیشعور خودم بهتره!
صدای خنده ی بلندم به بغض نصفه نیمه ی تو گلوم تنه زد و باعث شد چشم هام دوباره پر از اشک بشه.تازه فهمیدم چقدر بده بغض داشته باشی و بخوای بخندی!
سرم رو روی فرمون گذاشتم و چشم هام رو بستم.این بار هم صدای گوشی،سکوت ماشین رو در هم شکست...
انگار من حتی توی عالم خیال هم،اجازه ی خلوت با سجاد رو نداشتم!
-سلام خاااانوم!خوبی؟
-سلام.ممنون زهرا جون.تو خوبی؟
-خداروشکر.ممنون.میگم که وقت داری امروز ببینمت؟!
-امممم...راستش نه.مرجان میخواد بیاد پیشم!
-عه؟حیف شد.دوست داشتم ببینمت!پس بمونه برای فردا اگر خدا بخواد.
-باشه گلم.منم دوست داشتم ببینمت.مرجان چنددقیقه قبل از تو زنگ زد!
-پس از تنبلی خودم بود!عیب نداره عزیزم.خوش بگذره.
-ممنون عزیزم.
واقعا حیف شد که دیر زنگ زد!هرچند دلم برای مرجان تنگ شده بود؛اما ساعت های بودن با زهرا،بیشتر خوش میگذشت.
به صندلی تکیه دادم و نگاهم رو به در کوچیک فلزی سفیدرنگ دوختم.
تازه رسیده بودم خونه و داشتم چادرم رو قایم میکردم که مرجان رسید.کیف و کیسه ای که دستش بود رو گذاشت رو میز و ولو شد رو کاناپه.
-بذار برسی بعد وا برو!!
-وای ترنم خیلی خسته ام .مامانتینا کی میان؟
-کم کم باید برسن .چرا خسته ای؟
-بابا دو روزه نیکی برام زندگی نذاشته!
همش منو میکشه اینور،میکشه اونور!خستم کرده...الانم کلی صغری کبری چیدم تا پیچوندمش و اومدم!
-نیکی؟!قضیه چیه؟!
-بابا به این بهروز نکبت شک کرده .پدر منو دراورده!دو روزه هرجا بهروز رفته،مثل کارآگاها دنبالش رفتیم.
-عه!!جدی؟چرا؟اونا که خیلی همو دوست داشتن!
-هه!آره خیلی!
ولی فقط تا قبل از اینکه بهروز یکی خوشگلتر از نیکی رو ببینه!من همون روز اول به این دختره احمق گفتم این پسره دنبال پول باباته نه خود خرت !کو گوش شنوا؟
-یعنی چی؟!الان نیکی کجاست؟
-هیچی .رفته وسایلشو جمع کنه و بره خونه باباش!
-وای مرجان راست میگی؟
-نه یه ساعته دارم دروغ میگم!
-ای وای چه بد!خیلی ناراحت شدم.
-نشو!کسی که به حرف گوش نکنه همین میشه عاقبتش!بهروزم یکی مثل سعید،نیکی هم یکی مثل تو!
سرم رو انداختم پایین
-اوهوم.
با صدای ماشین و باز شدن در،مرجان هم از جاش بلند شد و وسایلش رو برداشت و رفت سمت اتاق .
خودشم میدونست بابام خیلی ازش خوشش نمیاد!
برای همین سعی میکرد با هم رو به رو نشن.
دو لیوان شربت درست کردم و بردم بالا.
مرجان رو تختم نشسته بود و یه گوشه ی لبش رو به نشونه تمسخر بالا داده بود.
-مامانتینا فهمیدن رد دادی؟!
-من؟برای چی؟
-ترنم انصافا اینا چین رو در و دیوار اتاقت؟!
بیشعور عکس منو از دیوار کندی که این چرت و پرتا رو بچسبونی؟؟
-مرجان باور کن اینا چرت و پرت نیستن!
منو نگاه کن!من همون دختر چند ماه پیشم؟؟ببین چقدر عوض شدم!
سر تا پام رو نگاه کرد و پوزخند زد
-به فرضم که خوب شده باشی؛اونی که حال تو رو خوب کرده، زمانه.
نه این مزخرفات!اینا هم حکم همون کلاس هایی که قبلا میرفتی رو دارن.
فقط حواست رو از اصل ماجرا پرت میکنن.
ترنم تو از جهان پرتی کلا!
این که پایان دنیا نزدیکه و بشر هیچ راه نجاتی نداره رو حالا دیگه کل عالم فهمیدن.
کمال و آرامش و اینجور مزخرفاتی که رو در و دیوار اتاقت زدی،همه کشکه عزیزمن!
هممون به زودی تموم میشیم. تو این چند روزی که از عمرت مونده لااقل خوش بگذرون!
سینی شربت رو گذاشتم رو تخت و با مهربونی نگاهش کردم.
-یه نفس هم بگیر وسط حرفات!
خندید و لیوان شربتش رو برداشت.
ادامه دادم
-مرجان اینجوریا که تو میگی هم نیست .ما هر چی میکشیم بخاطر اینه که به یه زندگی حداقلی و کم لذت قانع شدیم.
اگر بدونیم ما نیومدیم که مثل حیوونا صبح و شبمون رو الکی بگذرونیم و از هرچی که خوشمون اومد بریم طرفش،کم کم همه چی فرق میکنه.
چشم هاش رو ریز کرد
-ترنم انصافا حوصله ندارم.
بیا بیخیال ما شو!
-من دلم میخواد تو هم درست زندگی کنی!چرا نمیفهمی اینو؟
-من نمیخوام درست زندگی کنم!دلم میخواد همینجوری باشم.
من اینجوری خوشم!
بہ قلم🖊
" #محدثہ_افشارے"✨
#ڪپےبدونذڪرنامنویسندهومنبعمجازنیسد🤓
هرروز از ڪانال😌👇
@mesbahehedayat
🎀🍃
🍃
#او_را♥️
#قسمت_صد_وبیست_ویک
♡﷽♡
هنوز نتونسته بودم نمازم رو بخونم.شام رو با هم تو اتاق خوردیم.نشسته بودیم و با گوشی هامون مشغول بودیم که بلند شد و رفت سمت وسایلش و یه بطری کوچیک درآورد
-ببین چی آوردم برااااات!
-مرجان!اینو برای چی آوردی اینجا؟
-آوردم خوش باشیم عشقم!
احساس کردم بدنم یخ زد
-مرجان بذارش تو کیفت.خواهش میکنم.
اخم کرد
-وا!یعنی چی؟انگار یادت رفته التماسم میکردی...
-میدونی که تو ترکم.ازت خواهش میکنم!
-نچ!نمیشه.
در اتاق رو قفل کرد و اومد کنارم.
تو دوتا لیوان ریخت و گرفت جلوی صورتم.با دستم عقبش زدم.
-مرجان بگیرش کنار...لطفا!
-ترنم لوس نشو.مامانتینا هم الان خوابیدن دیگه.کسی نمیفهمه.منم که به کسی نمیگم تو چیزی خوردی!
یه دفعه ساکت شدم.راست میگفت.کسی چیزی نمیفهمید!
خیلی وقت بود نخورده بودم.دوست نداشتم بگم کم آوردم اما داشتم وسوسه میشدم؛نفسم داشت شدیدا قلقلکم میداد.
-آفرین آجی گلم.بیا یه شب رو بی دغدغه بگذرونیم.
احساس میکردم بدنم داره میلرزه.یه نگاه به لیوان انداختم و یه نگاه به برگه های روی دیوار.قلبم تندتر از همیشه میزد و داغ داغ شده بودم.چشم هام رو بستم،سرم رو تو دست هام گرفتم و از خدا کمک خواستم و نالیدم
-ولم کن مرجان...نمیخورم.جون ترنم بیخیال!
هیچ صدایی ازش نیومد.سرم رو بالا آوردم.با اخم تو چشم هام زل زده بود.
-میخوای التماست کنم؟به جهنم!نخور.
بلند شد رفت سمت تراس و هر دو لیوان رو تو حیاط خالی کرد.
نفس راحتی کشیدم.
بدون توجه به من برگشت رو تخت و خوابید.رفتم کنارش و دستم رو گذاشتم رو شونش.
-مرجان؟
دستش رو آورد بالا و بازوش رو گذاشت رو صورتش.دوباره تکونش دادم
-مرجان؟قهری؟
بازهم حرفی نزد.
-خب چرا ناراحت میشی؟تو که میدونی من دیگه نمیخورم.چرا اینقدر زودرنجی تو؟مرجان؟
میدونستم چجوری باید آرومش کنم.نشستم بالا سرش و موهاش رو آروم آروم ناز کردم.بعد از چند دقیقه آروم و با مهربونی شروع به صحبت کردم
-مری؟!قهر نکن دیگه!مگه چیکار کردم خب؟
دستش رو برداشت.ولی همچنان روش به سمت تراس بود و اخمی تو پیشونیش...
-چرا اینقدر عوض شدی؟
خم شدم و بوسش کردم
بده؟
اره بده
بده.... دوست دارم مثل قبل باشی .مثل هم باشیم.
ته دلم یه جوری شد!یعنی مرجان دوست داشت من تو همون حال بدم بمونم؟
چقدر با زهرا فرق داشت...!
-مرجان من نمیخوام زندگیم مثل قبل باشه! حال بدم یادت رفته؟
چشم هاش رو بست و دیگه حرفی نزد.زانوهام رو بغل کردم و دیگه اصراری برای جواب دادنش نکردم.
نمازم مونده بود و چنددقیقه دیگه قضا میشد. نه میتونستم بیرون از اتاق بخونم و نه داخل اتاق .یه چشمم به مرجان بود و یه چشمم به ساعت .خوابش برده بود ولی اگر یدفعه بیدار میشد،دیگه نمیتونستم آرومش کنم. همین شوک برای امشبش کافی بود!
بیشتر فکر کردم. چاره ای نداشتم .بهتر بود فکر کنه از اتاق رفتم بیرون!
آروم و با احتیاط وسایل نمازم رو برداشتم و رفتم تو حموم .بغضی که تو گلوم بود رو رها کردم.
" خدایا دیدی من بازم تونستم رو نفسم پا بذارم؟
ولی خیلی سخت بود. ممنون که کمکم کردی! "
از وقتی که پای دین تو این مبارزه باز شده بود،هم پیدا کردن لذت های سطحی برام راحت تر شده بود و هم پس زدنشون.
شاید اون شب زیباترین نماز عمرم رو خوندم...!
صبح با صدای مرجان از خواب بیدار شدم. خیلی ذوق زده صحبت میکرد!
-دمت گرم. اتفاقا خیلی نیاز داشتم.
آره بابا. حتما!فدات .بای.
با خنده گوشی رو قطع کرد و چرخید طرف من که دید چشم هام بازه!
لپم رو کشید و گفت
-پاشو که خبر خوب دارم!
تعجبی نکردم.تا به حال قهر ما بیشتر از سه چهار ساعت طول نکشیده بود!چشمم رو مالیدم و کش و قوسی به بدنم دادم.
-چه خبره؟؟حتما خیلی خوبه که تو رو این وقت صبح بیدار کرده!
بلند خندید
-خوب نیست؛عالیه!
رفت سمت کمدم و درش رو باز کرد.
-پاشو ببینم لباس خوب داری یا باید بریم خرید؟!
نیم خیز شدم.
-برای چی؟!چرا نمیگی چه خبره؟
-فرهاد برای آخرهفته یه مهمونی توپ داره. توپ که میگم یعنی توپاااا!
فقط باید بیای ببینی چه خبره!!
نشستم و موهام رو از صورتم کنار زدم.
-خب؟!
-چی خب؟!پاشو دنبال لباس باشیم .وای چقدر خوش بگذره!
نفسم رو بیرون دادم و دوباره دراز کشیدم.
اومد طرفم
-برای چی خوابیدی باز؟!با تو دارم حرف میزنما!
تو چشم هاش نگاه کردم
-مرجان چرا خودتو میزنی به اون راه؟!تو که میدونی من نمیام!
دوباره اخم هاش رفت تو هم.
-جنابعالی غلط میکنی!ترنم پاشو!دوباره نرو رو مخ من...هنوز کار دیشبت یادم نرفته.
نشست رو لبه ی تخت و ادامه داد
-خودم مامان و باباتو راضی میکنم.
میگم یه شب میای خونه ما.
-اولا میدونی که راضی نمیشن.بعدم اونا هم رضایت بدن،من خودم نمیخوام بیام.
-تو غلط میکنی!تو همون کاری رو میکنی که من بهت گفتم!
بہ قلم🖊
" #محدثہ_افشارے"✨
#ڪپےبدونذڪرنامنویسندهومنبعمجازنیسد🤓
هرروز از ڪانال😌👇
@mesbahehedayat
#انرژی_مثبت[🌱]
گفتم:معلومه که دوست دارم منوببخشی...
گفتی:وَآسْتَغْفِرُواْرَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوٓاْإِلَیْهِ.
(پس ارخدابخواهیدببخشدتون وبعدتوبه کنید"هود/۹۰" )
#خدایا_ماروتو_خیلی_حساب_کردیم💚
#قسمت_2⃣1⃣
#Copi🚫
#زینبیبانو🚶♀
#رسم_رفاقت
رفیق یه جاهایی باید کوتاه بیاد🤓
تازه با امین دوستی مون سر یه اتفاق به هم خورده بود.
از در خونه که اومدم داخل آغاجون👴 دوباره دستش به بیلچه و گل ها بود.
سلام آرومی کردم ✋و کشون کشون از کنارش رد شدم.
جواب سلامم رو مثل همیشه محکم داد.از فرط بی حوصلگی نتونستم مثل هر روز درس های اون روز رو بعد از ناهار مرور کنم.رفتم🚶♂ یه گوشه اتاق وارفتم.می دونستم مامان هم متوجه شده یه چیزی م هست اما مثل همیشه به روم نیاورد.
آغاجون کتاب به دست وارد اتاق شدکنارم نشست.گفت تو خودت نیستی مهدی جان! گفتم که تقصیر امین بود.گفت خب داستان چیه؟گفتم امین یه مدتیه افتاده رو فاز مخالفت.هر پیشنهادی می دم مخالفت می کنه.فلان جا بریم میگه نه.فلان ساعت می گه نه.خلاصه کلی از نه و نوچ های امین گفتم.آغاجون که حرارت من رو برای انتقاد از امین دید یهو گفت خودت چی؟خودت هر چی اون می گه قبول می کنی؟یهو وارفتم.یه خورده اخ و مخ کردم گفتم خب نه همیشه مثل اون.آغاجون چند تا مورد رو که گفت دیدم واقعا امین همراه تر از منه تو برنامه ها.بعدا از خود امین شنیدم که اون روز اومده در خونه که من رو ببینه و معذرت خواهی کنه و دم در داستان رو برا آغاجون تعریف کرده.
اون روز فهمیدم آدم یه جاهایی تو رفاقت باید کوتاه بیاد ولو اینکه حق با اون باشه😊. قرار نیست رفیق آدم یار همیشه موافق باشه .همونطوری که ماهم برای رفیقمون یار همیشه موافق نیستیم.
@mesbahehedayat
دوستای خوب
برای هم خاطره های خوش میسازند😍
#پروفایل
#مصباح_الهدی
#دختران_هدایت
#رفقای_واقعی
#دختران_مسجدی
#بوی_بهشت
#جمع_امام_زمانی
@mesbahehedayat
❤️ #سلام_امام_زمانم❤️
💚 #سلام_آقای_من💚
💝 #سلام_پدر_مهربانم💝
نادِ علی بگـو وُ به دادِ دلم برس
یا فارِسَ الحِجاز…. علمـدارِ دادگر
هر کس خدا برایِ خودش انتخاب کرد
بی سر به شوقِ دیدنِ تو می دَوَد به سَر
9.48M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❓ چگونه افکارمان را کنترل کنیم؟
👈🏻 معرفی تمرینی برای تقویت کنترل ذهن
🔊 استاد پناهیان
#محاسبه ای مهدوی
تعداد جمعه های یک سال 2⃣5⃣ تاست
تعداد روزهای یک سال5⃣6⃣3⃣ روز
عجیب اینجاست ‼️‼️
💢بنابراین تعداد روزهای غیر جمعه
3⃣6⃣5⃣➖5⃣2⃣=
=
=
=3⃣1⃣3⃣
یاللعجب‼️‼️
چه زیبا پیامی دارد
یعنی
ای شیعه و ای منتظر ظـ🌹ــهور
روزهای کاری هفته باید کاری کنی که جزء این 3⃣1⃣3⃣ نفر باشی
آنگاه روز جمعه منتظر ظـ🌹ــهور باشی‼️‼️
🌷اللهم عجل لولیک الفرج🌷
#سلام_پدر_مهربانم
#زینبیبانو🚶♀
❥••
بن بستــ
دلــم را
تــو فقط
عابــر باش ...♥️•⊰
•
#اللهّمَعَجِّللِوَلیِّڪَالفَرَج
•
•
•\♥\.
#زینبیبانو🚶♀