-
فابل ناچار می شود در دنیایی خشن و وحشی، با استفاده از مهارتی که مادرش به او آموخته است در آب های پر خطر غواصی کند و در صخره های مرجانی سنگ های قیمتی را استخراج کند و زندگی اش را بگذراند؛ تنها انگیزه ی او ترک جزیره و دیدن دوباره ی پدرش است.
-
-
اما پس از رخدادی غیر منتظره چاره ای ندارد تا از تاجری جوان به نام وِست درخواست کند تا او را سوار کشتی اش کند! به این ترتیب فابِل، وِست و خدمه ی کشتیِ مری گلد راهی سفری در دریای باریک می شوند. اما فابِل خیلی زود درمیابد که خدمه ی اسرار آمیز کشتی و وِست راز های بسیاری را پنهان می کنند و دشمنانی از همه جهت آن ها را زیر نظر دارند.
-
-
دشمنانی خطرناک تر از طوفان هایی که در دریا می وزند و راز هایی که بالاخره فاش می شوند...!🕯
-
-
روزگاری بر فراز صخره هایی در نزدیک سیاه دریای سیاهی، کلبه ای قرار داشت که جانر، تینک و لیلی ایگیبی در آن زندگی می کردند🛖.
-
-
مادر و پدربزرگشان تمام عشق دنیا را نثارشان می کردند، اما عشق برای در امان نگه داشتن آن ها از شر نیش دندان ها کافی نبود؛ نیش دندان هایی که از آن سوی سیاه دریا در جست و جوی گنج شهریار بال پریان، فرمانروای جزیره ی تابان آنیرا به آنجا آمده و آن سرزمین را تصرف کرده بودند.
-