-
قرنها پیش، دختری خدمتکار به طرز وحشیانهای به دست اربابش کشته شد. حالا اوکیکو که روحی سرگردان است، هنوز کینهی آن اتفاق را دارد. شخصی که دوستش داشت، او را کشت و این باعث شد پس از گذشت قرنها، اوکیکو به سراغ قاتلها و متجاوزها برود و انتقام کودکانی که کشته شدهاند را بگیرد.
-
-
روزی از روزها او با تارکووین آشنا میشود. پسری نوجوان با خالکوبیِ عجیبی روی دستش که تازه به آن منطقه آمده است؛ او گوشهگیر و غمگین است و اوکیکو چیزی خاص را درمورد او حس میکند. خطراتی او را تهدید میکنند. اول از همه مردی جذاب اما منحرف، که قصد دارد همانند دفعههای پیش، تارکووین را بدزدد و وقتی کارش با او تمام شد او را به قتل برساند. و بعد هم زنی سیاهپوش، زنی که به مادرِ دیوانهی تارکووین مرتبط است.
-
-
اوکیکو خیلی زود درمییابد که زنِ سیاهپوش در واقع روحی شیطانی است که بدن تارکووین را تسخیر کرده. وقتی اوکیکو با دیدن پسر قلبش به لرزه در میآید، با خود تصمیم میگیرد تا پسر را به کمک دخترعمهاش نجات دهد. او باید روح خبیث را از بدن تارک بیرون کند، اما با بیرون رفتن روح، میزبان آن، یعنی تارکووین هم خواهد مرد. سرنوشت این دو چه میشود؟
-