مِشکالیس
-
- بلگاریاد شاید یکی از بهترین فانتزیهایی بود که خوندم. کتابی که نه تنها فانتزی بود، پر از گفتوگوهای فلسفی و پرمفهوم بود و همین جذابترش میکرد. وقتی صفحات رو تورق میکردی و متون رو میخوندی، انگار در دل اون سرزمینِ پر از گذشتههای افسانهای قدم میزدی و همهچیز برات قابل لمس بود.
- داستان کتاب از یک افسانهی قدیمی در دنیایی غیر از زمین آغاز میشه. هفت ایزد جهان رو خلق میکنن ولی طبق ذاتِ طمع، یکی از اونها قدرت بیشتری میخواد و تصمیم میگیره با گویای که یکی از ایزدها خلق کرده، زمین رو نابود کنه. اما طی اتفاقاتی، به خودش آسیب میرسه و گوی به عنوان یک شیء خاص توی این سرزمین به دست شاگرد ایزدِ خالقِ گوی و دختر ساحرهاش که چند تار موش سفیده میافته و باید محافظت بشه. صدها سال از اون اتفاق میگذره و ما توی این کتاب، با شخصیت پسری به نام گاریوُن همراهیم. پسری که پیش عمهی آشپزش که از قضا چند تار موش سفیده، در یک مزرعه زندگی میکنه. اما همهچیز قراره زیر و رو بشه و گذشته و سرنوشت، حال رو نابود کنن.
- به نظر من، بزرگترین نقطهی قوت داستان، فضاسازیه. به قدری نویسنده فضاسازی رو حرفهای انجام داده که خواننده انگار واقعا داره توی اون مزرعه و سرزمین، با افراد و شخصیتها، دنیا رو نجات میده. از یک طرفی، فضای کتاب خیلی دلنشینه و اون پادشاهیها، مزرعه، اسبها، سرما، پاییز، آشپزخونهی قدیمی، قصرها، کاخها و همهی اینها حسوحالی قدیمی و به یاد موندنی میدن. دنیایی که نویسنده خلق کرده پر از نژادهای متفاوته که هر نژاد خصوصیتهای خاصی داره. ما با مورگوُها روبهروییم که میتونن ذهنت رو بخونن! تنوع سرزمینها بالاست و ما توی جلد اول قراره به نقاط مختلف سفر کنیم. بهنظرم نویسنده میتونست روی بخش فانتزیِ داستان بیشتر کار کنه، ولی چون جلد اوله موردِ منفی خاصی به حساب نمیاد.
- شخصیتسازی کتاب خیلی متنوع و هوشمندانهست. ما اینجا با شخصیتهای تکراری و کلیشهای روبهرو نیستیم. از سیاستمدارهای فریبکار با بازیهای سیاسی گرفته، تا جنگجوهای غولپیکر که پیشگوییها سرنوشتشون رو تاریک تعیین کردن، همه و همه خاص و جذابن. شخصیتهای کتاب پخته بودن و با خصوصیتهای خاصِ اخلاقی و ظاهری، به یاد موندنی بودن و جملههاشون پر از نکتههای قابل توجه بود. مگه میشه یکی از قصههای آقای گرگ رو نشنوی و کلی نتیجه ازش نگیری؟
- یکی از نقاط ضعف کتاب، روند آرومشه. البته به عنوان یک مجموعهی پنج جلدی که یک مجموعهی دیگه جز این پنج جلد هم داره، شاید طبیعی محسوب بشه. ولی من توقع داشتم در پایانِ داستان نقطهی اوج داشته باشیم و یک اتفاق حماسی بیفته. بنظرم نویسنده قصد داشت توی جلد اول با سرزمینها و نژادها و افسانهها بیشتر آشنا بشیم و داستان اصلی بمونه توی جلدهای بعدی.
- غافلگیری داستان رو حدس زدم، البته بنظرم خود نویسنده میخواست که خواننده این غافلگیری رو بدونه. و مشخصه که با کلی سوال در مورد گاریون و گذشته توی صفحهی آخر رها شدم و الان به جلدهای بعدی شدیدا نیازمندم.
- ترجمهی انتشارات باژ -حسین شهرابی- خیلی خوب بود و معادلهای انتخاب شده برای کلمات، کاملا فضای کتاب رو حفظ کرده بود. امیدوارم انتشارات باژ جلد چهار، پنج و مجموعهی مرتبط با بلگاریاد رو هم منتشر کنه.
- از مفاهیم گنجانده شده در داستان، میتونم به گفتوگوهایی در مورد دنیا، سیاست، سنوسال و خیلی نکات دیگه اشاره کنم که عالی بود. قلم نویسنده واقعا ماهرانه و حرفهای بود و گفتوگوها پرمفهوم بودن.
- اگر دنبال یک کتاب هستید که آدرنالین رو در شما فعال کنه و به هیجان بندازتتون، شاید این کتاب مناسب نباشه. همونطور که گفتم جلد اول بیشتر مقدمهای برای جلدهای بعده که داستان ازش آغاز میشه و خوندنش خیلی لذتبخشه.
- طبق سلیقهی شخصی از شخصیت عمه پوُلین خیلی خوشم میاد. زنهایی که مهارت فوقالعادهای در سیاست و چیزهای دیگه دارن برام شخصیتهای قابل توجهین. خوشحالم که نویسنده یک شخصیت زن قوی خلق کرده بود که میتونست یک جماعتی رو روی انگشتهاش بچرخونه! بنظرم اگر شخصیتهای زن دیگهای هم وجود داشتن شاید بهتر میشد. چون داستان بیشتر برگرفته از شخصیتهای مرد بود.
- در نهایت، این کتاب واقعا برام دوستداشتنی و لذتبخش بود و جز موارد کمی که نقطهضعف محسوب میشدن، فوقالعاده بود. پیشنهاد میکنم اگر از فانتزیهای پر اندیشه و هنرمندانه لذت میبرید، این کتاب رو از دست ندید.
#ادمینمآلیس - #نظرات
مِشکالیس
-
- کتاب تنگنا رو تموم کردم و واقعیتش برام ناجالب بود و اصلا لذت نبردم. داستان در مورد یک مَردِ خودشیفتهست و بهخاطر یک عشق قدیمی، دوستش رو به قتل میرسونه. هشت یادداشت، روایت دلایل این مرد برای این عمله و اینکه آیا اون دیوانست یا کاری که کرده منطقیه؟
- روند داستان خیلی کنده و بعضی مواقع از این شاخه به اون شاخه پرش داده میشه و بنظرم میتونست یک روایت رو در پیش بگیره. بنظرم نویسنده توی شرح داستان ماهر نیست و از قلمش اصلا خوشم نیومد. همچنین نویسنده توی فضاسازی موفق نبوده. بعضی مواقع متوجه نمیشدم روایت توی زمان گذشتهست با حال و این اذیتکننده بود. هیچ تصوری از شخصیتها نداشتم و بنظرم شخصیتپردازیِ خوبی توی این کتاب نداریم. با وجود اینکه کتاب فقط صد صفحهست و حجمش کمه، برای ادامه دادن اصلا ترغیب نمیشدم.
- بنظرم دونستن دیدگاههای یک فرد دیوانه یا کسی که تظاهر میکنه دیوانست، چیز جالبیه. ما قراره از یک دیدگاه متفاوت به همهچی نگاه کنیم. بنظرتون این قتل واقعا دلیل داره یا از سر دیوانگیه؟ گفتوگوهای کتاب خیلی کم بودن و این باعث میشد شخصیتها قابل لمس نباشن؛ البته شاید به خاطر این بود که همهچیز از هشت یادداشت تشکیل شده بود و حرفهای نویسنده به کارشناس پروندهی قتل بود.
- با دیدگاههای شخصیت اصلی نسبت به بعضی مباحث موافق بودم و با بعضی مخالف. شاید خوندن یادداشتهای یک آدم خودبرتربین و مغرور روی اعصاب باشه، برای من که بود. اما خب قطعا خالی از لطف هم نیست و ما با دیدگاههای جالب و متفاوتی روبهرو میشیم و شاید نکات مفیدی رو هم کشف کنیم.
- به بخش مفاهیم داستان میرسیم و شاید برداشتهای کمی برای من وجود داشت. اگر بخوام به بعضی از اونها اشاره کنم، میتونم به این قضیه برسم که مرز بین حماقت و عقل چیه؟ ممکنه آدمها بر اساس عقایدی که دارن حماقت بکنن و فکر کنن درسته؛ ولی این واقعا راه درسته یا دیوانگی؟ بنظرم بخشهای فلسفی کتاب جالب بودن ولی نتونست نظرم رو جلب کنه. میتونید این کتاب رو در اپلیکیشن کستباکس به صورت صوتی گوش بدید.
#ادمینمآلیس - #نظرات
مِشکالیس
-
- کتاب یک ثانیه تا مرگ رو تموم کردم و واقعیتش خیلی معمولی و رو به ضعیف بود. با در نظر گرفتن این که نویسندهی کتاب یک نوجوونه و قلمش هنوز ضعیفه، میشه از یک سری نکات چشمپوشی کرد اما برای اینکه نویسنده بتونه توی کتابهای بعدی بهتر عمل کنه، نقد کردن ضعفها کار مفیدیه.
- بنظرم داستان کتاب قابلیت تبدیل شدن به یک کتاب قوی رو داشت، اما خیلی کوتاه بود و همش از این صحنه به او صحنه میرفتیم. بعضی مواقع یکهو دیدگاه راوی عوض میشد و روایت یک شخصیت دیگه رو میدیدم، که این خوب نیست. پرش داستانی خیلی زیادی وجود داشت و حتی هدف این قضیه مشخص نبود. شخصیت اصلی تا میخوابید توی یک مکان دیگه ظاهر میشد و این یک نقص بزرگه به نظر من.
- داستان خیلی گنگ بود و پایانش اصلا مشخص نبود چی شد. مثلا اون پریها چی بودن یا اهریمن؟ اسم شخصیتها تناقض داشت؛ مثلا اسم شخصیت مادرخوانده خارجی بود و اسمش ناجی بود. هیچ تصوری از فضا و دنیای داستان نداشتم و همونطور که گفتم هِی فضا و مکان عوض میشد. بنظرم نویسنده اصلا موجوداتی که توی کتاب بودن رو توصیف نکرده بود و حتی نگفته بود چه حالتین. گفتوگوهای کتاب هم کم بود و این شخصیتها رو کمتر باورپذیر میکرد.
- داستان کتاب آشنا بود، سفر یک دختر به سرزمین عجایب و پایان این مدلی شاید تکراری بود ولی دوستداشتنی هم بود. پایان داستان هم کلیشهای بود و میتونست خیلی بهتر باشه. غلطهای املایی توی داستان زیاد بودن و کاش ویراستار اونها رو تصحیح میکرد. به عنوان یک کتاب وحشت هیجان و ترس به مخاطب القا نمیشد و هیجان داستان در سطح خیلی پایینی بود. بنظرم آخرای کتاب نویسنده میخواست زودتر تمومش کنه و پایان خوبی انتخاب نشد.
- نکات مثبت هم وجود دارن، مثل اینکه فضا و ایدهی داستان جذاب بود و اینکه نویسنده توی سن پایین تونسته بود کتابش رو منتشر کنه. امیدوارم نویسنده در ادامه کتابهای بهتر و جذابتری هم بنویسه و موفق باشه. میتونید این کتاب رو از طاقچه به صورت رایگان مطالعه کنید.
#ادمینمآلیس - #نظرات
- میدونستین سم هستم بفرمایید جلد دوم داره و اون شخصیتی که توی ترجمه اسمش اولیویا بود و فکر میکردیم دختره، در واقع پسر بوده؟😃