مِشکالیس
این بار با خبری غمگین! بِک سه-هی درگذشت.🖤 #ادمینمآلیس
هفتمین پست من در بهخوان 🌚
یکم نوامبر، روز نویسنده.
#ادمینمآلیس
مِشکالیس
-
- قدرت کلمات بالا هستن، ولی نمیتونم احساساتم رو نسبت به این کتاب، توی کلمات توصیف کنم. بعضی از کتابها ماهیت خودشون رو از دست میدن، به یک همدم تغییر شکل پیدا میکنن، گفتوگویی که داخلش خودت رو پیدا میکنی و همیشه داخل ذهن و قلب و روحت باقی میمونه.
- به امید دل بستم، فقط یک کتابِ رئالیسم جادویی-عاشقانه نیست! اون کاوشی در مورد زندگی، مرگ، بیماری و عشقه. تکتکِ شخصیتها یک نماد هستن؛ اونها کاملا قابل لمس هستن و من بخشی از وجودم رو داخل هر کدومشون پیدا کردم. من با شخصیت نئو ارتباط زیادی گرفتم. حس میکردم نویسنده بخش بزرگی از من رو تبدیل به یک شخصیت کرده و تا حدود زیادی درکش میکردم. نئو نمایندهٔ بچههاییه که از پدر یا خانوادشون آسیب دیدن، متفاوتن و اهل نوشتن. خوندن هر یک از گفتوگوهای نئو حس خیلی خوبی داشت، مخصوصا بخشی که برای پدرش نامه نوشت. تمام شخصیتهای دیگه نمایندههایی از افراد آسیبدیده هستن. من افسردگیِ هیکاری، گوشهگیریِ کُر، غم پنهان سونی و ترسِ از دست دادن سم رو کاملا درک میکردم و همین باعث میشد احساسات درونی اونها برای من واقعی محسوب بشه.
- دلم میخواد تا چند روز در مورد این کتاب یادداشت بنویسم، در مورد مفاهیمش صحبت کنم. برای من بیمارستان نمادی از جامعه بود، وقتی امید توی جامعه باشه، خیلی از مشکلات تموم میشن. و نکتهی مثبت اینجاست که مثل کتابهای دیگه مفهوم امید شعاری نبود، امید نمادی بود برای ادامه دادن و مشخصه که امید همیشه جواب نمیده. توی بیمارستان، همه نوع آدمی پیدا میشه. آدمهایی که مریضها رو مسخره میکنن و اونها رو متفاوت جلو میدن، در حالی که حتی درکی از موجودیتِ اونها ندارن.
- بهنظر من قلم نویسنده خیلی شاعرانه و لطیف بود و احساسات زیادی داخلش جریان داشت. قلمی که واقعا شیفتهی اون شدم، ولی توصیه میکنم افرادی که احساساتی نیستن این کتاب رو نخونن. چون تکتک جملههای این کتاب، با احساسات مخلوط شدن و همین زیباترش میکنه. نویسنده به صورت ماهرانه تشبیه و توصیف میکرد و واقعا شیفتهکننده بود.
- یکی از مفاهیم و نقدهای دیگهی این کتاب نسبت به خانوادههاست. ما اینجا چند نوع خانواده داریم: یک خانوادهی خشن که هیچ درکی از پسرشون ندارن، یک مادرِ مهربون که عاشق دخترشه و خانوادهای که سعی میکنن با فرزندشون کنار بیان و به اون کمک کنن. این نشون میده که نویسنده اصلا تعصبی مفهوم خانواده رو بد جلوه نداده و صرفا خانوادههای بدی که شرایط فرزندشون رو درک نمیکنن رو نقد کرده.
- ما به دنبال جواب اینکه چرا آدمها باید بمیرن، صفحات رو ورق میزنیم. ولی آیا دلیلی هم داره؟ یکی از مفاهیم کتاب همینه، مرگ بعضی مواقع آزادی بخشه و درسته که اندوه از دست دادن خیلی سخته، ولی باید ازش گذشت تا زندگی رو ادامه داد. هر اتفاقی که برای شخصیتهای اصلی افتاد، یک نماد دربارهی مرگ بود و خواننده رو در مورد موضوع مرگ آگاه میکرد.
- همونطور که احتمالا میدونید، نویسندهٔ کتاب در کودکی دچار یکی از بیماریها شده و در بیمارستان بستری بوده. شخصیت سم در واقع دوست لنکالی بوده که با هم قرار میذارن یک روزی به دنیا نشون بدن زندگی کردن در نگاه بیمارها چه شکلیه. اما یک روز بعد از اینکه لنکالی شروع به نوشت کتاب میکنه، سم فوت میکنه. همهی اینها باعث شده بود، احساسات و صحبتهایی در مورد از دست دادن، انقدر واقعی باشن. در کل، یکی از نکات جالب واقعی بودن شخصیت سم بود.
- توی مسیر کتاب، یاد میگیریم معمولاً اینکه خودمون راهمون رو انتخاب کنیم، تصمیم خوبیه و نباید به افکار و عقاید بقیه محدود بشیم. البته که خیلی موارد هم فکر بدیه و شاید ما حقیقت رو نمیبینیم. قدرت عشق داخل هر کلمهی کتاب به درستی بیان شده بود. عشقی که اصلا سطحی نبود و به موضوعات جنسی که با عشق اشتباه گرفته میشن ربط نداده شده بود. عشقی که از احساس پاک میومد کاملا مشخص بود و این یک نقطهی مثبته.
- بر خلاف بقیه، بهنظر من داستانِ کتاب اصلا گنگ نبود. کاملا روند روان و خوشخوانی داشت و دلم نمیخواست تموم بشه. شاید انتقادی که نسبت بهش دارم اینه که هدف کتاب مشخص نبود و ماجرای خاصی نداشت. خواننده میخوند که ببینه پایان داستان این بیمارستان به چه چیزی ختم میشه. اما این برای من نکتهی منفی محسوب نمیشه و توی اکثر کتابهای واقعگرا یا رئالیسم جادویی شایعه. و کتاب، کمی روند کندی داره. بهنظرم اگر اهل کتابهای هیجانانگیز هستید، اصلا سمت این کتاب نیاید، چون خیلی ملایم و لطیفه و برای علاقهمندان به هیجان مناسب نیست. ادامه ...
مِشکالیس
-
ادامه... - مطمئنم اگر بخوام به همهی مفاهیم اشاره کنم خیلی طول میکشه. داستانِ هِنری، پرستار الا، عشقِ سم به سم، ماهیت سم و همهی چیزهای دیگه پر از درس و مفهوم هستن. بهنظرم اشاره به اینکه تقریبا هر آدمی لیاقت دوست داشته شدن رو داره درست بود. پرداختن به بیماریهایی که برای مردم عجیبه، کار مهمی در راستای پس گرفتن حق بیمارهاست. شخصیت هیکاری که نمایندهی افراد افسردهست، در مقابله با افسردگیش زانو میزنه، اما به کمک اراده و کسی که عاشقشه باز هم بلند میشه. کمک کردن کتابها به افراد تنها، احساس درونیِ من به کتابهاست، چیزی که نویسنده در این کتاب بهش اشاره کرد رو کامل درک میکنم.
- من داخل این بیمارستان قدم زدم و همراه با شخصیتهایی که درکشون میکردم، تجربیاتی جدید در زندگی به دست آوردم. بهنظرم هر خوانندهای ممکنه تکهای از وجودش رو داخل این کتاب پیدا کنه. بهنظرم فرار بچهها از بیمارستان نماد آزادی بود؛ اونها میخواستن از بند محدودیت رها بشن اما بعدش فهمیدن که آزادی در واقع بودن کنار آدمهای موردعلاقشونه.
- این بند از یادداشت حاوی اسپویله. بهنظر من اینکه سم در واقع آدم نبود و روح بیمارستان بود، به این اشاره داشت که آدمها در هر مکانی ردّی از خودشون به جا میذارن و باعث به وجود آمدن چیزهای جدید میشن. سم نگهبان امید و حس خوب داخل اون فضاست. مطمئنم همهی ما یک سم داخل زندگیمون داریم.
- در نهایت، قرار بود چیزهای خیلی زیادتری رو در مورد این کتاب بگم، کتابی که شاید بخشی از وجودم شد. با وجود صفحات زیاد، نمیخواستم هیچوقت تموم شه و علاقه داشتم داستان شخصیتها رو بیشتر بخونم، من سه بار با این کتاب گریه کردم و تجربه کردن احساسات مختلف با اثرِ این نویسنده، باعث شد بفهمم هنوز هم یک انسانم.
- به همین بهونه، از کادر درمان بیمارستانها هم تشکر میکنم. آدمهایی که قایمکی برای فوتشدگان گریه میکنن و سعی میکنن به مریضها امید بدن. خواستم بگم مریضها آدمهای عجیبی نیستن، فقط نیاز به کمی احساس خوب دارن.
- به امید دل بستم شاید باعث شده باشه ترس از دست دادن عزیزان توی قلبم بیشتر بشه، افرادی که به بودنشون وابستم؛ اما تا حدودی واکنشم نسبت به مرگ افراد رو تغییر داد.
- اگر آنها بمیرند، شاید من هم پژمرده شوم. اما روزی داستانمان را برای همه تعریف میکنم. داستانی آکنده از اندوه و سرشار از عشق و نفرت.
- این کتاب همیشه توی قلبم میمونه. از طرف خوانندهای که نمیدونست چی بنویسه و فقط نوشت.
#ادمینمآلیس - #نظرات