هدایت شده از نسخهٔ خیال
-
[ آرامشِ مهمانیِ خدا ]
ماهرمضان که میشه، انگار یه تلوزیونِ جادویی روشن میشه که فقط لحظههای قشنگ رو نشون میده.
اون وقتِ سحر که همهٔ شهر هنوز خوابه، یه حس خیلی خاصو دنج داره. انگار داری یه رازِ شیرین رو با خدا تقسیم میکنی. بیدار شدن، اون صدای آرومِ ریختن آب توی استکان، بوی نونِ تازه که شاید از خونهٔ همسایه بیاد، خوردنِ یه لقمه پنیر و سبزیِ خنک، همهٔ اینا یه جور آرامشعمیق داره که تا شب باهاته. انگار یه باتری مثبتِ قوی شارژ میکنی.
بعد که خورشید خانوم کمکم سرک میکشه و روز شروع میشه، اون حسقشنگِ "امروز یه روزِ متفاوته" تو دلت میشینه.
کارها رو با یه انرژی دیگه انجام میدی، چون میدونی یه افطارِ دلچسب خواهی داشت.
و اما اوجِ ماجرا افطار؛ اون لحظهای که اذان میگه، انگار کلِ دنیا یه نفسِ عمیق میکشه. اولین جرعهٔ آب، یا اون اولین دونهٔ خرما، مزهاش با کلِ سال فرق داره، مزهٔ "الحمدلله" میده. بعدش، سر سفره نشستن، دیدنِ چشمهای منتظرِ خانواده، اون عطرِ قرمهسبزی که خونه رو پر کرده. خندهها، حرفها، شوخیها.
انگار تمامِ روز، انرژیِ منفیها رو فیلتر کرده بودی و حالا وقتِ شاد بودنِ.