eitaa logo
فرزندی مثل مصطفی
1.2هزار دنبال‌کننده
4.9هزار عکس
6.6هزار ویدیو
141 فایل
بسم رب الشهدا والصدیقین این کانال جهت باز نشر خاطرات شهید مصطفی صدرزاده راه اندازی شده است مستقیم زیر نظر خانواده محترم شهید صدرزاده اداره میشه #شهید_مصطفی_صدرزاده
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
السلام علیک یا صاحب الزمان سلام بر عزیزدلمان حضرت مهدی 😍😢🌹
643.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸 🔹ما چشم براهان بیقرار، دیرگاهی است که همچون زورقی شکسته اسیر امواج پُرتلاطم اندوهیم ... عمریے است که حسرت داشتن یک ساحل امن و یک جان پناهی آرام بر دوشِ دل‌هایمان سنگینی می‌کند ... و تنها تویی که می‌توانی این امواج بلاخیز را فرو بنشانی و زنگار اندوه را از قلب‌هایمان بزدایی .. 🆔@meslemostafaa
🌱🌸 در ره منزݪ لیلے ڪه خطرهاست در آن  شرط اول قدم آن است ڪه مجنون باشے ❤️ 🆔@meslemostafaa
📝♥️ یکی از دوستان آقامصطفی تعریف میکرد یادمه قصه شاگردابوسعیدابوالخیر رو که مصطفی برامون میگفت. شاگردی که بعد فوت استادش خواستند ازش تا موعظه کنه. گفت من آمادگیش رو ندارم اصرار کردند ، مهلت خواست... رفت کنار یه درختی که روی هر شاخه ش یه گنجشکی بود. دست دراز کرد، همه پریدند! دید که آمادگی وعظ نداره، یکسال مهلت خواست ... مراقبه کرد و سعی کرد نفسش پاک‌تر بشه... رفت کنار درخت، دست دراز کرد، نپریدند، اما تا یه قدم رفت جلو همه پر زدن و رفتن! دوباره یک‌سال مهلت خواست. بعد یک سال وقتی کنار درخت رفت، دست دراز کرد، به سمت گنجشک ها رفت، هیچکدوم پر نزدند! این شاگرد وقتی بالای منبر رفت ؛ فقط یک جمله گفت: "خدا رحمت کند هر آن‌کس را، کو از آنجا که هست، قدمی پیش آید !" دوستاش میگن آقا مصطفی میگفته اگه نماز خونی ، خون شو... اگه نماز جماعت خونی، شو... اینجوری آدم ساخته میشه.💚 کاش بهش عمل کنیم✨ رفقا یکم به خودمون بیایم! چرا هرشهیدی که شهید میشه، یکی دو ماه ؛ نه! یکی دوسال بهش توجه میکنیم وبعد از مدتی انقدر غرق روزمرگی میشیم که یادمون میره! خودمونیم ها... اون کسایی که چندماه اول بعد از شهادت آقامصطفی همه ی زندگیشون شده بود سیدابراهیم، الان کجان؟ چقدرادامه دهنده ی راهش بودن؟؟ چقدر سعی کردن شبیهش بشن؟؟ چقدر سعی کردیم دینمون رو به شهدا و خانواده هاشون ادا کنیم؟؟ 🤍 🆔@meslemostafaa
# به نیت از سردار سرلشگر شهید مهندس صدرالله فنی 🆔 @meslemostafaa
🌹بسم رب الشهدا🌹 🌷خاطرات مادر شهید مصطفی صدرزاده🌷 💠بهار 71رفتیم شوشتر زادگاه مصطفی .. خدمت پدر بزرگ و مادربزرگ و عمه ی مصطفی درطول مسیر بچه ها باهم دعوا می کردن که کی باید کنار پنجره  بشینه .☺️ چون مصطفی  بد ماشین بود به بچه ها گفتم: بذارید تمام مسیر کنار پنجره باشه ❣ وقتی رسیدیم شوشتر بچه ها گفتن: دیگه نوبت ماست .😐 بابا به مصطفی گفت:  اجازه بده داداش بشینه کنار پنجره، مصطفی گفت: من حالم بد میشه بابا، گفت: حالا که حالت بد میشه بقیه راه رو پیاده بیا خونه ی عمه ،😳 مصطفی گفت :پس منو پیاده  کنید😐 خودم میام ،اولش فکر کردیم میخواد ما رو بترسونه ولی اصرار کرد که پیاده بشه  پدرش هم برای تنبیه، او را پیدا کرد ،😔 من خیلی ناراحت شدم گفتم: این چه کاری بود کردی؟ گفت: نگران نباش، الان از این خیابون فرعی میرم دور میزنم سوارش میکنم ، وقتی دور زدیم مصطفی رو ندیدیم😳 انگار دنیا توسرمون خراب شد گفتم:مگه ممکنه رفته باشه ؟؟؟ تمام مسیر رو بادقت نگاه کردیم ،اثری ازش نبود😔 وقتی رسیدیم منزل عمه ی مصطفی هر چه زنگ زدیم کسی در رو باز نکرد، متوجه شدیم خونه نیستن ،حالم خیلی بد شد فقط می گفتم مصطفی دورت بگردم کجایی،🌹 که دیدم از  دیوار منزل عمه اومد بالا و گفت :من که گفتم: خودم میرم  گفتم آخه چطور خودتو رسوندی؟؟؟ گفت: به یه موتوری گفتم منو برسون به منزل استاداحمدمکانیک( شوهرعمه ) بعد منو رسوند در خونه عمه ، من که گفته بودم خودم میام چرا نگران شدید؟ این جسارت در حد یه بچه شش ساله نبود و اشتباه ما این بود که فکر می کردیم مصطفی بچه است.... 🆔@meslemostafaa
استاد معتز آقائی4_293413254921716414.mp3
زمان: حجم: 3.9M
تحدیر (تندخوانی) استاد معتز آقایی برای تعجیل در ظهور آقا قرآن تلاوت کنیم 🙏🍃 @meslemostafaa
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌻 آشنایی من و مصطفی در سال 1382 هنگامی که وارد شهرک سپاه شدیم، از کانتینر جلوی مسجد شروع شد. 🌟مصطفی بچه ی بامحبتی بود و زبان شیرینی داشت، جوری که وقتی با کسی آشنا میشد ناخودآگاه مهرش می افتاد توی دل طرف. ✨من وقتی وارد کانتینر شدم، قبلش توی مسجد کهنز بودم. باوجود این که سیزده سالم بود، کارکرده بودم. مصطفی دوست داشت من کمکش کنم. اون موقع کار فرهنگی میکردیم. آقا مصطفی جذب نوجوان ها رو داشت، من هم توی کانتینر بودم. 🌸سال1385 رفتیم اردوی راهیان نور، موقع برگشت آقا مصطفی اهواز پیاده شد و کانتینر را سپرد به من. ما هم از فرصت استفاده کرده با بچه ها میرفتیم توی کانتینر و پلی استیشن بازی میکردیم. ⚡️یه شب ساعت 11 رفتیم برای بازی کردن. سرد بود ، بخاری برقی ای که زیر پنجره و کنار چوب لباسی بود را روشن کردیم. نصف شب بازیمون تمام شد و رفتیم، من فراموش کردم بخاری را خاموش کنم. مصطفی قرار بود صبح فرداش برسه تهران. ساعت 10 صبح به من زنگ زد و گفت بلند شو بیا ببینم چیکار کردی. 💥حالت عصبانیت داشت، ولی داد نزد. هیچ وقت سر بچه هاش داد نمیزد. 🌸من رفتم سمت مسجد و دیدم پایگاه آتیش گرفته. براش توضیح دادم چی شده. بنده ی خدا دیگه چیزی نگفت. 🆔@meslemostafaa