السلام علیک یا صاحب الزمان
سلام بر عزیزدلمان حضرت مهدی 😍😢🌹
#امام_زمان
#ماه_رمضان
643.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#سلام_امام_زمانم🌸
🔹ما چشم براهان بیقرار، دیرگاهی است که همچون زورقی شکسته اسیر امواج پُرتلاطم اندوهیم ...
عمریے است که حسرت داشتن یک ساحل امن و یک جان پناهی آرام بر دوشِ دلهایمان سنگینی میکند ...
و تنها تویی که میتوانی این امواج بلاخیز را فرو بنشانی و زنگار اندوه را از قلبهایمان بزدایی ..
#امام_زمان
#ماه_رمضان
#رمضان_مهدوی
🆔@meslemostafaa
#دلتنگی_شهدایی 🌱🌸
در ره منزݪ لیلے ڪه خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است ڪه مجنون باشے
#شهید_مصطفی_صدرزاده ❤️
🆔@meslemostafaa
#خاطره_شهید 📝♥️
یکی از دوستان آقامصطفی تعریف میکرد یادمه قصه شاگردابوسعیدابوالخیر رو که مصطفی برامون میگفت.
شاگردی که بعد فوت استادش خواستند ازش تا موعظه کنه.
گفت من آمادگیش رو ندارم
اصرار کردند ، مهلت خواست...
رفت کنار یه درختی که روی هر شاخه ش یه گنجشکی بود. دست دراز کرد، همه پریدند!
دید که آمادگی وعظ نداره، یکسال مهلت خواست ...
مراقبه کرد و سعی کرد نفسش پاکتر بشه...
رفت کنار درخت، دست دراز کرد، نپریدند، اما تا یه قدم رفت جلو همه پر زدن و رفتن!
دوباره یکسال مهلت خواست.
بعد یک سال وقتی کنار درخت رفت، دست دراز کرد، به سمت گنجشک ها رفت، هیچکدوم پر نزدند!
این شاگرد وقتی بالای منبر رفت ؛ فقط یک جمله گفت:
"خدا رحمت کند هر آنکس را، کو از آنجا که هست، قدمی پیش آید !"
دوستاش میگن آقا مصطفی میگفته اگه نماز خونی ، #نماز_جماعت خون شو...
اگه نماز جماعت خونی، #نافله_خون شو...
اینجوری آدم ساخته میشه.💚
کاش بهش عمل کنیم✨
رفقا یکم به خودمون بیایم!
چرا هرشهیدی که شهید میشه، یکی دو ماه ؛ نه!
یکی دوسال بهش توجه میکنیم وبعد از مدتی انقدر غرق روزمرگی میشیم که یادمون میره!
خودمونیم ها...
اون کسایی که چندماه اول بعد از شهادت آقامصطفی همه ی زندگیشون شده بود سیدابراهیم، الان کجان؟
چقدرادامه دهنده ی راهش بودن؟؟
چقدر سعی کردن شبیهش بشن؟؟
چقدر سعی کردیم دینمون رو به شهدا و خانواده هاشون ادا کنیم؟؟
#شهید_مصطفے_صدرزاده 🤍
🆔@meslemostafaa
15.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🕊•ا﷽ا•
دعاے #روزهفدهم
ماه مبارڪ رمضان
بہ نیّت #شهید_مصطفی_صدرزاده ✨
#ماه_رمضان
#رمضان_مهدوی
🆔 @meslemostafaa
#جزخوانیقرآنکریم
# به نیت از سردار سرلشگر شهید مهندس صدرالله فنی
#جزهفدهم
#ماه_رمضان
#رمضان_مهدوی
🆔 @meslemostafaa
🌹بسم رب الشهدا🌹
🌷خاطرات مادر شهید مصطفی صدرزاده🌷
💠بهار 71رفتیم شوشتر زادگاه مصطفی ..
خدمت پدر بزرگ و مادربزرگ و عمه ی مصطفی
درطول مسیر بچه ها باهم دعوا می کردن که کی باید کنار پنجره بشینه .☺️
چون مصطفی بد ماشین بود به بچه ها گفتم:
بذارید تمام مسیر کنار پنجره باشه ❣
وقتی رسیدیم شوشتر بچه ها گفتن: دیگه نوبت ماست .😐
بابا به مصطفی گفت: اجازه بده داداش بشینه کنار پنجره،
مصطفی گفت: من حالم بد میشه بابا،
گفت: حالا که حالت بد میشه بقیه راه رو پیاده بیا خونه ی عمه ،😳
مصطفی گفت :پس منو پیاده کنید😐
خودم میام ،اولش فکر کردیم میخواد ما رو بترسونه ولی اصرار کرد که پیاده بشه
پدرش هم برای تنبیه، او را پیدا کرد ،😔
من خیلی ناراحت شدم گفتم: این چه کاری بود کردی؟
گفت: نگران نباش، الان از این خیابون فرعی میرم دور میزنم سوارش میکنم ،
وقتی دور زدیم مصطفی رو ندیدیم😳
انگار دنیا توسرمون خراب شد گفتم:مگه ممکنه رفته باشه ؟؟؟
تمام مسیر رو بادقت نگاه کردیم ،اثری ازش نبود😔
وقتی رسیدیم منزل عمه ی مصطفی هر چه زنگ زدیم کسی در رو باز نکرد،
متوجه شدیم خونه نیستن ،حالم خیلی بد شد
فقط می گفتم مصطفی دورت بگردم کجایی،🌹
که دیدم از دیوار منزل عمه اومد بالا و گفت :من که گفتم: خودم میرم
گفتم آخه چطور خودتو رسوندی؟؟؟
گفت: به یه موتوری گفتم منو برسون به منزل استاداحمدمکانیک( شوهرعمه )
بعد منو رسوند در خونه عمه ،
من که گفته بودم خودم میام چرا نگران شدید؟
این جسارت در حد یه بچه شش ساله نبود و اشتباه ما این بود که فکر می کردیم مصطفی بچه است....
#ماه_رمضان
#رمضان_مهدوی
🆔@meslemostafaa
استاد معتز آقائی4_293413254921716414.mp3
زمان:
حجم:
3.9M
تحدیر (تندخوانی)
#جزء_۱۷
استاد معتز آقایی
برای تعجیل در ظهور آقا قرآن تلاوت کنیم 🙏🍃
#ماه_رمضان
#رمضان_مهدوی
#زندگی_با_ایه_ها
@meslemostafaa
#خاطرات_شهید_مصطفی_صدرزاده
#خاطرات_دوستان_شهید
🌻 آشنایی من و مصطفی در سال 1382 هنگامی که وارد شهرک سپاه شدیم، از کانتینر جلوی مسجد شروع شد.
🌟مصطفی بچه ی بامحبتی بود و زبان شیرینی داشت، جوری که وقتی با کسی آشنا میشد ناخودآگاه مهرش می افتاد توی دل طرف.
✨من وقتی وارد کانتینر شدم، قبلش توی مسجد کهنز بودم. باوجود این که سیزده سالم بود، کارکرده بودم.
مصطفی دوست داشت من کمکش کنم.
اون موقع کار فرهنگی میکردیم.
آقا مصطفی جذب نوجوان ها رو داشت، من هم توی کانتینر بودم.
🌸سال1385 رفتیم اردوی راهیان نور،
موقع برگشت آقا مصطفی اهواز پیاده شد و کانتینر را سپرد به من.
ما هم از فرصت استفاده کرده با بچه ها میرفتیم توی کانتینر و پلی استیشن بازی میکردیم.
⚡️یه شب ساعت 11 رفتیم برای بازی کردن.
سرد بود ، بخاری برقی ای که زیر پنجره و کنار چوب لباسی بود را روشن کردیم.
نصف شب بازیمون تمام شد و رفتیم، من فراموش کردم بخاری را خاموش کنم.
مصطفی قرار بود صبح فرداش برسه تهران.
ساعت 10 صبح به من زنگ زد و گفت بلند شو بیا ببینم چیکار کردی.
💥حالت عصبانیت داشت، ولی داد نزد. هیچ وقت سر بچه هاش داد نمیزد.
🌸من رفتم سمت مسجد و دیدم پایگاه آتیش گرفته.
براش توضیح دادم چی شده.
بنده ی خدا دیگه چیزی نگفت.
#ماه_رمضان
#رمضان_مهدوی
🆔@meslemostafaa