eitaa logo
「فا.میم」
94 دنبال‌کننده
195 عکس
22 ویدیو
1 فایل
به علی قسم! که اگر کسی به علیﷺ رسد، به خدا رسد... -به‌یادِ‌شهید"مصطفی‌صدرزاده" اگر انتقاد و یا سوالی بود: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_l1fi2z&btn=فا.میم - اگر کانال برات مفید نیست نمون، وقتت هدر نره مومن! @Mousavi_FZ
مشاهده در ایتا
دانلود
- فصل تازه‌ای پیش‌روی ماست؛ سه ماهِ خیلی مخصوص... به قول عارف واصل مرحوم آیةالله قاضی، خیلی باید حواس‌مون جمع باشه؛ توی سه‌ماهِ رجب، شعبان و رمضان، خیلی می‌شه به خدا نزدیک شد! سـ+تاپ این‌جاست تا قدر این ۹۰روز ویژه رو بیشتر و بهتر بدونیم و با قدم‌های کوچیک اما پیوسته و مشتاق، خودمونو به‌روز کنیم به تنظیماتی که خدا برامون می‌پسنده.
「فا.میم」
یک غنچهٔ نشکفتهٔ پرپر شده‌ را یک #دخترگوشواره_قلبیّ و سفید؟
آلالهٔ من بِاَیّ ذنبٍ قُتِلت‌ْ؟ ای حرمله‌های بی‌شرف، رذل و پلید
می‌زد به سر و سینه که ناگاه زعرش با گوشِ دلش ندایی از غیب شنید:
دردانهٔ تو خفته در آغوش حسین شد مثل علی‌اصغر شش‌ماهه شهید
مهمان ملائک است "ریحانهٔ" تو فرزند تو را خدایِ فرزند خرید
مداحی ولایت زیارت عاشورا-حاج‌قاسم...mp3
زمان: حجم: 8.5M
- زیارت‌عاشورا با صدای حاج‌قاسم 💔 - التماسِ دعا -
الله: بنده‌ام! مرا اطاعت کن تا تو را مانند خود سازم. همان‌طوری که من غنی هستم و فقیر نمی‌شوم؛ تو هم همیشه غنی باشی. همان‌طوری که من هرچه را اراده کنم می‌شود، تو را هم همین طور سازم. - الجواهرالسنیه‌فی‌الاحادیث‌القدسیه‌ص‌۷۰۹
-¹ پارسال این موقع نمی‌دونستم برای امتحان فیزیک بخونم؛ یا بشینم و یک دل سیر گریه کنم... برای کرمان، برای دخترک کاپشن صورتی، برای فائزه، برای عشق، برای ... حالِ خوبی نداشتم. فیزیک در حالت عادی سخت بود! چه برسه به اینکه شبِ امتحان روح و جسمت درگیر بشه زل می‌زدم به صفحه کتاب و بغض می‌کردم. اشک ‌می‌ریختم! نمی‌تونستم فراموش کنم. هرچند دقیقه، سجده می‌رفتم. آروم نمی‌شدم. خدا‌خدا می‌کردم حداقل فردا تعطیل بشه! من نه توان امتحان دادن داشتم. نه روحیه مواجه شدن با یک عده غرب‌زده و بی‌دین ... توی ذهنم آماده کرده بودم که فردا قراره چه توهین‌هایی از بچه‌های کلاس بشنوم... اما نشد! تعطیل هم‌ نشد! تا صبح اشک ریختم... صبح شد چادرم رو سر کردم؛ مثل همیشه حین سر کردنِ چادر زمزمه کردم: هوامو داشته باش مادر جان! قطره اشکم رو از گوشه چشمم پاک کردم و با چشم‌های قرمز و صورتِ درهم راه افتادم. قدم‌هام‌ می‌لرزید.
² سر جلسه قبل از پخش شدن برگه‌های امتحان؛ کلی صحبت‌های تمسخرآمیز شنیدم. دستم رو گذاشتم رویِ قلبمو گفتم: خدایا خودت میدونی که نخوندم؛ کمکم‌ کن . . . برگه‌ها پخش شد. سکوتِ امتحان... سوال اول رو خوندم! بلد نبودم... سوال دوم! نمیشه حلش کرد... پلک که می‌زدم؛ صحنه‌های حادثه کرمان که دیشب از تلویزیون و گوشی دیده بودم تکرار می‌شد. چهره‌های خونی پسرکِ گمشده زیر لب زمزمه می‌کردم: یا زهرا دوباره از اولین سوال شروع به خواندن کردم؛ این بار تفاوت داشت با اینکه چیزی از سوال متوجه نمی‌شدم. با اینکه نمی‌تونستم تشخیص بدم این سوال از کدوم مبحث هست. شروع به نوشتن کردم. نوشتم و نوشتم. از شدت حال بد؛ پاسخ‌ها رو قاطی نوشتم. پاسخ سوال سه در جای سوال دو و ... من همیشه عادت داشتم بعد از امتحان ده بار برگه امتحان را چک می‌کردم که چیزی از قلم نیوفتاده باشه. اما این بار قصد داشتم هرچه زودتر از اون کلاس بیام بیرون. نیاز به اکسیژن داشتم؛ برگه امتحان رو تحویل دادم. در جوابِ مامانم که پرسید: چطور بود؟ خودم رو انداختم توی بغلش و گفتم: نمیدونم! گریه‌هام دوباره شروع شد. من دلم پیش فائزه بود؛ نمیشد!