پدرم را به عنوان مرد همسایه، مرد فامیل دوست داشتم، اما به عنوان پدرم ازش متنفر بودم
زیرا برای فرزندان دیگران خوب پدری میکرد اما به ما که میرسید آخرین چیزی که یاد داشت انسانیت بود.
به زندگیای که
آدمها به نمایش میذارن
غبطه نخورید،
یه فروشنده
قشنگترین جنسهاشو تو ویترین میچینه!
آدمها بیجنبه نیستن، باید بدونی شوخیکردن به یه میزان صمیمیتی نیاز داره که از درک تو خارجه.
در شطرنج یاد میگیری همه چیز را نمیشود نجات داد، گاهی باید از یک مهره بگذری تا تمام بازی را نبازی.
آدمی باش که ترس از دست دادن تو رو
داشته باشن نه تو ترس از دست دادنشون ؛
[ دوبارهبخون ]*