میخواٰستم یک تکه ابر کوچک باشم در آسمانِ تو؛ که نگاهم کنی و خبرِ باران را از من بگیری. میخواستم توی دلم عوضِ باران، امید و بوسههای بابرکت داشته باشم تا هروقت غمگین شدی، روی سرت ببارم. به خاکِ قلبت بزنم. آنقَدَر که تمام شوم. آنقدَر که بمیرم امّا تو دوباره سَبز شوی…
#میم_سادات_هاشمی
|°@mimsani 🕊
تاٰزگیها راه به راه گریهاش میآید؛ فِکر میکند از آسمان دور افتاده و راهَش را روی زمین هم گم کرده. اینکه «که بود؟» و روزگاٰری «چه میخواست؟» را از یاد برده. در فردای مِهآلود جایی ندارد و خودَش را حتی در صبحِ روز بعد نمیبیند! دائماً فکر میکند سرنوشتش کمدیِ تراژیکی است که به دستِ حاکمان نوشته شده؛ پس ارادهای از خودَش ندارد که بخواهد آرزویی کند! با یک پاپاسی تهِ جیب و قلبِ سوراخ که رؤیا از آن نشت میکند، توی زندگیِ ناکامش میپلکد و هی هفت ساٰلگیاش را مرور میکند که در آن میخندید، تیله جَمع میکرد و از اخبار سر در نمیآورد. حالاٰ ولی شبنشینِ غمگینی شده که با صدایِ هور هواپیما و تلق و تولوقِ ماشین زبالهبَر از خواب میپرد و از یادِ اینکه ممکن است بارقهی نور خورشیدِ فردا را نبیند یا درحالی بِمیرد که هنوز نتوانسته اقلاً یک ماشین اقساطی بخرد… راه به راه گریهاش میآید./
#میم_سادات_هاشمی
|°@mimsani 🕊