eitaa logo
میمِ ثاٰنی؛
1.4هزار دنبال‌کننده
77 عکس
9 ویدیو
0 فایل
تو آمَده‌ای به دُنباٰلِ خودَت بِگَردی و بَرگردی./ . |°کپی کردن؟ رضایت ندارم. فقط فوروارد و یا نشر با نام #میم_سادات_هاشمی . |°کاناٰل اطلاع‌رسانیِ دوره‌های نویسَندگی: °| https://ble.ir/ghesehforushacademy 📖
مشاهده در ایتا
دانلود
میخواٰستم یک تکه ابر کوچک باشم در آسمانِ تو؛ که نگاهم کنی و خبرِ باران را از من بگیری. میخواستم توی دلم عوضِ باران، امید و بوسه‌های بابرکت داشته باشم تا هروقت غمگین شدی، روی سرت ببارم. به خاکِ قلبت بزنم. آنقَدَر که تمام شوم. آنقدَر که بمیرم امّا تو دوباره سَبز شوی… |°@mimsani 🕊
تاٰزگی‌ها راه به راه گریه‌اش می‌آید؛ فِکر میکند از آسمان دور افتاده و راهَش را روی زمین هم گم کرده. اینکه «که بود؟» و روزگاٰری «چه میخواست؟» را از یاد برده. در فردای مِه‌آلود جایی ندارد و خودَش را حتی در صبحِ روز بعد نمیبیند! دائماً فکر میکند سرنوشتش کمدیِ تراژیکی است که به دستِ حاکمان نوشته شده؛ پس اراده‌ای از خودَش ندارد که بخواهد آرزویی کند! با یک پاپاسی تهِ جیب و قلبِ سوراخ که رؤیا از آن نشت میکند، توی زندگیِ ناکامش میپلکد و هی هفت ساٰلگی‌اش را مرور میکند که در آن میخندید، تیله‌‌ جَمع میکرد و از اخبار سر در نمی‌آورد. حالاٰ ولی شب‌نشینِ غمگینی شده که با صدایِ هور هواپیما و تلق و تولوقِ ماشین زباله‌بَر از خواب میپرد و از یادِ اینکه ممکن است بارقه‌ی نور خورشیدِ فردا را نبیند یا درحالی بِمیرد که هنوز نتوانسته اقلاً یک ماشین اقساطی بخرد… راه به راه گریه‌اش می‌آید./ |°@mimsani 🕊
دست‌هاٰیش ساقه‌‌‌‌‌ی شکننده‌ی لیلیوم بود. عطرآگین و وحشی امّا شفابخش./
متأسفم! زماٰن مرگم که برسد چیزی ندارم به کسی ببخشم. جُز قَلبی که حیوانات را بیش از آدمها ستایِش کرد و قوه‌ی رؤیاٰ و خیاٰل‌پردازی که باعث شد زندگی را تحمل کنم./ |°@mimsani 🕊
بعد از چَشمهاٰی بی‌رحمِ تو، فقط کتابها میتوانند طلسمم کُنند‌./
دُعای عاقبت بخیری؛ وردِ وروره جادوهاٰ نیست. عینِ حقیقت است. حتیٰ دنبالِ انگورها هم می‌دود!؛ مثلاً یک خوشه میچسبد به سینه‌ی ضریح و میشود تاکِ باغستان ِعلی «ع» تا زُوار نجف از ساقه‌هاش بنوشَند. یکی هم می‌نشیند توی کاسه‌ای سفالی که «ام فضل» میگذارد مقابلِ امام و تعارف میزند تا جوادِ جوانش «ع» حبه‌ای بردارد… فکرش راٰ بکن! تو را از میانِ صدها خوشه، چیدند و بُردند تا به دهانِ معطر و مطهر مردی بیست و پنج ساله برسی. از گلو به سینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش بروی تا جگرش را پارچه پارچه از حلقش بیرون بریزی. توی خونش بجوشی و تنِ معصیت ندیده‌اش را بسوزانی. تو راٰ بردند تا هم‌دستِ زنی باشی که تشتِ مسی به کنیزش داد تا ببرد زیرِ چانه‌ی سرخ امام بگیرد. هم‌دستِ زنی که به آنی پشیمان شد، یقه‌ی جُبه‌اش را دَرید، گیسش را کَند و لای جَرنگ جرنگ النگوهای طلایش وقتی مشت به سینه میزد، شیوَن کرد و زوزه کشید. هم‌دستِ زنی که با چشم‌های وق زده، خیره بود به مردی که زَهر، هی کم و کمترش میکرد. گوشتِ روییده براستخواٰنش را میخورد تا جایی که دوباره تمثالِ هشت سالگی‌اش شود. همان روزگاری که جبرائیل خبرِ کوچ بابایش را آورد و آفتاب را نشانَش داد که پشت کوه‌ها میرفت و دیگر در‌نمی‌آمد! هماٰن روزگاری که عمامه‌ی امامَت را روی شانه‌ی نازکِ نوباوه‌اش تحت الحنک کردند… فکرش راٰ بکن! یک حَبه از تو، کسی را که دست‌گیرِ همه آفاق بود، زمین‌گیر کرد. راٰستی راستی که دعای عاقبت بخیری، عینِ حقیقت است… |°@mimsani 🕊
میمِ ثاٰنی؛
دُعای عاقبت بخیری؛ وردِ وروره جادوهاٰ نیست. عینِ حقیقت است. حتیٰ دنبالِ انگورها هم می‌دود!؛ مثلاً یک
؛ [به عاٰقبتم فکر کردم؛ به اینکه زینت حرم اطلسِ امام هستم یا تاولِ جگر لت‌زده‌ش؟ بعد از خیالِ اینکه مبادا انگور بدیُمنِ بی‌خیر باشم، سینه‌ام اَلو گرفت و گریه کردم...]
ما مُحبین و هواخواهانِ پاپتیِ تو یا ابوتراب، گِل و خاکِ تنمون از تربتِ نجفه./