تاٰزگیها راه به راه گریهاش میآید؛ فِکر میکند از آسمان دور افتاده و راهَش را روی زمین هم گم کرده. اینکه «که بود؟» و روزگاٰری «چه میخواست؟» را از یاد برده. در فردای مِهآلود جایی ندارد و خودَش را حتی در صبحِ روز بعد نمیبیند! دائماً فکر میکند سرنوشتش کمدیِ تراژیکی است که به دستِ حاکمان نوشته شده؛ پس ارادهای از خودَش ندارد که بخواهد آرزویی کند! با یک پاپاسی تهِ جیب و قلبِ سوراخ که رؤیا از آن نشت میکند، توی زندگیِ ناکامش میپلکد و هی هفت ساٰلگیاش را مرور میکند که در آن میخندید، تیله جَمع میکرد و از اخبار سر در نمیآورد. حالاٰ ولی شبنشینِ غمگینی شده که با صدایِ هور هواپیما و تلق و تولوقِ ماشین زبالهبَر از خواب میپرد و از یادِ اینکه ممکن است بارقهی نور خورشیدِ فردا را نبیند یا درحالی بِمیرد که هنوز نتوانسته اقلاً یک ماشین اقساطی بخرد… راه به راه گریهاش میآید./
#میم_سادات_هاشمی
|°@mimsani 🕊
متأسفم!
زماٰن مرگم که برسد چیزی ندارم به کسی ببخشم. جُز قَلبی که حیوانات را بیش از آدمها ستایِش کرد و قوهی رؤیاٰ و خیاٰلپردازی که باعث شد زندگی را تحمل کنم./
#میم_سادات_هاشمی
|°@mimsani 🕊
مَن؟
انساٰن گریزِ خلوت گُزین،
پَناهنده به کتاٰبها.
دُعای عاقبت بخیری؛ وردِ وروره جادوهاٰ نیست. عینِ حقیقت است. حتیٰ دنبالِ انگورها هم میدود!؛ مثلاً یک خوشه میچسبد به سینهی ضریح و میشود تاکِ باغستان ِعلی «ع» تا زُوار نجف از ساقههاش بنوشَند. یکی هم مینشیند توی کاسهای سفالی که «ام فضل» میگذارد مقابلِ امام و تعارف میزند تا جوادِ جوانش «ع» حبهای بردارد…
فکرش راٰ بکن! تو را از میانِ صدها خوشه، چیدند و بُردند تا به دهانِ معطر و مطهر مردی بیست و پنج ساله برسی. از گلو به سینهاش بروی تا جگرش را پارچه پارچه از حلقش بیرون بریزی. توی خونش بجوشی و تنِ معصیت ندیدهاش را بسوزانی. تو راٰ بردند تا همدستِ زنی باشی که تشتِ مسی به کنیزش داد تا ببرد زیرِ چانهی سرخ امام بگیرد. همدستِ زنی که به آنی پشیمان شد، یقهی جُبهاش را دَرید، گیسش را کَند و لای جَرنگ جرنگ النگوهای طلایش وقتی مشت به سینه میزد، شیوَن کرد و زوزه کشید.
همدستِ زنی که با چشمهای وق زده، خیره بود به مردی که زَهر، هی کم و کمترش میکرد. گوشتِ روییده براستخواٰنش را میخورد تا جایی که دوباره تمثالِ هشت سالگیاش شود. همان روزگاری که جبرائیل خبرِ کوچ بابایش را آورد و آفتاب را نشانَش داد که پشت کوهها میرفت و دیگر درنمیآمد! هماٰن روزگاری که عمامهی امامَت را روی شانهی نازکِ نوباوهاش تحت الحنک کردند…
فکرش راٰ بکن! یک حَبه از تو، کسی را که دستگیرِ همه آفاق بود، زمینگیر کرد. راٰستی راستی که دعای عاقبت بخیری، عینِ حقیقت است…
#میم_سادات_هاشمی
|°@mimsani 🕊
میمِ ثاٰنی؛
دُعای عاقبت بخیری؛ وردِ وروره جادوهاٰ نیست. عینِ حقیقت است. حتیٰ دنبالِ انگورها هم میدود!؛ مثلاً یک
؛
[به عاٰقبتم فکر کردم؛ به اینکه زینت حرم اطلسِ امام هستم یا تاولِ جگر لتزدهش؟ بعد از خیالِ اینکه مبادا انگور بدیُمنِ بیخیر باشم، سینهام اَلو گرفت و گریه کردم...]
نگاٰهت میکنم و میدانَم که پرندهی منزویِ باغ تویی. که به لودگیِ هم سن و سالهاٰیت نمیخندی، گربه را سَنگ نمیزنی و همیشه برایِ عروسکهاٰیت قصه داری. نگاٰهت میکنم و میداٰنم افکارِ سالخوردهات انتخابت نیست و ناچاری گنجشکِ پیرِ ۴ ساله باشی. چرا که خاطرات و روزهاٰی زیستهات تراژدیِ پیچیدهای بوده که داٰئم مجبورت کرده به حلِ مسائل بزرگسالانه بپردازی. نگاٰهت میکنم و میداٰنم کلماتِ قلمبه و سنگین پیش از آنکه از دهانت بیرون بپرند، دندانهای شیریات را هول میدهند تا بریزَند و زودتر بزرگ شوی. میداٰنم کلماتِ گندهتر از جثه، از آدم عجیبالخلقهای میسازد که هیچکس، نمیخواهَدش! حتی اگر تک پروانهی آبی و ساکتِ کوچه باشی که کنار دیوار ایستاده و برای یارکشیِ «گرگم به هوا» انتخاب نشده. مهم این است که عجیبالخلقهای و با همه فرق داری، پس نمیتوانی همبازیِ بچهها باشی.
نگاهت میکنم و میدانَم خندهی دندانی واکنش دفاعیات به تنهاییست و میخندی چون فرزندِ اوّلی و هنوز برای ناامید و غمگین شدنِ مامان خیلی زود است! میدانم و کاش میتواٰنستم یکطور به گوشت برسانم که تو عجیبالخلقه نیستی و دنیا قراٰر است وقتی بزرگ شدی، بالهای آبیات را ببیند و متفاوت بودنت از تو درختی صبور و دانا و پوست کلفت بسازد که سایهاش، خانهی همهی مَردُم است… حتیٰ کسانیکه روزی برای یارکشی، نمیخواستنت.
از طرفِ ۲۸ ساٰلگیات
برای تو که فقط ۴ سال داری.
#میم_سادات_هاشمی
|°@mimsani 🕊