eitaa logo
میمِ ثاٰنی؛
1.4هزار دنبال‌کننده
73 عکس
9 ویدیو
0 فایل
تو آمَده‌ای به دُنباٰلِ خودَت بِگَردی و بَرگردی./ . |°کپی کردن؟ رضایت ندارم. فقط فوروارد و یا نشر با نام #میم_سادات_هاشمی . |°کاناٰل اطلاع‌رسانیِ دوره‌های نویسَندگی: °| https://ble.ir/ghesehforushacademy 📖
مشاهده در ایتا
دانلود
رواٰبط انسانیِ آلوده به سیاست‌هایِ مدرن، ریاکاری و فراٰموشی؛ مرا واداشت که مُحتاط و دست نیافتَنی باشم./ |°@mimsani 🕊
گفتم:«من خیلی ساٰده‌ام!» گفت:«ساٰدگیِ شخصیت، نتیجه‌ی پیچیدگیِ افکارِ یه آدمه!» بعد یه زردآلو داد دستم./
عِشق ما راٰ نجات خواهد داد خوبِ من! و ما روزی کلبه‌ای پشت تاکستان‌ها خواهیم داشت؛ درحالیکه دست‌های غم از پیوندِ زناشوییمان کوتاه است. من خمیرِ نان شیرین ورز میدهم، از پنجره دویدنِ دخترمان را که چشم‌های تو را دارد، میبینَم و لای بوته‌های ماهگونی از غنچه‌های بهاری دُنبالِ تو میگردم. نگاهت میکُنم که از گندمزاٰر برمیگردی، دسته‌ی مرغابی‌هایِ خانگی‌مان را دنبالت میکشانی و سر و تهِ آوازی که میخوانی سوت میزنی. نگاهت میکُنم و میدانم که آخرین امیدواری‌ام روی زمینی. بعد به چانه زدنِ خمیر ادامه میدهم و گردن آویزی که هدیه‌ی هفتمین سالگردمان است دورِ گردن برهنه‌ام تاب میخورد و همان حِین که از راٰه میرسی و بوته‌ی گلِ وحشی را بغلم میدهی، دوباره و دوباره میفهمم که عکسِ تو قرار است تا هفدهمین، بیست و هَفتمین سال و تا واپسین لحظاٰتی که بیرونِ تابوتم، توی حباب قلبیِ گردنبند باقی بماند… |°@mimsani 🕊
بِسم‌الله و به إذن‌الله براٰی دنیای بدونِ حسین «ع»؛
‎⁨میمِ ثاٰنی؛⁩.mp3
زمان: حجم: 379.1K
لباٰس مشکیِ ما را به دستمان بدَهید../🖤🥀
شبقِ قیرگونِ زلف سه ساله دُختر راٰ بافت و از شکافِ دو بالِ پرده چشم دواٰند لای اسب‌هاٰ و سوارها. عباس «ع» را نمیدید. دلش شور خورد. گفت:«سرَک بکش عمویت را پیداٰ کن. تشنه‌ایم!» بعد دخترک را بر کُنده زانو نشاند، کمرش را گرفت تا حینِ خم شدن و گردن‌کشی بیرونِ کجاوه، از شتر نیوفتد. پُرسید:«میبینیش؟ اگر نه بلند بگو أرید ماٰی تا بشنود، بیاید!» دخترَک همانطور که سرش بیرونِ پرده بود و انگشت‌های پایش را با دِرَنگ و درینگ زنگوله‌ها تکان میداٰد گفت:«پیشِ باباٰست عمه. آنجاٰ. پسِ کجاوه‌ی رباب.» زن که فهمید نگراٰنی‌اش بی‌سبب بوده و همهٔ‌ زندگی‌اش همان نزدیکی‌هاست، دختر راٰ داخل کشید تا شنباٰد لای مژه‌هاش نرود و قدری بلند صدا زد:«یا أخا عباس «ع»؟! جیبِ المای لرقیه | برای رقیه «س» آب بیار…» به شُماره‌ای اسبی به یورتمه درآمد و نرمه نسیمی کنار کجاوه وزید… این آخرین ساٰعاتی بود که دستِ زن خالی و ناامید برنمیگشت... |°@mimsani 🕊