eitaa logo
میمِ ثاٰنی؛
1.6هزار دنبال‌کننده
50 عکس
9 ویدیو
0 فایل
تو آمَده‌ای به دُنباٰلِ خودَت بِگَردی و بَرگردی./ . °صندقِ پستی ناٰمه‌ها: ble.ir/SendHarfBot?start=169e250f87ea94 . |°کپی کردن؟ رضایت نداٰرم. فقط فوروارد و یا نشر با نام #میم_سادات_هاشمی
مشاهده در ایتا
دانلود
عباٰس «ع» چینِ گلوی علی «ع» راٰ که بوی گلاب و شیر داشت میبوسید و میپایید زمختیِ محاسنش به گردن کم‌تحملش نکشد. پنج ماٰهه بود و سرش یکسره به طرفی کج میشد و پس و پشتِ لاله‌ی دو گوش و زیرِ غبغب، زود به تب و تاٰول می‌افتاد و خُشکه میزد. عَمو هربار از ریزگیِ برادرزاده قَه قاٰه میخندید، دستِ درشتش را کاسه میکرد و سر و کتف و کپلِ علی «ع» را یکجا نگه میداشت و بالا میبُردش تا ابرها و کبوترِ راعبی را که بالای سر درِ خانه‌ی حسین «ع» لانه داشت، نشانش میداد. زیرِ پوست گونه‌‌هاش، رگ‌های آبی‌ می‌تَپید و لبهای گوشتالودِ کوچکش به تمنای شیر نیمه‌باز بود. زمین نمی‌ماٰند؛ بغَل به بَغل میشد و به رباٰب نوبت نمیرسید مگر وقتِ شیرداٰدن. نفسِ هرکس که سرتاپاش راٰ میبوسید پر از بَهار میشد. از فرطِ کوچَکی، شکوفه‌ای سنجاق شُده روی سینه حسین «ع» می‌نمود، که گَه گاٰه محضِ آنکه نَفْسِ علی «ع» نَماند، حلوای دِهین سقِّ دهانش میکشید. تشک و گهواٰره‌اش هم دستهای حسین «ع» بود که تاٰبش میداد و آنقدر توی شکمِ لختش فوت میکرد تا ریسه برَود، بزاقِ دهانش راه بیوفتد و هِی قبای باباش را لَک کند… حالاٰ هم به سینه‌ی حسین «ع» سنجاٰق شده بود و از لاٰی پلک‌های نیمِه‌باز، به آخرین تَصویری که میخواٰست از دنیا یادش بِماند نگاه میکرد. چشم‌های کدرش رنگِ شماتت نداشت و هنوز ارتعاٰش نرم تبسم زیرِ پوستِ رنگ‌پریده‌‌اش دیده میشد. حاشیه‌ی لبهای‌ نیمه‌بازش گُله به گله تاول و خشکه زده و کامَش عطر شیر نداشت. از حلقش بویِ خون تازه میجوشید و سُرخی میسُرید لای چینِ گردنش و بعد راه میگرفت توی آستینِ حسین «ع» و از ساٰعد به آرنجش میرسید. وقتی حُسین «ع» خواٰست نرمه‌ی دو گوش و کاکُلش را که دیگر بور نبود پاک کند تا کمتر بهم‌ریخته و مرتَب‌تر به خیمه، به ماٰدرش برگردد، سرَش به طرفی کج شد و خون دوباٰره جهید... هی قبای باباش را لک میکرد… @mimsani 🕊
آب، آبِرو گرفته بود از دست‌هاٰش و حالاٰ هِی تنه میکشید به چکمه‌هایِ او تا هَمه‌ی هَست و بودش را تا جرعه‌ی آخر پیشکش و ارزانی‌اش کند. قطره‌هاٰی عرق از بُن موهای عباس «ع» نیش زده و بوی نمناکِ مُشک از گیسِ سنگینِ سیاهش متصاعد میشُد. دهاٰنش قاچ قاچ و مچاله توی قاب سبیل و محاٰسنش گم بود. اگر چه خاک‌مال و عطَش‌زده بنظر میرسید امّا هنوز به طراوتِ شاخه‌ی بید بود. انگاٰر اجزای صورتش را از مَرمر تراشیده بودند. به حالتِ رکوع، خم شد طرفِ آب و موجی از ماه افتاد در جریانِ فرات. بسم‌الله گفت و دست‌ها را تا ساعِد توی آب کرد. در چشم‌هایِ افسونگرِ بی‌رغبتش، حتیٰ خیالِ نوشیدن آب نبود. پس به قدر یک مَشک از مهریه‌ی ماٰدرش برداشت و دستِ مرطوب را لای موهاٰ برد و خرمنِ معطر را عقب زد تا کلاهخود بگذارد و برود. فرات امّا کلاٰفه، بی‌طاقت و پُرگلایه، پارچه پارچه موج میشد و میخواست سهمِ بیشتری بردارد. تاٰب خورد، بالا رفت، پایین افتاد، خروشید، به پایِ «عقاب» پیچید، از ساق و راٰنش بالا رفت و خودش را به شکمِ اسب کوبید. امّا با اینهمه عباٰس «ع» رفت و شریعه ماند، درحاٰلیکه آب، آبِرو گرفته بود از دست‌هاش… @mimsani 🕊
میمِ ثاٰنی؛
آب، آبِرو گرفته بود از دست‌هاٰش و حالاٰ هِی تنه میکشید به چکمه‌هایِ او تا هَمه‌ی هَست و بودش را تا ج
؛ [ عزیزَم! خُدا و مذهبِ من! چقدر برای گفتن و سُرودن از وجاهت و ملاحتِ تو در واژه و وصف فقیرم! واله‌ و مست از نوشتن برای رخِ قشنگِ قمرگونت، دائم و آن به آن بالیدم که عموی منی. نمی‌دونم فراتر از عشق‌باٰزی چی میشه گفت زیباصنم؛ ولی من هر وقت از شما می‌نویسم به همون دُچار میشم. خوش بحالِ چَشم‌هایِ عاقبت‌بخیر و خوشبختی که دیدنت ابوفاضل «ع». تو زیباترین تصویری بودی که میشُد تو این دنیای خاکستریِ تحقیرشده دید./ ]
دستِ من خورد به آبی که نَصیبِ تو نشُد./
در زیاٰرت حضرتِ عباس «ع» آمده: «أَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ بالَغْتَ فِي النَّصِيحَةِ، وَأَعْطَيْتَ غايَةَ الْمَجْهُودِ | گواٰهی و شهادت میدهم که تو در خیرخواٰهی کوشیدی و نهاٰیتِ تلاشت را کردی..» و من به چشم‌هاٰی دلواپسِ درخشانت که نمِ خون گرفت، به بینیِ استخواٰنی و لب و دهانِ بی‌نقصت که شکست، به گردن افراشته و موزونت که چاک چاکِ نیزه و قداره شد فکر میکنم. به دست‌هاٰی سخاوتمندت که علی «ع» بوسیده بود درحاٰلیکه میدانِست نذرِ حسین‌اند و به جورچینِ پاشیده‌ی تنت که پاره پاره، قطعه به قطعه میانه‌ی راٰه گم میشد فکر میکنم و میدانم که هیچ‌جای شماتت و ملامت نیست! چرا که «عقاب» در سایه‌ روشنِ نخل‌های پرت ‌و پلای صحرا چهارنعل میدَوید امّا راٰه دراز بود و گرگ زیاد و گوشتِ تنت کم… شهادَت میدهم که تو نهاٰیتِ تلاشت را کردی.. @mimsani 🕊
[ تنِ عباٰس «ع» در این مَعرکه هِی کم میشُد.🥀 ]
نیم رخِ لگد کوبِ بهم‌ریخته‌ات هنوز مفخم و روشن است. هنوز نشاٰنه‌ای از دهان و دندانِ فاطِمه «س» و چشم‌هایِ کاونده‌ی علی «ع» توی صورتت پیداست. نامرَتبی، امّا هنوز حُسِینی «ع»! همهٔ تقصیرِ تو همین است که یاد و خاطرِ پدرت را تداعی میکنی. مَهی چرک‌تابی که هر چه زدند خاٰموش نشُدی. حالاٰ دارند زِنده زِنده تو را دَفن میکنند… @mimsani 🕊