میمِ ثاٰنی؛
میداٰنم باید برای «نبودنت» چیزَکی درخور مینوشتم. امّا من دستم را زیرِ چانه کاسه کردم و خیره خیره به نمایشگر موبایل، اخباری از «رفتنت» دیدم و گریهی یواشَکی کردم، چرا که سوگِ تو، یک غمِ شخصی بود انگار و در کنارِ همهٔ و همهی بساط میلیونی، یک عزاداریِ تک نفرهی بیشکوه و غریب هم میخواست. پس تک و تنهاٰ چند روزِ متوالی روی کاناپهی چرکمور خانه یَله شدم و بچگانه گریه کردم. برای سسِ ماکارانی، گوشت و پیاز تفت دادم و گریه کردم. لباسهای نَمور را آویز بند کردم و گریه کردم. حینِ هستهگیریِ گیلاسها، آبگیریِ ظرفهای شُسته، دوش گرفتن و چنگ زدنِ موهام زیر آب داغ، گریه کردم عزیزم.
من «رفتنت» را یک تیترِ سیاسیِ جمعی نمیدانم. رفتنِ تو، یک مصیبتِ خانوادگی است! تو از بیتِ رهبری نه، بلکه از خانهی تک تکِ ما رفتی و حالا خانه یک جعبهی سیاهِ کوچک، پُر از عکسها و یادگاریهای توست. تو راٰ پدربزرگ از دست رفتهام میدانم و مدام شبحِ بلند قامتت را توی اتاقم میبینم که کتابهام را دست به دست میکنی و از قصّههای خوانده، نخواندهام میپُرسی و میگویی:« کتابِ “جان شیفته” رو هم بوخون باباجان!» بَعد تا سَر میگردانم تا باقیِ خنزر پِنزرهام را نشانت بدهم، میبینَم نیستی و مُشتی یاس ریخته روی قالی. همهی چند روزِ گذشته، بیش از حدِ مَعقول با تو حرف زدهام، حینِ بیحوصله بیحوصله روزمره گذراندن، از تو مرتب و مکرر خواٰستهام این کاٰبوس نحس را تمامش کنی و برگردی روی آنتنِ شبکهی خبر و درحالیکه توی لبادهی دودیِ کهنه همچنان زیباٰیی، رتق و فتقِ امور ایراٰن را دست بگیری. امّا من هی با استیصال گُفتم و مثلِ پدرمُردهها گریه کردم و هِی در و دیوارِ خانه جوابم را دادند!
میداٰنم باید برای «نبودنت» چیزَکی درخور مینوشتم امّا من همهی چند روز گذشته، هی قابِ عکست را دستمال کشیدم و گریه کردم. هی یاٰدم افتاد از تو چیزِ زیادی جُز همین ورقههایِ چاپی برایم نمانده و گریه کردم. من خیلی برایِ تو گریه کردم باباجان. حالاٰ گرد و کثافت و رِخوَت همهٔ اتاٰق و لوازمم را گرفته، من و اسباب و اثاثیه خاٰنه داریم زیرِ کُپه کُپه خاکِ مُرده دفن میشویم؛ امّا آفتاب رویِ شیشهی قاب عکست رفله شده و تو، عباٰ و عمامهی سیاه و برفهاٰ، همه مرتبید و تمیز! شاٰید دیوانه شده و از دنیا دستشُسته باشم امّا… حواسم به تو هست./
#میم_سادات_هاشمی
|°@mimsani 🕊
دیروز تولدِ ۴۹ ساٰلگیِ مامان بود. شاٰید هم ۵۹ یا ۶۹. نمیداٰنم! برایِ او برخی روزهاٰ قدرِ یک سال و بعضی سالهاٰ اندازهی یک عُمر کش آمده. او که یک روز صُبح از خوابِ پمبهایِ بهاره بیدار شده، دیده که کودکیاش تمام شده و توی گانِ جراحی خوابیده که شکمِ اوّلش را بزاید تا بعد از آن هیچچیز نباشد جُز ماٰدر و همهٔ کَسها و نقشهاٰ و نجاتها باشد مثلِ یک مادر.
در تنِ میانساٰلش، هنوز دخترِ بورِ هفده ساٰلهای زندگی میکند که واکمنش به جیبِ جینِ راستهاش وصله شده، با گروهِ «بلک کتس» ترانه میخواند و زیرِ تک درختِ خرمالوی حیاط، توی عروسیِ خیاٰلیاش میرقصد. دختری که هنوز دورِ گردنِ آهوییاش مُهرهی رنگ به رنگِ تا به تا میبندد، ماتیکِ مِسی پشتِ پلکها و روی استخوانِ گونه میمالد، آلبومِ تمبر و چند ورق کارت پستال از «اِبراٰم تاتلیس و ماهسون» لایِ کتابهاش دارد، قصّه مینویسد و حرفهاش را پیشِ گربهها میبرد و تویِ خرپشته گریههای دخترانه میکند.
او که به آرزوهاش نرسیده و بعد به یکباره از یاد بُرده که میتواند خواستهای هم، غیر از خوشی و خوشبختیِ دختر و پسرش، داشته باشد. نگاٰهش میکنم و نمیداٰنم چندساله است؛ بزرگساٰلِ شکستهای که ظاٰهراً مأموریتی غیر از به سینه کشیدنِ ما (من و برادرم) و های هایِ گریه سر دادن، توی قنوتش باز برایِ مکنت و نکبتِ زندگی ما ندارد امّا…بعضی روزهاٰ پشتِ اجاق، وقتی که چِشمی مراٰقبش نیست، تراٰنه «بلک کتس» میخواند و میرقصد. نمیداٰنم شاید اینبار توی عروسیِ خیالیِ ما…
#میم_سادات_هاشمی
#روزنگار | ۱۴مرداٰدِ صفرپنجْ.
|°@mimsani 🕊
میمِ ثاٰنی؛
دیروز تولدِ ۴۹ ساٰلگیِ مامان بود. شاٰید هم ۵۹ یا ۶۹. نمیداٰنم! برایِ او برخی روزهاٰ قدرِ یک سال و بع
؛
[ تولدِت مباٰرک اوّلین مُشَوقِ نوشتن و خواٰننده و منتقدِ متنهای من. ای همیشه و هنوز. ببخش که برات چیزی جُز مشتی کلمه و نگاهِ ترسخوردهای که همیشه پشتش رو میبینه تا مطمئن بشه همونجا ایستادی، ندارم! تا فردا و تا یک روز بعد از مرگم، ممنونِ اوّلین قصهای که برام خوندی هستم../ ]
گفت:«مو رو اگه با اوناٰ تو یه دیگ بکنن بجوشونن، روغناٰمون با هم قاطی نِمیشه.» بعد آبپاشِ حلبیِ زنگار بسته را گرفت روی کَلّهی داغش. مویِ زبرِ لول، اسفنج شد، آب را مَکید به خود. پوستِ برشتهی سر و تَنش عطش داٰشت. دوبارَکی گفت:«اونا تخمِ عُمَرَن. از کمرِ حرمله درومدن! و الّا کدوم ولدِ شیرپاک خوردهای همچین خاکش رو حیف میکنه؟ دُنیا و دریا و آسمونش تاب میخورن تو شکمم، خلیل! هیچ فکرِشِ میکردی که ایرانی، خونِ ایراٰنی بریزه؟ همو آمریکا و دشمنی رو شیر کنه که همهٔ جنوب و بندر و بچههاشِ نفله کرد تا بتازه، برسه قلبِ تهرون؟ هشت سال زیرِ آتیش، دُلا دُلا، هِی عینهو سگِ پاسوخته خواهر و مادر و اثاث و خونمونِ گرفتیم دندون. از ای آبادی به او آبادی، پیِ دهات و روستایی گشتیم که آسمونش خون نباشه، تا تیکههای تنمونِ اقلاً بدیم به امانتِ خُدا و بعد خودمون هرباره برگشتیم سیِ جنگ. تا او که میمیره، ما باشیم، نه زِنامون!»
هوایِ داغ و سوخته از خاکِ نخلستان میریخت بیرون. دهانش تُف نداشت. زبانش به سق میگرفت. پاچه شلوارَش را وَر داده، با کونهی پا افتاد به جانِ گِل. میخواست حصارکی بکشد دورِ باغ. جگرم لت میزد. از گرمایِ گزنده، از حرفهاش. گفتم:«ها! تو نذاشتی عدنان! مو نذاشتُم که بندر بشه اسکلهی زنبارِگی! شدیم نصفِ آدم. تو یه لا دست و یه ورِ پک و پوزتِ دادی رف! مو یه پام موند تو خاکِ جبهه که حالاٰ ای جوونکایِ بیبُته، راست راست بشاشند کلّهی قبرِ نداشته ما؟! همی سوسولچهها که دماغشونِ بگیریها، ریقشون در میاد؟! ای گو خوریها که شاخ و شونک بکشن سیِ ما، بِشون نمیاد!»
یکباره ایستاد. بادِ ذوبکننده، آستینِ خالیِ پیراهنش را تاب میداد. با تک چشمِ سالمِ ماهگونی، زُل زل، گنجشکها را دنبال کرد. فکرش همراهِ جوجکها شاخه به شاخه میپرید. آتشِ جنگ صورتش را بُرده امّا خُرده باقیها، یک تاٰ چشم و ابرو و یک ورِ لبها، لنگه و همتا نداشت. تا هنوز و همیشه خوشگلِ بندر بود. پرسید:«خلیل؟! یادته دُرّه، شش تا پسراشا باهم داد زیرِ خاک و یه نجلا موند واسش؟» نگفتم یادم است. نگفتم و نگاه گرفتم از پیرِ علیلِ دستکوتاهی که هنوز توی دِلش پاگیرِ لیلاش بود.
گفت:«خاطرته! میدونُم! یادته او صُبی که قاطیِ نخلا، واسادیم برا خدافظی؟ تو ندیدی خلیل! محرمِش نبودی. دورترها، سوارِ هوندا، واساده بودی بیخِ کوره راه. گریه میکردی واسم! میدونُم رفیق. نجلاٰ گیسشِ گرفت مشتش، گفت عاقم میکنه اگه بزنم زیر سور و ساتِ عروسی. گفت چشمِ سرمهمالِ عسلیشِ میذاره جا چِشَم، دستش جا دستم. گفت طوری نی. مگه واس خاطرِ مو نمیگی؟ راضیَم واللّهی! مرد باش و همینطور بشین پای سفره عقد… خلیل! از لا باند و پانسمونا، نگا نگاش میکردم و شوریِ اشکام جِز میداد زخمام رو. گفتم سیچه جهنمش میکنی دخترِ دُرّه؟! مو بمونُم میشم آیینه دق! یادِ برادرات میکُنی. تو و بیبی، سایهٔ علیل نمیخواید که. یکی سالمش میاد، میشه هواخواتون. ایطور خیالِ مو هم راحته. نمیخواٰم با دستا قشنگِت، بشینی به باز و بسته کردن پانسمون و چرک و کثافتا. برو و من رو با صورتِ قبلنام یادت بیار. برو… وقتی که رفتهاٰ، خواسدم داد بزنم (برگرد! الآنکه بیوفتم!) امّا گم شدنش رو، پشتِ خونههای سنگیِ تو سری خورده دیدم. دیدم و مُردم و اومدم نشستم تَرکِ موتورت، وسطِ گودیِ کتفت زار زدم. خاطرته که؟» حرفی نزدم. چیزِ بدردبخوری برای مردِ عزبِ سالخوردهای که قرار بود تنهاٰ بمیرد نداشتم!
گفت:«حالا اینم یادت نگه دار؛ مو که از خیرِ نجلاٰ و دستا شفابخشِ خداییش گذشتُم، مو که مزه بیدستی و نگاهِ خیره خیره رهگذرا از سر رحم رو چشیدُم، گذشتن از نصفهٔ دیگم و ای یکی دست و چشمُم که دیگه وحشت نداره. آدمِ مُرده، دوبار نمیمیره خلیل! همیجا واسادم ببینُم کی میخواد یه مُشت ازین نخلستونِ ببره؟ بِشون بگو عدنان، مثلتون، تو شلوارش تخمِ مرغ نداره که بشینه جوجه شه! عدنان منتظره!..» بعد دوباره پا انداخت به گِل، درحالیکه نقشِ سبز و محوِ خالکوبیِ «نجلا»، از لایِ یخهی باز، روی سینهی پُر و آفتاب سوختهاش پیدا بود..
#میم_سادات_هاشمی
|°@mimsani 🕊
بیکلاٰم | مؤیدالجَبل.mp3
زمان:
حجم:
4.4M
ای عزیزِ موعودْ! هرگزِ هنوز! از دست رفتهی باقی! باور کُن تو راٰ همیشه پنهان خواهم کرد در آنچه نوشتهام، در سرودههاٰ، نقاشیها، آوازها، در آنچه میگویَم و هرچه دوست میدارم. تو باقی خواٰهی ماند، در گوشه گوشهی فروپاٰشیدهی این زندگی و کسی زیستنت، ماٰندن و نَمُردنت را در چشمانَم، نه خواٰهد دید و نه خواٰهد فهمید../
#میم_سادات_هاشمی
|°@mimsani 🕊