eitaa logo
میمِ ثاٰنی؛
1.5هزار دنبال‌کننده
61 عکس
9 ویدیو
0 فایل
تو آمَده‌ای به دُنباٰلِ خودَت بِگَردی و بَرگردی./ . °صندقِ پستی ناٰمه‌ها: ble.ir/SendHarfBot?start=169e250f87ea94 . |°کپی کردن؟ رضایت نداٰرم. فقط فوروارد و یا نشر با نام #میم_سادات_هاشمی
مشاهده در ایتا
دانلود
‎⁨بی‌کلاٰم | مؤید‌الجَبل⁩.mp3
زمان: حجم: 4.4M
ای عزیزِ موعودْ! هرگزِ هنوز! از دست رفته‌ی باقی! باور کُن تو راٰ همیشه پنهان خواهم کرد در آنچه نوشته‌ام، در سروده‌هاٰ، نقاشی‌ها، آوازها، در آنچه میگویَم و هرچه دوست میدارم. تو باقی خواٰهی ماند، در گوشه‌ گوشه‌ی فروپاٰشیده‌ی این زندگی و کسی زیستنت، ماٰندن و نَمُردنت را در چشمانَم، نه خواٰهد دید و نه خواٰهد فهمید../ @mimsani 🕊
تو بناٰی رفتن کردی معشوقِ کم تحمل. نااهلِ چموش. قدرناشناسِ ستیزه‌جو. درحاٰلیکه من میتواٰنستم تو را جایِ خودت، جایِ مادرت و درواقع جای همه‌ی مردُمان دوست بدارم../
زاٰنوی غمم؛ بغلم کُن!
خانه به خاٰنه ریسه کِشیده‌ایم ما. باز پری‌وَش‌های نرگس در باغچه‌ و گلدانها، سنجاقِ زرد از گیسِ سپیدشان باز کرده‌اند و عطر زعفران فِر میخورد توی حیاطها. شربت داریم، زرد و سُرخ. لیمو و آلبالو! شماٰ کدامِشان را دوست داری؟ پولک‌های نور بر آبِ حوض، سُر میخورند زیرِ هندوانه و سیب‌ها. صاٰلح دستهایِ گندمی‌اش را تا آرنج میبرد در حوض و خیارها را میرقصاند در هم. گِل و خاکشان را میشورد. میگوید:«باز هم جشن داریم.» در صورتِ تب زده‌اش، از اینکه نامش از القاب شماست، غرور میدرخشد. خیارها پهلوی سیبها مینشینند در سبد. از گرته‌ی آب حوض، پیشاٰنی‌اش نقره‌ای شده. توی ظرفِ شله‌ها خلال پسته میریزم. زیرِ بغل و سینه‌ی صالح از سبدی که بغل گرفته و میبرد سمت موکب، خیس شده. میگوید:« کاش نَمیرم تا یکبار خودش اسمم را صدا بزند! فکر میکنی چطوری باشد؟» فکر میکنم چی چطور باشد؟ صدای شما؟ یا لبخندی که لطافتی مُسرفانه از آن میتراود؟ میگویم:«لابد قشنگ! خیلی قشنگ!» خاٰنه به خانه ریسه کشیده‌ایم ما. سینیِ شله روی دستم پُر و خالی میشود. هر عابر، یک دست و یک شله، هرعابر یک صلوات برای برگشتنت. پس کِی؟ باز هم جشن داریم؛ رنگ به رنگ آدم. پیراهنِ زنبقی و عناٰبی، یشمی و ارغوانی، مرداٰنی با چانه‌ی پاک‌تراش یا ریشی یکی دوروزه برگونه‌هاٰ. زنانی یکی در میاٰن شال به سر. یکی چادرِ ترمه را با دندان گرفته، یکی موهاٰی حلقه شده رویِ بناگوش با چشمهایِ درخشان و لاکِ فیروزه. با هزار توفیر و تفاوت. امّا همگی منتظر. میانِ کوچه، دستم سنگین و گرفتارِ نذری‌هاست. سرشانه‌ام را میکشم بالا تا اشکم را پاک کند. تا مجالی پیدا میکنم رو به دیوار زار میزنم. بعد دوباره سینی پر میشود. دستهاٰ می‌آیند طرفم تا ظرفها را ببرند. روی انگشت و انگشتَرها چشم میگردانم و سرم سمتِ صورتها میچرخد. شاید شماٰ آمدی و از سینیِ ارزانِ ما چیزی برداشتی. پاٰ میکشم سمتِ موکب. شلوغ است و مشغولِ شما! میگویم:«خدا قوتتان!» بچه‌ها میخندند. دم میگیرَند. زیرزیرَکی از تو چیزکی میخواهند و چشمِ نمناک را از بقیه پنهان میکنند. کسی خسته نیست. عرق، موهاٰی بلندِ صالح را تاب تاب کرده. فکر میکنم همه‌ی‌ این بساط، بگیر و ببند و دلشوره‌ها، فقط برای این است که یک چنین روزی از سفرِ هزار ساله برگردی و اسمِمان را صدا بزنی… @mimsani 🕊
میمِ ثاٰنی؛
خانه به خاٰنه ریسه کِشیده‌ایم ما. باز پری‌وَش‌های نرگس در باغچه‌ و گلدانها، سنجاقِ زرد از گیسِ سپیدش
؛ [ به قدری بی‌رونق و کساده صحبت از امروز که من خودم خیلی دیر خاطرم اومد که چه مبارک روزیه.. چِقَدَر گریه‌ام اومد و چِقَدَر همیشه برای این گریه‌ها دیره! کاشکی این نامه‌ی دیرنوشته‌ی نرسیده دستِ پُستچی رو بیای از لا قرآنم برداری و بخونی... کاشکی به دل نگیری دل‌چرکیِ منو. عینهو همه‌ی هزار و اندی سالی که قورت دادی غربتت رو عزیزدلِ بالا بلند❤️‍🩹]