آدولف هیتلِر؛
پستترین انسانها کسانی هستند که در تصرف کشورشاٰن با من که بیگانه بودم هَمکاری کردند. چرا که وطن مادر است و آنها کمک کردند تا من بر ماٰدرشان مسلط شوم./
رقاٰصههای چیتان پیتانی، آویزه گوشتون کنید که: «ظاٰلم به ظلمِ خویش گرفتار میشود.»
ساٰحل جان چه پیشنهاد دراماتیک و لطیفتری داری که مگسی نشی؟ تو کشورهای دیگه برای دستگیری جاسوس و نیروی نفوذیِ بمب گذار با گل رز و یه بسته فال وایمیسن ماشینارو میگردن؟ لابد شیشههاشونم تمیز میکنن؟ خداروشکر شما با این ذهنیت فانتزی مأمورِ امنیت نشدی، وگرنه الان ترامپ داشت تو باشگاه انقلاب میدوعید، دور گردن شما هم بعنوان سگش قلاده بود.
لاٰبد در جوابِ «میخواهید چکاره شوید؟» در دفترِ چل برگت نوشته بودی:«آدم!» و منتظر ماندی تا دبیر ادبیاتت با چشمهای موشی و تُکمهای از پسِ عدسیهای ضخیم عینکش براندازت کند و بگوید:«خیران! تو دَدِه ننه من و کل مدرسه را یکی کردهای. روزی سه چارتا تُنبان از پای بچهها پایین میکشی و یورتمه کنان دِ بدو. از تو اسب شاید، امّا آدم در نمیآید.» بعد از لای خندهی تخس و تلخ همکلاسیهایت گذشتی و پشت نیمکتی که گوشه کنارش با خودکار بیک حک کرده بودی:«حسن» نشستی.
لاٰبد عکس دسته جمعیِ جشن دیپلمت را که در آن با ریش نرم و کمتراشیده، بالغتر جلوه میکردی، نشان مادرت دادی و گفتی:«سیاحت کن! این تازه اوّلشه ننه. قراره آدم مهمی شم.» بعد کارنامه و عکس یادگاری را گذاشتی لای قرآن تا فوتِ ملائکه بختت را روشن کند و سری بین سرها شوی.
بعد لاٰبد دو سه دهه گذشت و یک چنین شبِ بیستارهای، زیر سوسوی زرد تیر چراغ برق نشستی لب جدول. نگاهِ کدر و میانسالت را در خیابان خلوت گرداندی و خودت را تنها، شانه به شانهی کوهِ زبالهها دیدی. بعد لرزیدی و خاطرت آمد:«آدمِ مهمی نشدهای.»…
حالا ولی لابد خودت فهمیدهای که آن شب سمتِ دیگر شانههای تو، خُدا، لب جدول نشسته بود. یک دستش دور گردنت و با دستِ دیگر جاروی بلندت را نگه داشته بود تا به تیر برق تکیه بزنی و زانوهای پنجاه سالهات را بمالی. نگاهت میکرد و میدانست به آرزویت میرسی. و رسیدی…
تو هم «آدم» شدی، هم «مُهم» خیران!
#میم_سادات_هاشمی
|°@mimsani 🕊
میمِ ثاٰنی؛
لاٰبد در جوابِ «میخواهید چکاره شوید؟» در دفترِ چل برگت نوشته بودی:«آدم!» و منتظر ماندی تا دبیر ادبیا
؛
پیشکش به شهیدِ والاٰمقام «حسن خیراٰن».
پ.ن: این رواٰیت زاییدهی تخیل و ذوق شاعرانه و اندوهِ بیکرانم برای این پاکبان عزیزه. امّید که من رو بابتِ قصهسراییم ببخشه و ادایِ احترامم رو بپذیره./
غسّاٰن کنفانی؛
کاش کودکان نمیمُردند، موقتاً آنها را به آسمان میبردند تا جنگ تمام شود، بعد با خیالِ راحت به خانهشان فرود میآمدند و در جوابِ والدینشان که با حیرت میپرسیدند:«کجا بودید؟!» شاد و سرخوش میگفتند:«داٰشتیم با ستارهها بازی میکردیم»…/
میمِ ثاٰنی؛
لاٰبد در جوابِ «میخواهید چکاره شوید؟» در دفترِ چل برگت نوشته بودی:«آدم!» و منتظر ماندی تا دبیر ادبیا
اهلِ انزلی، پنجاٰه و چند بهار را دیده بود که مأموریتش در جهاٰن تمام شد، جاروی دسته بلندش را به درخت بید مجنون تکیه داد و توی دستهاٰی اَمین و امانِ خُدا رفت. در حالیکه هیچ دلی شورَش را نمیزد. نه مادر و پدرَی داشت و نه همسر و فرزندی که سوگش را به سینه بکشند. بدرود «حسن خیراٰن»، بدرود عزیزِ شریف. تو دیگر غریب و تنهاٰ نیستی. به تو و همهمهی ملائکه که دورَت میگردند دست تکان میدهم...
#میم_سادات_هاشمی
|°@mimsani 🕊
میمِ ثاٰنی؛
اهلِ انزلی، پنجاٰه و چند بهار را دیده بود که مأموریتش در جهاٰن تمام شد، جاروی دسته بلندش را به درخت
؛
پ.ن: میونِ فوج فوج گلی که تقدیمِ خُدا کردیم، تو یطورِ کشندهای دلم رو سوزوندی «خیراٰن». شبها به یاد تک و تنها بودنت، موج موج گریه میکنم...
پ.ن(۲): این تصویر رو براساس پاراگراف آخرِ روایتی که دو سه شب پیش نوشته بودم، طراحی کردم. «خُدا و خیراٰن، شونه به شونهی هم»
ساٰلهاست فهمیدهام سهم من از زندگی، سوگواری برای چیزهاییست که هرگز نداشتهام. مثل تو، که تجسّم حقیقیِ فرزند خیالی منی. نگاهت میکنم و دائماً دلم میشکَند و مطمئنتر میشوم همیشه آرزوی به شکم کشیدنِ پسری شکل تو را داشتم؛ بلوطِ بور و کوچکی که موهای آفتابیاش خانه را روشن کند و امّید به فرداها در چشمهایش شور بزند.
تو، پسرِ نداشتهی منی امیرعباس.
روزنهی نور زندگی مادرت بودی و حالا دلیل گریههای همیشهی منی. تو را که هنوز گرم و بوری، هنوز سرد و خاکی نشدهای، تو را که هنوز یکپارچه و مُرتبی، هنوز از هم پاشیده نشدهای، در رؤیا، به سینه میچسبانم، تاب میدهم و بیخ گوشت قولِ خریدن مدادشمعیِ نو میدهم تا آرزوهایت را بکِشی؛ شاید یک اتولِ شاسی، قایقی بادبانی، خانهای بنفش با دودکشی بلند تا ابرها یا خودت توی لباس خلبانی. نمیدانم. امّا حتما آرزویی داشتی…
کف دستهای خالی و ناکامت را میبوسم و میگویم:«مداد شمعیها جادو دارند! بکِش و بگو بیبیدی بابیدی بو تا اتفاق بیوفتد.» میخندی. دندانهای شیریات پیدا میشوند. توی سرم دور میخورد "کاش نشکسته باشند"… میپرسی:«چرا گریه میکنی خاله؟» یک برگهی سفیدِ تازه دستت میدهم و نمیگویم "چون تو وجود نداری و حالا مُشتی استخوانی که رویت میرقصند."
میپرسی:«اوّل آرزوهای تو را بکشم تا برآورده شوند و گریه نکنی؟» توی گردنِ نازک و مهتابیات خم میشوم، شریانِ نبضت را میبوسم و درحالیکه فکر میکنم "کاش زیرِ آوار به تنت سخت نگُذشته باشد" میگویم: «خدا را بکِش که با دستهایش سقف خانهها را نگه داشته امیرعباس…»
#میم_سادات_هاشمی
|°@mimsani 🕊