قاشقی از حلواٰی اوماج روی نانِ داغ محلی مالیدم و دستِ “نوبر” دادم. با بازوی درشتش، تن سبزه و لاغر “بابک” را به پستان چسبانده و انتهای لچکش صورت پسرک را که شیر را مِک میزد و هورت میکشید، پوشانده بود. هنوز لقمهی روغنی که بوی کره حیوانی داشت، گوشه لپش بود که گفت:«شِکَری آز دیْ - شکرش کمه.» ترکم امّا چندان تُرکی نمیدانم. مثل نوبهار که ایرانیست امّا از احوالِ ایراٰن چیز زیادی نمیداند. باٰبک را که مستِ شیر بود و چرت میزد، بغلم داد و شکرپاش و گلاب برداشت تا قدری بیشتر شیرهی حلوا درست کند. صورت گوشتالودِ آفتاب سوختهاش به زنی چهل ساله میمانست امّا مادری سی و یک ساله بود که تازگیها شکمِ پنجمش را زاییده.
فکر کردم هر دو زنیم، یکی دوشیزهای بیست و هفت ساله که شکمش، عُمری آبستنِ اندوه و وحشت بوده و حالاٰ چمدان بسته از دیارش گریخته، دیگری زنی دهاٰتی که کلبهاش به سینهی کوه میخ شده و از جنگ همانقدری خبر دارد که شبکههای ماهواره میگویند. قاٰبلمهی شیره را تاب داد تا هم بخورد و گفت:«دایْ گُرخما! بیرا شَهردَن چوخ اوزاخ دی.- دیگه نترس، اینجا از شهر خیلی دوره.»
حرفش حاٰلیام شد امّا آنقدری که باید لغتِ ترکی نمیداٰنستم که بگویم :”میترسم! دیگر از زنده ماندن به قدر مردن میترسم. از خیاٰلات و اوهامم میترسم. از تجسمِ مکرّر نعش بابا زیر آوار خانه درحالیکه مامان را به تنش دوخته، میترسم. از خواٰبیدن و پرت شدن توی درهی کابوسها میترسم. میبینم که میدَوم، دور میخورم و اسمِ عزیزانم را جیغ میکشم. میبینم پنجه در خاک و سنگ میکنم، ناخنهاٰیم خون میافتد، آجر به آجر، بلوک به بلوک میگردم و نمیدانم اینکه جنازهی عزیزت را پیدا کنی بهتر است یا اینکه برایِ همیشه مفقود بماند؟ میترسم. از هر تماس ناموفق و شنیدنِ :«مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد.» و هر شمارهی ناشناسی که روی صفحهی موبایلم میافتد میترسم! از بیمِ شنیدن صدای غریبهای که معذب و ملتهب میخواهد بداند من چه نسبتی با متوفی دارم؟ و از تیترهای بدرریخت و بدقواٰرهی اخبار میترسم نوبر.»
امّا نتوانستم، نشد بگویم. پرِ اشکم روی گونهی گُلی بابک چکید و لبِ شیریاش جنبید. تابش دادم تا نپرد. تابش دادم، درحالیکه پشت به نوبر بودم. تابش دادم، درحالیکه ترسیده و لال اشک میریختم. تابش دادم و تنش را که عطرِ دشت و کاهِ تازه داشت بو کشیدم، درحالیکه خیال میکردم نعشِ “مهیار” و “آیماٰ” را تاب میدهم…
#میم_سادات_هاشمی
#روزنگارِجنگ | زمستانِ سال صفرچهاٰر شمسی.
|°@mimsani 🕊
قلبم را مدفن ملّت کردم.
گورستانی سوخته از مزارهایی شریف.
حالاٰ تویِ سینهام، حُفرهای دهندار، زخمی ریشهدار، روییده. به قوارهی یک ادریسی.
#میم_سادات_هاشمی
|°@mimsani 🕊️
اینجاٰ مردم تلاش میکنند هرطور شده زندگی را فقط ادامه بدهَند، امّا خب همین هم کارِ سادهای نیست عزیزم./
🩸|°لطفاً کپی نکنید. تماٰم مطالب رو خودَم مینویسم. حتی نوشتههای بینام و نشونِ زیر عکس، ویدئو و موسیقیها. چه کوتاه و چه بلند.
فلذاٰ فقط فوروارد کنید یا با هشتگِ #میم_سادات_هاشمی نشر بدید. در غیر این صورت رضایت ندارم./
عزیز غریبَم، سرنوشتِ غمگینم!
ما در برَهوتیم، جز «دوست داشتنِ هم» چیزی نداٰریم و آخرین نسلی هستیم که در «نَداری» غلت زدیم امّا در آغوشِ هم ماندیم تا در وطَن مُرده باشیم..
#میم_سادات_هاشمی
|°@mimsani 🕊️
از خرَد و پختگی آدمیزاٰد، مختصر و گزیدهگوییست. اینکه سواره بر هر موج، بالا و پایین نشوی، هَروله نکنی و اظهارِ بینش و بصیرت نداشته باشی؛ تا بعدهها هم بخواهی اظهاراتت را پس بگیری!
وقتی گزافهگوییات به عاٰدت بدل میشود و هر خبرِ سیاسی را طعمهای برای شکار ممبر میبینی، بعد بیآنکه سوادت کفاف بدهد به نقد و تحلیل و تدبیر میپردازی؛ در نهاٰیت یکجا، ناچاری به کم عقلیات اذعان کنی و با ابراز ندامت، وجههات را سفید نگه داری. امّا تو ملخکی! یکی دو مرتبه جَست میزنی و بعد توی مُشت مخاٰطبت گرفتار میشوی. مخاطب با حافظهای قوی، بلاخره، یک روز، یخهات را میگیرد و روی تمامِ هیجانات و موج سواریهایت عُق میزند. تاریخ و سیاٰست، شیپورچیِ جفتکپرانِ همیشه حاضر در صحنه نمیخواهد که نان به نرخ روز بخورد و روی دست باد به صد جهت بچرخد..
#میم_سادات_هاشمی
|°@mimsani 🕊️