eitaa logo
اون؟
2 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
خیال هایش کجان؟ کپی=جهنم https://eitaa.com/sabreen
مشاهده در ایتا
دانلود
متنفر بود از این که همیشه دودل بود توی همه چیز
ولی بازم چرا انقدر اصرار داشت از ته دل بخنده شاید چون همیشه می‌خندید گاهی با صدای بلند ولی نه واقعی اون خنده ای نبود که با احساسات پر شده باشه انگار فقط مجبور بود..
اون زندگی خوبی داشت ولی باز همیشه احساس میکرد بدبخت ترین آدم دنیاست ولی نبود،اون گاهی واقعا زندگی خوبی داشت زندگی که میشه بهش گفت زندگی
اون قطعا بدبخت ترین آدم دنیا نبود
اون فقط زیاد تلقین میکرد
اون می‌خواست بی‌نقص باشه درحالی که می‌دونست هیچکی بی‌نقص نیست
همه ممکنه گاهی ناراحت باشن،گاهی هم دلشکسته و از درون نابود شده،حتی گاهی خیلی خسته ولی هنوز ادامه میدن شاید برای اون نور کوچیکی که تو قلبشون هنوز طاقت آورده
اون زیادی خودشو دست کم می‌گرفت
اون همیشه تلاش می‌کرد تو همه چیز بهترین باشه و خب خسته میشد طبیعتا
اون گاهی خیلی می‌جنگید برای چند لحظه..
اون انگار قرار بود با تلاش های بی‌فایدش بره تو گور،از اینکه نمی‌تونست کامل باشه متنفر بود یک تنفر بی‌فایده
و او گاه مجبور به پاره کردن آرواره های وجودش میشد،آرواره های که برایش همچو لاله های گوشی میان چشمان خیسش بودنند و او خویش را همچو تنی فارغ از روح میدید؛گویا که انگار روحش را دو دستی تقدیم شکنجه گران عالم کرده بود،ولی که چی و او خویش را هیچ چیز نمی‌دید جز میان سخره های مملوع از عذاب،میان حاله های از شراب خواران و یا میان بیابانی وسیع اما تنگ؛و او هیچ کس را نداشت که بر کنج درونش رو را جای دهد.و او هیچ کس را نداشت که بر یخبندان های وجودش چایی گرم بریزد.و او غیرت و شهامتش را سال هاست که ندیده است،گویا که آن را در چاه یوسف انداخته باشد.باز هم دودستی ولی این بار کسی نیست که آن را بیرون آورد و یا او را بزرگ و یا عزیز باد های روانه گرهیاهوی وجودش کند و چرا او،چرا ما نه و یا چرا فلان نه و یا گفتن هایش برایش شروع کننده ای مکالمه ترسناک بود و او این را دوست نداشت که خود همان شروع کننده ای مکالمه های نحسش باشد. و چه شد که کلماتش خودشان را دار زدند،و باز هم او خودش کلماتش را دودستی روانه خاک های بیابان نمای خویش کرد.و آنگونه آن ها را دفن کرد که اگر نفسی بر نفسشان اضافه شود دو بار بمیرند.و او در پستو های تاریکی جسم خویش هیچ چیز جز قاتلان وحشی نفسش نمی‌دید،و او نور را سال هاست که ندیده است.چه بسا به‌اندازه یک قطره سوزن شاید این نور است که او را به خاطره ها سپرده و خود رهسپار باد ها گشته است.