eitaa logo
ذهنِ مُلّا 🧠📿
6.3هزار دنبال‌کننده
261 عکس
144 ویدیو
9 فایل
به سلام! من مُلّایِ پایه‌ بوقی امام زمانم (عج) که تو روانشناسی هم شاگردیم 😅 میخوام براتون هم از علم روز بگم هم از نور ایمان نظرت چیه؟ 🤭📿 تبلیغات @yek_mind تبادل @hosein2280 #ذهن_مُلّا" #طلبگی" #روانشناسی" #معلم"
مشاهده در ایتا
دانلود
اینو درست کردم که برای برنامه ریزی روزانه به نظرم اومد اینجوری قشنگ تره😁✨
https://daigo.ir/secret/11431040670 یه ناشناسمون نشه😁✨
بیاین حاجیا خوش میگذره از روزمرگیتون بگید 😁✨
خب خب حاجیا از دیدارتان سیر نمیشم من برم به مطالعه م برسمممم😁😁😁😁😁😁🌱
برای رسیدن به مقامات عالی و بهشت،عمر زیادی لازم نیست. وجود مبارک نهایتا ده سال مکلف بوده؛پس عمر خود را چگونه هزینه کرد که ابی‌عبدﷲ علیه‌السلام فرمود: این جوان آیینه تمام نمای پیامبر است. •حجت‌الاسلام‌انصاریان• 🎇 [@mind_molla|ذهنِ مُلّا]
عزیزجانی امروز فرمود: فتنه اخیر شبیه کودتا بود که سرکوب شد.
از اون مسجد هاست که حس خوبی به آدم میده🙃🌿
اینجا همه‌شون پاسدارن! 😅 حس می‌کنم اومدم تو پادگان نماز می‌خونم؛ حتی مسجدشونم پر از علائم سپاهه 😂👍
🌿♥️
شبکه ۱ فراموش نشه😉♥️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱✨ امروز وقتی از خواب بیدار شدم، حالم اصلاً خوب نبود… از اون ناخوش‌احوالی‌ها که هم تن آدم خسته‌ست، هم دلش 😷 چند دقیقه‌ای همون‌طور دراز کشیده بودم و با خودم فکر می‌کردم: برم؟ نرم؟ امروز واقعاً جونشو دارم؟ ولی بعدش یه صدا توی دلم گفت: «امروز عیده… بچه‌ها منتظرن… اگه نری، کارشون لنگ می‌مونه…» همین شد که با خودم کلی کلنجار رفتم، بلند شدم، حتی فرصت صبحونه خوردن هم نشد و با همون حال، راه افتادم سمت مدرسه 🚶‍♂️ راستش رو بخوام بگم، همین که رسیدم مدرسه و چشمم به بچه‌ها افتاد، با اون صورت‌های خندون، نگاه‌های پر از شیطنت و دل‌های پاکشون، حالم کم‌کم عوض شد 💚 انگار یه چیزی از دلم برداشته شد… امروز قرار نبود درس‌هامون، درس‌های همیشگی باشه. نه کتاب، نه تخته، نه امتحان. امروز، درس دل بود؛ درسِ موندگار… درسی که باید همیشه توی اولویت زندگی‌مون باشه: امام زمان (عج) 🌸 بچه‌ها از همون اول با کلی ذوق و انرژی اومده بودن. هر کدوم یه بسته خوراکی توی دستشون بود 🍪🍬 ولی می‌دونستن که تا پایان بازی‌ها، حق باز کردنشون رو ندارن 😄 همین خودش شده بود یه انگیزه‌ی باحال برای ادامه دادن. اوایلش اما، خودم حسابی استرس داشتم… با خودم می‌گفتم: نکنه بازی‌ها جذاب نباشه؟ نکنه بچه‌ها خسته شن؟ نکنه اصلاً به دلشون ننشینه؟ 😬 آخرش دیگه سپردم به خودش… گفتم: «من که برای تو دارم کار می‌کنم، خودت یه جوری بچرخون که دل این بچه‌ها هم شاد بشه.» 🤲 و خلاصه جونم براتون بگه… از ساعت ۸ صبح تا ۱۲:۳۰، بچه‌ها یکی یکی می‌اومدن، بازی می‌کردن، می‌خندیدن، می‌دویدن، و اصلاً خستگی براشون معنی نداشت 🔥 جالب‌ترش این بود که حتی اونایی که قبلاً می‌گفتن: «آقا، بازی‌های شما خسته‌کننده‌ست!» اومدن، نشستن، و نزدیک نیم ساعت غرق بازی شدن 😅 آخرشم دیگه مجبور شدیم به زور از بازی بکشیمشون بیرون! کم‌کم صدای اذان نزدیک می‌شد ⏰ خودم اما یه سردرد عجیب داشتم… از اونایی که انگار سر آدم داره می‌ترکه 🤕 با این حال، بچه‌ها رو جمع کردیم و با هم راه افتادیم سمت مسجد. اون‌جا بود که تازه عمق ماجرا معلوم شد… حدود ۳۰۰ تا ۴۰۰ دانش‌آموز داخل مسجد 😳 نه ساکت می‌شدن، نه دست از حرف زدن برمی‌داشتن! هر کی با هر کی صحبت می‌کرد 😅 قیافه‌ی پیرمردهای مسجد هم دیدنی بود… یه ترکیب عجیبی از تعجب، صبر و کلافگی 😂 نماز رو با کلی دردسر خوندیم، ولی با همون شلوغی‌ها هم، حال‌وهوای خاص خودش رو داشت. بعد از نماز، نشستیم، دو تا نکته‌ی کوتاه و خودمونی گفتیم و برگشتیم سمت مدرسه… که یهو سوپرایز آخر از راه رسید 🎁 نذری آش رشته 🍲 اونم درست و حسابی! واقعاً خستگی چند ساعت کار، سردرد، و تمام فشارهای روز رو شست و با خودش برد… گاهی بعضی روزها، با همه‌ی سختی‌هاش، آخرش یه جوری تموم می‌شه که می‌فهمی: ارزشش رو داشت 💛