فهمیدم از معیارهام برای رفاقت با یکی اینه که باید آنه شرلی رو دوست داشته باشه
اگه نداشته باشه
چه بخوام چه نخوام نمیتونم باهاش رفیق شم
- بپرس این کتابه چنده؟
+ باشه
ــــــــــــــــــ
+ ببخشید خانم این چند؟
- چهارصد تومن
ــــــــــــــــــــ
من همون لحظه:😦😦😦 کتاب چقدر گرون شده-
*ضخامت کتاب اندازه صد صفحه بود
سهتا تیکه کلامهای مهم زندگیم در این اواخر:
• دیس ایز د اند(This is the end)
• پیش میاد
• چیییییزی نیست(هر موقع اینو میگم تحت فشار زندگیم-)
یه دیالوگ بود توی یکی از کتابهای مجموعه ″قصهها عوض میشوند″ میگفت که: گاهی وقتا شک میکنم از اینکه نسبتی با داداشم دارم
* هر روز دارم این جمله رو درک میکنم
+ بچهها از مترادفهای ″افسار″ میتونم به ″عنان″ اشاره کنم، مثلا: عنانِ اسب را گرفتم
- بعدا برم عنانِ بچه فامیل رو به دست بگیرم
غمگینم مثل کسی که قیمت پشت کتابش نوشته صد هزارتومن و فروشنده بهش فروخته چهارصد هزارتومن