🌱نوشتههای میرمهدی
#بخش_دوم داستان امشبم (۱۹ آبان ۱۴۰۲) #خاطرات_جذاب_امر_به_معروف منم که میشناسید یک آدم پیگیر و پرو 😅
#بخش_سوم داستان_امشبم
(۱۹ آبان ۱۴۰۲)
#خاطرات_جذاب_امر_به_معروف
دوتا نکته یادم اومد که نگفتم
یکی اینکه به اون خواهرای محجبه گفتم که شما با این کارتون اون هنجارشکنا رو جریتر کردین
و نکته دوم اینکه آخرش که داشتن میرفتن من توصیه کردم و بهشون گفتم حداقل همون رساله مرجع تقلیدتونو یه مطالعه بکنید و باز خانم حوزوی گفت مطالعه کردیم😅
و باز من تاکید کردن بخش امر به معروفشو و داشتن میرفتند...
خب ادامه ماجرا
بعد که از این آقا پسر همدل خودمون که خداحافظی کردم رفتم سراغ ادامه مسیر به سمت همون جلسه که باید میرفتم
باز توی راه همن دختر مکشفه و اون پسره رو دیدم اما ایندفعه یک پسر دیگه هم همراهشون بود😂
اینا شانس نداشتن از فرارم🤣
این دفعه طوری که منو ببینن کنارشون واستادم و زنگ زدم به پلیس
اینا گفتن تو چرا ول کن ما نیستی😂
منم گفتم اینجا نزدیکای حرمه و من خیلی پیگیرم
خلاصه داشتم با پلیس صحبت میکردم که اون پسر جدیده ادای منو درآورد
اون دوتا که طبق معمول فرار کردن
و اون پسر جدید که ادای منو در آورد موند منم نزدیکش شدم، قبل اینکه تلفنم تموم بشه اونم از خیابون رد شد و فرار کرد🤣
البته یک نکته خیلی مهم بگم که شماهم تو ذهنتون باشه
وقتی داشتم با پلیس صحبت میکردم بنده خداها که داشتن فرار میکردنو صدا زدم و گفتم وایستین
پلیس گفت چرا میگی وایستن
منم با لحن محکم گفتم کسی که کار غیرقانونی کرده بهش چی بگم؟!
(ینی این آقا پلیسه داشت سهلانگاری میکرد بنظرم چون موضوع کشف حجاب بود و با این برخورد من به خودش اومد)
آدرسو پرسید و منم گفتم و متوجهش کردم که در حال فرارن...
ادامه دارد...
پست بعدی👇
✍ #میرمهدی
@mirmahdi_arabi