بسم الله الرحمن الرحیم
#داستان_جوجه_شیخ
#قسمت_اول
🔸یک تابستان گرم در ماه رمضان سر چهار راه ایستاده بود و داشت تراکت پخش میکرد.
صاحبکار شرط کرده بود که باید سی روز بشود تا حقوق بدهد وگرنه اگر یک روز هم کمتر از سی روز شود و او کار را ترک کند از حقوق هیچ خبری نیست،
صاحب کار که فرشفروشی داشت و نیرو می گرفت برای پخش تراکت میدانست که چندین ساعت سر چهار راه تراکت پخش کردن آن هم در آن تابستان گرم و دهان روزه کار خیلی سختی است،
بنابراین زرنگی کرده بود همان اول و شرط سی روز کرده بود و پسرک هم با رفیقش ناچارا قبول کرده بودند.
🔹از صبح می رفتند سر چهار راه تراکت پخش می کردند تا ظهر، ظهر در مسجدی یک چرتی می زدند، و بعد از آن استراحت کوتاه دوباره از همان دم دمای ظهر تا نزدیک های شب به پخش تراکت ادامه میدادند، صاحبکار هم گاهی می آمد و چکشان می کرد و گاهی از چهار راهی به چهار راه دیگر جابه جایشان می کرد روزها به سختی می گذشت پسرک، نوجوان خوبی بود یعنی هر دویشان خوب بودند، واضح بگویم یعنی بی شیله پیله بودند، مثل این هایی نبودند که حق کار را ادا نکنند،
واقعا زحمت می کشیدند و نانشان را حلال می کردند
تک تک تراکتها را دقیق و حساب شده پخش میکردند.
🔸 تقریبا روز دهم بود که تلفن همراه مهدی زنگ خورد، عرق کرده بود به زحمت از وسط چهار راه آمد کنارِ خیابان، تلفن را از جیب در آورد، به صفحهی گوشی نگاه کرد شماره ناشناس بود، تعجب کرد!
تا زنگ می خورد تماس را پاسخ داد، پشت خط مردی بود که گفت:( شما در آزمون مقدماتی ما قبول شدهاید، شنبه برای آزمون بعدی باید تشریف بیارید مدرسه)
تماس که تمام شد مات مانده بود
از طرفی ناراحت بود و نمیدانست کارش را چه کند و حقوق نداشته را! و از طرفی از قبولی در آن مدرسه خوشحال بود.
🔹بین دو راهی سختی گیر کرده بود یا باید می رفت برای دوره آزمایشیِ آن رشته که انتخاب کرده بود و قید حقوقِ کار را می زد
آن ده روز سوختن زیر آفتاب و کار سخت را بدون دریافت هیچ حقوقی رها می کرد و یا باید میماند و سی روز کارش را کامل میکرد تا حقوق می گرفت.
کاش ممکن بود برای دور آزمایشی کمی صبر کنند...
ادامه دارد...
✍ میرمهدی
@mirmahdi_arabi
🔶🔹🔻#داستان_جوجه_شیخ
#قسمت_دوم
کاش ممکن بود برای دوره آزمایشی کمی صبر کنند و مهلت بدهند اما نه،
هیچ راهی نداشت باید یکی را انتخاب میکرد بدتر این بود که این دوره سه روزه، آزمایشی بود و معلوم نبود که در آن قبول می شود یا نه اگر قبول نمیشد و آن ده روز هم به باد فنا می رفت چه؟!!!
تصورش هم برای شما سخت است که ده روز با دهان روزه در هوای گرمِ تابستان، آن هم سر چهار راه و در ترافیک و دود و دمِ ماشینها،(انسان) دو بزنی برای پخش تراکت و بعدِ ده روز کارِ سخت مجبور باشی کار را رها کنی و هیچ حقوقی هم عایدت نشود.
خیلی آدم فشاری می شود! آن چه دوره سه روزهای هست که این مهدیِ ماجرایِ ما حاضر شده اینطور پشت پا بزند به ده روز جان کندن؟!
🔹 بله مهدیِ ماجرایِ ما همان رشتهای را انتخاب کرده که پدرش با آن مخالف است، مادرش با آن مخالف است و کلا خانوادهشان با آن مخالفند.
مادرش هم گاهی با خنده می گوید:( مهدی واقعا تو میخوای شیخ بشی؟! اصلا به ما نمیاد!)
ماجرا برمیگردد به حدود دو سال قبل،
که مهدی رفته بود خانه امام جماعت محلهشان و حاج آقا در حال بنایی بود و مهدی در حال تماشا، آن موقع مهدی نسبتا اهل مسجد بود، شیخ برگشته بود و از مهدی پرسیده بود که در آینده میخواهی چکاره شوی؟ مهدی هم با کمی تأمل گفته بود یا پلیس یا رشته تجربی چیزی،
اما حاج آقا بدون تردید دوباره گفته بود، نه تو شیخ میشی!
مهدی هم همان موقع به حاج آقا گفت که نه بابا خانوادم که کلا بدشون میاد، منم زیاد علاقه ندارم... خلاصه بعد از دو سه سال راستی راستی مهدی داشت خودش را بگم بیچاره؟!به هر حال داشت طلبه میشد، نمیدانم شاید به او تحمیل کرده بودند چون اینقدر بچههای مدرسهشان به او میگفتند شیخ که واقعا انگار به او تلقین شده بود و داشت واقعا شیخ میشد.
🔸 بچههای مدرسه در سال هفتم هشتم نهم و بخصوص هشتم و نهم، پدرِ مهدی را درآورده بودند مهدی مسجدی بود و نوربالا میزد، معاونت پرورش مدرسه به او مسئولیت کتابخانه را داده بود و از طرفی هم بچه ها هر غلطی که کرده بودند را میآمدند و به مهدی میگفتند و از او مشورت میگرفتند.
مهدی پدرش در آمده بود اینقدری که به اینها گفته بود حداقل اقرار نکنید که خودش بدتر از گناهه،
به زور با چیزهایی که از مسجد یاد گرفته بود و از کتابهایی که مطالعه کرده بود، یک چیزهایی سر هم میکرد و کمکشان میکرد و روز به روز در مدرسه بیشتر معروف به شیخ میشد اما خب حالا باید راستی راستی می رفت در یک مدرسه علمیه و دوره ای سه روزه شرکت می کرد تا شاید واقعا قبول شود و بتواند شیخِ واقعی شود.
گفته بودند برای آزمون مقدماتیِ قبل سه روز باید چند سوره منتخب حفظ کنی و احکام فلان بخش را بخوانی ـ
برای مهدی سخت بود بعد از مدتی دور بودن از کتاب و درس یکهو از سر چهار راه بیاید و بنشیند و درس بخواند...
ادامه دارد...
✍ میرمهدی
@mirmahdi_arabi
🌱نوشتههای میرمهدی
🔶🔹🔻#داستان_جوجه_شیخ #قسمت_دوم کاش ممکن بود برای دوره آزمایشی کمی صبر کنند و مهلت بدهند اما نه، هی
💚 #داستان_جوجه_شیخ
3⃣ #قسمت_سوم
🔸این چند روز خیلی زود گذشت و موعد مصاحبه فرا رسید، کم کم داشت آماده میشد،
هنوز خانواده سعیِ در منصرف کردنش داشتند اما مهدی باز هم مقاومت میکرد.
گاهی با آنها بحث میکرد و دلیل و استدلال برایشان میآورد و گاهی هم با لبخند جوابشان را می داد.
با همه خداحافظی کرد، دست مادر را بوسید و از مادر خواست تا برایش دعا کند.
استرس داشت و مادر با لبخند پر از مهرش استرس مهدی را کم کرد.
🔹از خانه بیرون زد، بعد از حدود چهل دقیقه به حرممطهر آقا علیبنموسیالرضا علیهالسلام رسید، به گنبد طلایی و دلربایش با محبت نگاه کرد و یک طورِ دیگر به آقایش سلام دادـ
حس میکرد که دیگر دارد قاطیِ دوستانِ خاصِّ امام رضا می شود.
با اینکه جوِّ جامعه شدیدا بر علیه روحانیت بود اما مهدی، به اشتباه یا به درست میگفت:« همینطور که همه شغلا و رشتهها، خوب و بد دارن خب شیخا هم خوب و بد دارن».
به حرم آقا وارد شد، داشت یک تصمیم سرنوشت ساز میگرفت،
از آقایش خیلی کمک میخواست آخر از بچگی مدام با آقا مأنوس بود.
🔸در عالَمِ بچگی هم همیشه دوست داشت در حرم بازیگوشی کند، یک احساس امنیت خاصی می کرد در خانه مولایش.
یادش بخیر، یکی از شیطنتهایش برمیگشت به چند سالِ پیش،
میدانید که سرویسهای بهداشتی حرم امام رضا خیلی بزرگ است،
وقتی بچهتر بود یکروز در سرویسها با رفقایش در حال آب بازی بودند، که جمعی از مسئولین سرویسها آمدند که بگیرندشان،
تعقیب و گریز خندهداری شد.
مهدی و رفقایش جمعا چهار نفر بودند که خدماتیهای سرویسها به سختی توانستند پس از تعقیب و گریزهای فراوان دوتا از این فسقلیها را بگیرند و گوششان را بِکشند و به اتاق انتظامات ببرند.
🔹اما مهدی و دوستش قِسِر در رفتند و از دور آن دو را تماشا میکردند و ریز میخندیدند.
بگذریم.
حالا بزرگتر شده بود و وسط یک تصمیمگیریِ بزرگ قرار گرفته بود،
و خلاصه از امام رضا خیلی توقعِ کمک داشت.
بعد از زیارت مختصری حالش خیلی بهتر شده بود، رفت همان صحنی که با رفیقش قرار گذاشته بودند،بله مهدی با رفیقش برای طلبگی ثبتنام کرده بودند
و برای هر دویشان همان اولویت اول که زده بودند درست شده بود، به سر قرار رسید با رفیقش علی سلام و علیکی کرد و با هم از حرم خارج شدند تا به سمت مدرسه علمیه بروند،
🔸با پرس و جویِ اندکی به مدرسه علمیه رسیدند.
مدرسه آپارتمانی بود سر درش بزرگ نوشته شده بود مدرسه علمیه... و بیرونش برای تزئین از تابلوهای مذهبی و سربند و پرچم و... استفاده کرده بودند.
علی و مهدی نمیدانستند باید زنگِ کدام طبقه را بزنند.
انگار شش طبقه بود،
علی زنگ یک طبقه را زد
و مهدی هم زنگ یک طبقه دیگر را
به هم نگاه کردند و خندیدند،
هنوز از راه نرسیده شیطنتهایشان را شروع کرده بودند.
🔹پسرکی نوجوان در را باز کرد،
با سلام و علیک و کمی لبخند ازشان خوشآمد گویی کرد.
پرسید شماهم برای مصاحبه آمدهاید که مهدی پاسخ داد:«بله باید کجا بریم؟!»
پسرک گفت:«همین طبقه یک دارن مصاحبه میگیرن»،
اسم مصاحبه را که شنیدند دلهرهشان بیشتر شد،
آرام آرام و با استرس از پلهها در حالِ بالا رفتن بودند که...
ادامه دارد...
✍ #میرمهدی
@mirmahdi_arabi
🌱نوشتههای میرمهدی
💚 #داستان_جوجه_شیخ 3⃣ #قسمت_سوم 🔸این چند روز خیلی زود گذشت و موعد مصاحبه فرا رسید، کم کم داشت آماده
💚 #داستان_جوجه_شیخ
4⃣ #قسمت_چهارم
🔸آرام آرام و با استرس از پلهها در حال بالا رفتن بودند که یکهو خودشان را در آیینهای سرتاسری دیدند، علی و مهدی کنار هم ایستاده بودند و به آینه نگاه می کردند نوجوان بودند و ریش و سبیلی به صورت نداشتند، قد مهدی کمی بلندتر از قد علی بود، به طبقه اول رسیده بودند.
سالنی کوچک اما تر و تمیز، داخل سالن یک کلاس که دیوارههای شیشهای داشت قرار گرفته بود.
🔹 بچههای هم سن و سال خودشان گروه گروه در سالن نشسته بودند و در حال گپ و گفت و شوخی بودند، کفِ سالن موکتهای نرم و لطیفی پهن شده بود و هوای مطبوع و متعادلی آنجا را احاطه کرده بود، مدام عطرهای خوشبویی که بیشتر در حرمهای مقدس به مشامش خورده بود در آن فضا استشمام میکرد.
برایش جالب بود، بعضی از نوجوانهایی که آمده بودند برای مصاحبه طلبگی، اصلا تیپشان مذهبی نبود.
با علی گوشهای نشستند که طلبهای با محاسن بلند و شانه کرده به آنها نزدیک شد، بعد از سلام گرمی مشخصات آنها را پرسید و گفت لطف کنین و همین جا منتظر بمونین تا نوبت شما بشه.
🔸علی و مهدی هر دو یک گوشه نشسته بودند، بعد از چند دقیقه مهدی دستشوییاش گرفت، مهدی خجالتی بود به علی گفت:«بیزحمت از این آقایه بپرس دستشوییهاش کجایه!» علی هم گفت:« خب خودت بپرس» اما مهدی گفت:« زشته پاشو» علی بلند شد و رفت سمت آن مرد و پرسید و آمد، با اشاره دست به مهدی گفت:«از اون پلههای اون ورِ سالن برو پایین و بعد سمت چپ».
از پلههای آهنی (که با موکت نرمی فرش شده بود) و در آن سمت سالن قرار داشت پایین رفت، حیاطِ خیلی کوچکی در آنجا قرار داشت که سمت چپش دو دستشویی بود.
🔹 بعد از برگشتن از دستشویی، وارد سالن که شد با تعجب به علی نگاه کرد،
علی و همه نوجوانانی که داخل آن سالن بودند در حال بگو و بخند بودند،
همه نوجوانان دورِ علی نشسته بودند و علی داشت برایشان جوک تعریف میکرد. علی کلا زود ارتباط می گرفت خوش اخلاق و طنز بود البته چهره و صدای جذابش هم بیتاثیر نبودـ
مهدی آهسته آمد و یک کناری نشست اما علی تا متوجه نشستن مهدی شد شروع کرد به معرفی مهدی، به آنها گفت: «بله ایـ مهدی آقا رفیق مایه، از ما باحال تره اما رو نِمُـکُـنِه، مداح هم هست وبعد خطاب به مهدی گفت:« داداش یه دهن بخون حال کنن»
مهدی کمی خجالت کشیده بود، گفت:« ببخشید،لطفا نه» علی هم گفت:« عِب نِدِرِه پس ذکر بُگو» علی شروع کرد به خواندن خودِ علی هم مداح بود و صدای گرم و مخملی داشت.
🔹اولش مهدی برایش ذکر نگفت که علی مکث کرد و گفت:« ذکر بگو دیگه»و دوباره شروع کرد به خواندن اینبار مهدی هم برایش ذکر حسین حسین گفت و علی هم مثل یک مداح حرفه ای در حال خواندن بود.
بعد از خواندن، بچههای دیگر علی را تشویق کردند و گفتند «خیلی عالی خوندی»! علی برگشت و به دیگر بچهها گفت:« شما هم جوک تعریف کنین دیگه»
بچهها از یک کنار شروع کردند به لطیفه تعریف کردن،جالب بود هر کدام لهجه متفاوتی داشتند، یکی سبزواری بود، یکی تربتی، یکی قوچانی و کرمانج، یکی جغتایی، و غیره...
خلاصه از شهرهای مختلفی آمده بودند و البته از مشهد هم چند نفری بودند.
🔸یکی از بچه ها از جمع جدا بود و مدام زیر لب داشت سورههایی که باید امتحان میداد را از حفظ مرور میکرد بیقرار و پر از استرس بود، علی صدایش زد و به او گفت:«چرا اینقدر استرس دِری؟؟ چیزی نیس برارِ گُلُم، یگ امتحانِ دگه»
آن پسرک با استرس و هیجان جواب داد:«آره چیزی نیست، وقتی بری داخل یه سوالایی میپرسن که سرت سوت میکشه. عموی من مدیر حوزه علمیه شهرمونه بهم گفته که چه خبره»
با این سخنان علی و جمع اطرافش استرس گرفتند و پراکنده شدند تا آنها هم کمی مرور حفظ کنند و برای سوالات احتمالی پاسخی بیابند یکی یکی بچه ها را صدا میزدند داخل.
🔹اولین نفر که از اتاق بیرون آمد بچهها ریختند دورش و پرسیدند چه جوری بود؟! توضیح داد و گفت:« پدر آدمو و در میارن سه تا شیخ روبروت میشینن و نوبتی سوال پیچت میکنن»
بچه ها پرسیدن مثلا چه سوالهایی میپرسن؟! پسرک گفت:« مثلا میپرسن مداح مورد علاقت کیه؟ کارِ مجلس شورای اسلامی چیه؟ کار قوه مقننه چیه؟!
چرا میخوای بیای حوزه؟! و...
مهدی در دل خود با خدا صحبت کرد و میگفت:«خدایا خودت هرچی خیره همونو درست کن»
و بعد امام زمان نجوا کرد و گفت:« آقا من میترسم اما همه چیز دست خودتونه!
آقا جان اگه شما بخواین همه چیز درست میشه و من میام حوزه شما فرمانده هستین...
ادامه دارد...
✍#میرمهدی
@mirmahdi_arabi