eitaa logo
🌱نوشته‌های میرمهدی
1.1هزار دنبال‌کننده
811 عکس
425 ویدیو
9 فایل
📌یارب؛ نظر تو برنگردد! 💠مهدی عربی «میرمهدی» طلبه بسیجی، نویسنده. سعی می‌کنم جز حق نگویم! «انتشار مطالب صرفا با نام نویسنده» 🔹ارسال پیام به #میرمهدی @mirmahdiarabi 🔸آزادنویسی‌ها و پاسخ به ناشناس @mirmahdi313
مشاهده در ایتا
دانلود
🌱نوشته‌های میرمهدی
🔶🔹🔻#داستان_جوجه_شیخ #قسمت_دوم کاش ممکن بود برای دوره آزمایشی کمی صبر کنند و مهلت بدهند اما نه، هی
💚 3⃣ 🔸این چند روز خیلی زود گذشت و موعد مصاحبه فرا رسید، کم کم داشت آماده می‌شد، هنوز خانواده سعیِ در منصرف کردنش داشتند اما مهدی باز هم مقاومت می‌کرد. گاهی با آنها بحث می‌کرد و دلیل و استدلال برایشان می‌آورد و گاهی هم با لبخند جوابشان را می داد. با همه خداحافظی کرد، دست مادر را بوسید و از مادر خواست تا برایش دعا کند. استرس داشت و مادر با لبخند پر از مهرش استرس مهدی را کم کرد. 🔹از خانه بیرون زد، بعد از حدود چهل دقیقه به حرم‌مطهر آقا علی‌بن‌موسی‌الرضا علیه‌السلام رسید، به گنبد طلایی و دلربایش با محبت نگاه کرد و یک طورِ دیگر به آقایش سلام دادـ حس می‌کرد که دیگر دارد قاطیِ دوستانِ خاصِّ امام رضا می شود. با اینکه جوِّ جامعه شدیدا بر علیه روحانیت بود اما مهدی، به اشتباه یا به درست می‌گفت:« همینطور که همه شغلا و رشته‌ها، خوب و بد دارن خب شیخا هم خوب و بد دارن». به حرم آقا وارد شد، داشت یک تصمیم سرنوشت ساز می‌گرفت، از آقایش خیلی کمک می‌خواست آخر از بچگی مدام با آقا مأنوس بود. 🔸در عالَمِ بچگی هم همیشه دوست داشت در حرم بازیگوشی کند، یک احساس امنیت خاصی می کرد در خانه مولایش. یادش بخیر، یکی از شیطنت‌هایش بر‌می‌گشت به چند سالِ پیش، می‌دانید که سرویس‌های بهداشتی حرم امام رضا خیلی بزرگ است، وقتی بچه‌تر بود یکروز در سرویس‌ها با رفقایش در حال آب بازی بودند، که جمعی از مسئولین سرویس‌ها آمدند که بگیرندشان، تعقیب و گریز خنده‌داری شد. مهدی و رفقایش جمعا چهار نفر بودند که خدماتی‌های سرویس‌ها به سختی توانستند پس از تعقیب و گریزهای فراوان دوتا از این فسقلی‌ها را بگیرند و گوششان را بِکشند و به اتاق انتظامات ببرند. 🔹اما مهدی و دوستش قِسِر در رفتند و از دور آن دو را تماشا می‌کردند و ریز می‌خندیدند. بگذریم. حالا بزرگتر شده بود و وسط یک تصمیم‌گیریِ بزرگ قرار گرفته بود، و خلاصه از امام رضا خیلی توقعِ کمک داشت. بعد از زیارت مختصری حالش خیلی بهتر شده بود، رفت همان صحنی که با رفیقش قرار گذاشته بودند،بله مهدی با رفیقش برای طلبگی ثبت‌نام کرده بودند و برای هر دویشان همان اولویت اول که زده بودند درست شده بود، به سر قرار رسید با رفیقش علی سلام و علیکی کرد و با هم از حرم خارج شدند تا به سمت مدرسه علمیه بروند، 🔸با پرس و جویِ اندکی به مدرسه علمیه رسیدند. مدرسه آپارتمانی بود سر درش بزرگ نوشته شده بود مدرسه علمیه... و بیرونش برای تزئین از تابلوهای مذهبی و سربند و پرچم و... استفاده کرده بودند. علی و مهدی نمی‌دانستند باید زنگِ کدام طبقه را بزنند. انگار شش طبقه بود، علی زنگ یک طبقه را زد و مهدی هم زنگ یک طبقه دیگر را به هم نگاه کردند و خندیدند، هنوز از راه نرسیده شیطنت‌هایشان را شروع کرده بودند. 🔹پسرکی نوجوان در را باز کرد، با سلام و علیک و کمی لبخند ازشان خوش‌آمد گویی کرد. پرسید شماهم برای مصاحبه آمده‌اید که مهدی پاسخ داد:«بله باید کجا بریم؟!» پسرک گفت:«همین طبقه یک دارن مصاحبه می‌گیرن»، اسم مصاحبه را که شنیدند دلهره‌شان بیشتر شد، آرام آرام و با استرس از پله‌ها در حالِ بالا رفتن بودند که... ادامه دارد... @mirmahdi_arabi
صبحتون بخیر🌿🌸 بفرمایید چای😊 📍موقعیت تصویر: حرم مطهر رضوی، باغ رضوان 📝نوشته‌های میرمهدی @mirmahdi_arabi
تا کی تاریکی؟!
سیل برد مارو که😆
چه بارونی الحمدلله
ساعت ۱۴:۴۵ ، آسمان شهر مشهد تاریک شد روشن شدن سیستم روشنایی حرم مطهر رضوی @mirmahdi_arabi