یکی از دوستان آقامحمدمهدی.. که لحظات آخر کنار او بودن و به گفته خودش حدود دهثانیه پیش از انفجار از ساختمان خارج شدهبود و با اصابت ترکشهایزیادی به بدنش و موج انفجار به بیرون پرت شده و بهشکلِ «معجزهآسایی» زنده مانده.. 🍃
.
روایت میکنه:
محمدمهدی دو روز قبل از شهادت از مرخصی برگشته بود.
همان روز اول به ما گفت:
میخوام برم زیارت آقا امامرضا"ع" ...💚
روز قبل از شهادتش با همان لبخند همیشگی گفت:
من دوباره برمیگردم رودان.. 😊
با تعجب به او گفتم:
تو که تازه اومدی؛ رئیس بهت مرخصی نمیده.
اما اون با اطمینانی عجیب و با آرامشی که انگار از جایی فراتر میآمد گفت : من میرم، خودِ رئیس هم میاد.
و همینطور هم شد..
آقا محمدمهدی همراه فرمانده و رفقاش شهید شدند.🤍🕊
.
دوستی که به عیادت آن مجروح رفته بود از او پرسید:
لحظات آخر بچهها تو چه حالوهوایی بودند؟
گفت:
از بین همه ما که آنجا بودیم.. همه به جز من شهید شدند..🥀💔
فقط محمدمهدی خیلی آروم بود؛ آرامشی که در آن شرایط پر از استرس عجیب به نظر میرسید!
انگار میدانست چند دقیقه بعد قرار است امامحسین"ع" را ملاقات کند..🌿🕯
#خردهروایت
*بهنقلاز : دوست شهید
.
🔍 خیلی اوقات،
اسم جهـاد و مبارزه که به گوشـمون میخوره
فکر میکنیم فقط یک میـدان و جبههٔ جنگِ سخت باید فراهـم بشه تا ما هم بتونـیم مجاهـد باشیم
و بین اصحاب آخـرالزمانیِ سیدالشهداء علیهالسلام
اما؛
واقعیت اینـه که هرجا که باشی
اونجا هم مرکزِ دنیات باید باشه
و هم زمینِ کارزار و جهـادِ تو!✊🏻
؛
که البتـه باید مراقبِ اصـولِ جهـاد هم بود!
← در این پست، رفتیم سراغِ بازخوانیِ مفهوم جهـاد در نگاهِ آقایِ شهیدمون؛
پ.ن: میتونید این شبها، در هیئات نوجوانان یا حسینیهٔ کودکها ازش استفاده کنیـد؛
چون ما از کودکی یاد میگیریم باحسیــن بودن رو!❤️🔥
روز ششم ، قاسمابنالحسنع ؛
قاسم شمشیر بر کف گرفت.
میدانست به پیشواز مرگ میرود.
سر آن نوجوان به ضربهی نامردی دو نیم شد و
در حالی که از درد پایش را در خاک و خون
میکشید عمو را صدا زد..
حسین او را به سینه چسباند و گفت:
عزیزم ؛ چگونه صدایم بزنی و جوابت ندهم؟
عزیزم چه سخت است صدایم بزنی و کاری
از من ساخته نباشد..