همیشه این سناریوهای داستانا که توش میخوابی تو بدن یکی دیگه بیدار میشی بنظرم حوصله سربر و مسخره میومد ( اسم ژانرشو یادم نمیاد)
ولی الان دارم فک میکنم چقد جالب میشه اگه شخص خاصی رو برا اینکار مدنظر داشته باشی
Madam Marple
قیافه بنده وقتی بابام بازم بجای سیانور با قرص ویتامین دی و اهن وارد اتاقم میشه:
درنهایت روان کسی سالمتر میمونه که یاد گرفته باشه فقط برای اتفاقای خوب سوپرایز بشه.
بعضی وقتا که سر کلاس نشستم و یه باد خنک میاد یا بوی پنیر خیار و نارنگی تو کلاس میپیچه یا پنجره قدیمی کلاس جیرجیر میکنه نمیدونم چرا ناخودآگاه پرت میشم به ابتدایی
و یادم میفته چقد عاشق مدرسه بودم و چقد همه چی یه حال و هوای دیگه داشت
الآن نمیدونم چرا اون حال و هوا از بین رفته
یا چرا با اینکه ایده ی کنار همسن و سالات بودن باید خیلی هیجان انگیزتر از تو خونه موندن بنظر بیاد ولی باعث میشه تموم انرژیمو برای کل روز از دست بدم
قطعا معلمی که تو چشمات زل میزنه میگه سوال چرت و پرت نپرسید یا واسه بیدقتی توبیخت میکنه
یا معلمی که لیترالی با یه عده بچه ۱۶ ۱۷ ساله قهر میکنه
همه اینا دخیلنا
ولی بازم. کلا از یه جایی به بعد انگار اینطوری میشه