۲ روز پیش خانوادگی یه همایش رفتیم روی میز به عنوان پذيرايی کلوچه و شربت گذاشته بودن ، دیدم یه خانمه کیفشو باز کرده مواظبه کسی حواسش نباشه بعد چندتا چند تا کلوچه میریزه تو کیفش🤣🤣
بعد که رفتیم داخل سالن شدیم یه خانمه بچه کوچیکش رو گذاشت رو صندلی یهو صندلی شکست پای بچهاش گیر کرده بود تو صندلی بچهاش هم میخندید.. داشتم میمردم از خنده🤣😔
یه مجری هم آورده بودن بالا منبر اصلا اعصاب نداشت هی اون بالا داد میزد که اینجا کسی نیست این بلندگوی منو درست کنه؟یه نفرم پیدا نمیشه که از کار با سیستم بلندگو سر در بیاره؟
اون روز به اندازه یه سال خندیدم انقدر سمم بودد 😂🥲
هدایت شده از قِشاع
یه فوبیا هست به اسم آتازاگورافوبیا که میشه ترس از فراموش شدن، ترس از جایگزین شدن، ترس از نادیده گرفته شدن.