میانِ عشقِ واقعی و تظاهر کردن تفاوتها وجود دارد، یک نفر مخصوص را بخواهی یا تنها بخواهی که یکنفر باشد؟ با آن یکنفر بودن را بخواهی یا تنها در رابطه بودن را؟ میگویند برای نگهداشتن کسی باید سیاست داشته باشی، خانومها اینگونههستند و آقایان آنگونه! ناراحت میشوم که میبینم نگاهِ انسان به انسان که لایهیِ اول است نادیده گرفته میشود و مستقیم به خانوم به آقا یا آقا به خانوم میرسد. عشقی که سیاست داشته باشد از نظر من خالص نیست، سیاهی دارد. گاهی تلخ است و گاهی شیرین، برای همین بهنظر من عشق باید دیوانگی داشته باشد. شاید بعدا پشیمان شوی اما خب من دیوانگی را از تنها نشستن و رویابافی زیباتر میدانم. یکرو بودن را از سیاست داشتن انسانیتر میدانم ..
دیگر افتادی از چشمانم، نمیدانم آگاهانه پریدی از دریچه نگاهم یا که زندگی تو را هُل داد؟ دلیلش بماند اما بدان که پاک کردن صورت مسئله توجیه نمیشود دلیل اعمالت؛ پرگارم، میگشتم تا پیدا شود دلیلِ رَفتَنَت در افکارم اما حالا که رفتی خودمانیم گاهی تصور میکنم که با تو زمانم را هدر دادم. درد دارد، درد دارد، اینکه مدام میشدم از چندجا رد تا ببینی شاید من را و بیدار شود روزهای ما در یادت درد دارد، اینکه آدمها میپرسیدند دربارت و تنها نیشخندی با سکوت میزدم و تمام شهر میفهمیدند که غم دارم درد دارد؛ حق دارد گاهی زبانم شود تند انگار که بخواهد کند انتحاری با آن انتهایی که تو به من هدیه دادی!
فهمیدم شدی مالِ بقیه! گوشهای از این زمینِ به ظاهر طلسم شده من که مشغولِ کشیدنِ دردهایِ خود بودم، به تو گفتم: " یوقتی درد دیگهای نشی برام! " خندیدی و گفتی: " خیالِت راحت؛ درمانِت میشم. " اما اکنون یادَت برایَم یک زَخمِ جدیده! دیدی توهم شدی مثلِ بقیه؟! صحبت از ماندن بود؛ از ساختن اما از یکجا به بعد من دویدم و تو راه آمدی! در اوجِ نیازَم چَشمانت جازد سریع. از یک جا به بعد چَشمانَترا بر رویِ تمامِ تلاشهایم بستیو حافظهات پاک شد. من ماندم و تو رفتی! روراست باشم افرادی آمدند اما ندیدم در آنها کسی شبیهِت! دیدی چقدر شدیم باهم غریبه؟! اکنون تنها یک سوال دارم، به تو گفتم: " تمامِ بخشهایِ زندگیم داغونه؛ انگار تمام سال برام برفیه! " خندیدی و گفتی: " خیالِت راحت؛ آفتابِت میشم. " چهشد؟! چطور انقدر ساده شدی ماهِ بقیه؟!