فهمیدم شدی مالِ بقیه! گوشهای از این زمینِ به ظاهر طلسم شده من که مشغولِ کشیدنِ دردهایِ خود بودم، به تو گفتم: " یوقتی درد دیگهای نشی برام! " خندیدی و گفتی: " خیالِت راحت؛ درمانِت میشم. " اما اکنون یادَت برایَم یک زَخمِ جدیده! دیدی توهم شدی مثلِ بقیه؟! صحبت از ماندن بود؛ از ساختن اما از یکجا به بعد من دویدم و تو راه آمدی! در اوجِ نیازَم چَشمانت جازد سریع. از یک جا به بعد چَشمانَترا بر رویِ تمامِ تلاشهایم بستیو حافظهات پاک شد. من ماندم و تو رفتی! روراست باشم افرادی آمدند اما ندیدم در آنها کسی شبیهِت! دیدی چقدر شدیم باهم غریبه؟! اکنون تنها یک سوال دارم، به تو گفتم: " تمامِ بخشهایِ زندگیم داغونه؛ انگار تمام سال برام برفیه! " خندیدی و گفتی: " خیالِت راحت؛ آفتابِت میشم. " چهشد؟! چطور انقدر ساده شدی ماهِ بقیه؟!
تصور کن که دلت تنگ شده است؛ دو به شک شدهای. تصور کن که احساست پیشی گرفته است؛ از کنجکاوی شعلهور شدهای. اطرافیانت به تو میگویند: نکنیا! اما یک ندایی تو را مصممتر میکند، آن ندای قلبت است که میگوید سراغش را بگیر! صحبت اول: سرد است و کوتاه انگار هفت نسل باهم غریبهایم! صحبت دوم: میگویی تعریف کن و میگویم بگو تا بگویم از آنچه گذراندهام؛ هردو محتاطتر شدهایم! در صحبتهای سوم میفهمیم که هردو برایِ یکدیگر دلتنگیها کشیدهایم! صحبت چهارم، دیدار دوباره میشود، چشمانمان یکدیگر را به آغوش میکشند اما قلبهایمان هنوز برایِهم لباس رسمی پوشیدهاند! نیاز داریم از نو یکدیگر را بِشِناسیم اما در این میان هرموقع تو جلو میآیی، من عقب میکشم یا بالعکس. میخواهیم؟ نمیدانیم. از یکدیگر میپرسیم دوباره ببوسیم یا دوباره بُگذریم؟ من میگویم نمیدانم و تو میگویی نمیدانی! بُگذار منطقی باشیم، یا باشیم درست یا نباشیم کامل؛ بیا تنها یکی از این دو حالت را بخواهیم.
به آن عشقی که میخواستی رسیدی؟! دنیای بیرونو آدمهایش بدونِ حضورِ من مانندِ تصوراتَت زیبا بودند؟! با اینکه هر روز نسبت به تو بیتفاوتتر میشوم اما بدم نمیآید که بفهمم پشیمان شدی! بدم نمیآید که بدانم فهمیدی اشتباه کردی! شاید در عشق چنین چیزی بیمعنا باشد اما خب تو عشق را برایم بیمعنا کردی! بدم نمیآید که خوش باشی اما در خلوت خود به خودت بگویی که من خاصترینِ تو بودم! بدم نمیآید که برایِ من اشک بریزیو رد اشکهایت بر گونههایت بماند تا نشانه و تفاوتی باشد میانِ بودن و نبودن من! بدم نمیآید باشی گاهی بد با وجودِ اینکه سر بکنی روزها را زندگی بُگذرد برایت بههر نحوی اما داشته باشد یکچیزی گاهی کم! بدم نمیآید داشته باشی گاهی غم! بشود دلت گاهی تنگ! بزنی به من گاهی سر و من تنها به تو بگویم: دیدی سر هیچی همهچیز رو خراب کردی تَش؟
دل بستن برایم دشوار شده است. حتی آشنایی! با منی از خود روبهرو شدهام که مدتی زمان میخواهد تا خودش را بشناسد؛ برای همین توضیح دادن خود ناممکن شده است. سکوتهایم کلان شده است و کلامهایم شروع نشده پایان مییابد. به هر سو که مینگرم شلختگی میبینم، دوری از خود. منی که آیندهام برای خودم مبهم است چگونه میتوانم از آیندهیِ مشترک صحبت کنم؟! شاید من پیازداغش را زیاد میکنم اما حداقل در این خاک عشق را نجات دهنده نمیبینم. یار خوب را تمام ماجرا نمیدانم. دوست داشته شدن را زیبا میدانم اما اکنون هیچ منِ زیبایی نمیبینم!