به آن عشقی که میخواستی رسیدی؟! دنیای بیرونو آدمهایش بدونِ حضورِ من مانندِ تصوراتَت زیبا بودند؟! با اینکه هر روز نسبت به تو بیتفاوتتر میشوم اما بدم نمیآید که بفهمم پشیمان شدی! بدم نمیآید که بدانم فهمیدی اشتباه کردی! شاید در عشق چنین چیزی بیمعنا باشد اما خب تو عشق را برایم بیمعنا کردی! بدم نمیآید که خوش باشی اما در خلوت خود به خودت بگویی که من خاصترینِ تو بودم! بدم نمیآید که برایِ من اشک بریزیو رد اشکهایت بر گونههایت بماند تا نشانه و تفاوتی باشد میانِ بودن و نبودن من! بدم نمیآید باشی گاهی بد با وجودِ اینکه سر بکنی روزها را زندگی بُگذرد برایت بههر نحوی اما داشته باشد یکچیزی گاهی کم! بدم نمیآید داشته باشی گاهی غم! بشود دلت گاهی تنگ! بزنی به من گاهی سر و من تنها به تو بگویم: دیدی سر هیچی همهچیز رو خراب کردی تَش؟
دل بستن برایم دشوار شده است. حتی آشنایی! با منی از خود روبهرو شدهام که مدتی زمان میخواهد تا خودش را بشناسد؛ برای همین توضیح دادن خود ناممکن شده است. سکوتهایم کلان شده است و کلامهایم شروع نشده پایان مییابد. به هر سو که مینگرم شلختگی میبینم، دوری از خود. منی که آیندهام برای خودم مبهم است چگونه میتوانم از آیندهیِ مشترک صحبت کنم؟! شاید من پیازداغش را زیاد میکنم اما حداقل در این خاک عشق را نجات دهنده نمیبینم. یار خوب را تمام ماجرا نمیدانم. دوست داشته شدن را زیبا میدانم اما اکنون هیچ منِ زیبایی نمیبینم!
هدایت شده از -نَفَسِ آخر.
اگر عشق گناه است من از توبه چه سود ؟
آنکه در جان من افتاده به این آسانی نیست .
دل آدم خر نیست، میفهمه. مثلا هیچوقت از بابام نپرسیدم دوستم داری بابا؟! یا تا حالا از مامانم نپرسیدم، مامان واقعا دوستم داری؟! وقتی ازت میپرسم دوستم داری؟ میپرسم واقعا دوستم داری؟! یعنی ی جایِکارِ دوست داشتنت میلنگه. یعنی پای عاشقیت میلنگه، بدم میلنگه. دل آدم که خر نیست، شعور داره، حالیشه، میفهمه!
یک هیولا را قبل از اینکه داستانش را برایت تعریف کند بُکش، وگرنه شروع به دوست داشتنش خواهی کرد.