ما اصلا باهم ما نشده بودیم، من فقط تو سرم ی داستان قشنگ ساختم و نقش اولشو دادم به تو.
تابستون فصل عجیبیه، همیشه یا ی آدم مهم میاد داخل زندگیتون یا ی آدم مهم از زندگیتون میره.
هیچی بهتر از وقت گذروندن با دوستی که تازه کات کرده نیست، به هیچ فسادی نه نمیگه. درود بر آزادی بعد از رابطه تاکسیک.
میخواستم تو را ساده! همانگونه که الههیِ عشق میخواهد از آدمی .. همانگونه که برای خود میخواستم؛ همان مدل بودن، همان مدل ابراز علاقه که همیشه حتی قبلِ روزِ رَفتَنَت آن را ستایش میکردی! اکنون اما بندِ عواطفم شده است پاره و سخت میتوانم تعریف کنم برای خود معنای عشق را! خط قرمزهایم عوض شد، مدل ابراز عواطفم دِگر شد و عشق منطقی را به آغوش کشیده که از آن متنفرم! متاثر میشود گاهی قلبم از اینکه با تو تجربه کرد آن دیوانه بازیها را. میارزید؟! عاقل شدم، اما عاقل بودن همیشه خوب نیست در این زمانه! امیدوارم پس از من دردهایت بهدر شه، از غرور انتخابهایت سینهات سپر شه؛ اما بدان اگر بالعکس شد من جوابم این است: دیگر به من چه!
میگویی: از طلوعها بیزارم. میگویم: ماه را باهم میبینیم. میگویی: شبها صداها دارد. میگویم: گوشهایمان را میگیریم. به یکدیگر مینگریم میگویی: عاشق شدن دشوار است در این خاک. دستانت را میگیرم و میگویم: میدانم اما تو با چشمانت، جانِ درد را میگیری. یکدیگر را به آغوش میکشیم و صبر میکنیم. هر دو آموختهایم داغ بیپایان را، یاد گرفتهایم فریادِ پر کینه را، من نگرانِ زبانِ سرخِ تو، تو نگرانِ سرِ سبزِ من. به راستی عاشق شدن دشوار است در این خاک، اما باید گذراند. میشود در اوجِ غم خندید، میشود در اوجِ يأس جنگید، میشود در اوجِ مرگ بوسههایی را به لبهایی بخشید. اما درکنار تمام اینها به یادآورد و رنجید ..
نمیخواهم این نشدنها را بپذیرم، حالا هرچقدر هم که بیشتر شوند! زندگی کردن میخواهم! این مرداب مدام دارد میشود وسیعتر، ذرهذره آب میشوم از درون، بغضی گیر کردهاست در گلوم و روزبهروز میشوم پیرتر. لحظات میروند بدونِ لحظهای دِرَنگ برایِ فرصتِ زندگی.
- خانومِماه ؛
چرا از زمستون متنفر باشم وقتی فرد مورد علاقهم اسفند به دنیا اومده؟
چرا از تابستون متنفر باشم وقتی فرد مورد علاقهم شهریور به دنیا اومده ؟