میگویی: از طلوعها بیزارم. میگویم: ماه را باهم میبینیم. میگویی: شبها صداها دارد. میگویم: گوشهایمان را میگیریم. به یکدیگر مینگریم میگویی: عاشق شدن دشوار است در این خاک. دستانت را میگیرم و میگویم: میدانم اما تو با چشمانت، جانِ درد را میگیری. یکدیگر را به آغوش میکشیم و صبر میکنیم. هر دو آموختهایم داغ بیپایان را، یاد گرفتهایم فریادِ پر کینه را، من نگرانِ زبانِ سرخِ تو، تو نگرانِ سرِ سبزِ من. به راستی عاشق شدن دشوار است در این خاک، اما باید گذراند. میشود در اوجِ غم خندید، میشود در اوجِ يأس جنگید، میشود در اوجِ مرگ بوسههایی را به لبهایی بخشید. اما درکنار تمام اینها به یادآورد و رنجید ..
نمیخواهم این نشدنها را بپذیرم، حالا هرچقدر هم که بیشتر شوند! زندگی کردن میخواهم! این مرداب مدام دارد میشود وسیعتر، ذرهذره آب میشوم از درون، بغضی گیر کردهاست در گلوم و روزبهروز میشوم پیرتر. لحظات میروند بدونِ لحظهای دِرَنگ برایِ فرصتِ زندگی.
- خانومِماه ؛
چرا از زمستون متنفر باشم وقتی فرد مورد علاقهم اسفند به دنیا اومده؟
چرا از تابستون متنفر باشم وقتی فرد مورد علاقهم شهریور به دنیا اومده ؟