eitaa logo
مجهولات ☫
238 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
739 ویدیو
20 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://daigo.ir/secret/192696131 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
مذهبیای دغدغه مند به شدت درون گرا رو دوست دارم. اینا در واقع همون آدمای «مخلص» هستن. یه بار بشینید کنارشون و سر صحبت رو باز کنید.. تو وجودتون دریا دریا اکلیل موج می‌زنه :)
مجهولات ☫
جایی درست، بین دو تا چاه خالی‌ام می‌خندم ‌و خوشم، خوش خوش! خوب و عالی ام مبهوت و گیج و گنگ و هراسا
منم آن شاعر درمانده ی خودکار به دست که نداند به چه تشبیه کند دردش را...🍂:) - شاعر؟
مجهولات ☫
دوستان ما ‌(تأویل و وایو) تصمیم گرفتیم طی اقدامی مشترک تقدیمی بدیم بهتون. قراره با فهمیدن جریان این
فقط پیشاپیش بخاطر اینکه متن ها از لحاظ نکات نگارشی و ویراستاری زیر خط فقر بوده، فاخر نیستن و صرفا جنبه فان و سرگرمی دارن عذرخواهم. سناریو ها فاخره ها.. فقط رو‌ نگارشش خیلی حرفه ای کار نکردم. چون در اون صورت بجای یک پیام، یک رمان میشد😂
@Parto_110 هنوز چیز زیادی از مهر نگذشته که متوجه میشی یه دختره تو کلاستون هست که خیلی باحاله. همه چیزش.. لحنش.. شوخیاش.. اکتاش.. کاراش.. خیلی درسخون نیست اما دبیرا همه دوسش دارن و... کم‌کم با هم اوکی میشید و هرچند اون خیلی تو قید و بند رفاقت و صمیمیت و اکیپ و اینا نیست، اما قشنگ معلومه که باهاتون حال می‌کنه! این رفاقته ادامه داره تا تیرماه. کنکورتون رو می‌دید و یه برنامه محشر واسه بعد از کنکور می‌ریزید... شاید اول می‌رید یه کافه، بعد شهربازی، بعد ناهار یا یجورایی میان وعده پیتزا می‌خورید؛(اما قراره قبل شب حتما خونه باشید!) آما! نکته مهم اینه که راننده و همراه و بزرگترتون تو تمام این تفریحات داداش همون دختره‌اس😂 قبلا زیاد ندیده بودیش اما کلا آگاه بودی از حضورش. ولی خب شناخت خاصی نداشتی. سر اون جریان بیرون رفتن؛ پایه بودنش تو ‌شهربازی و این‌که پیتزای همه رو حساب کرد و نمک ریختناش و اینا می‌فهمی برادر کو ندارد نشان از خواهر؟ لهنتی یکی از یکی کراش‌تر😔😂 نهایتا ام از نیش باز دختره و نگاهای گاه و بی‌گاه داداشش از تو آینه، حس می‌کنی یه خبراییه اما مدام حستو سرکوب می‌کنی. بالوضوح اون روز ذهنت کمی مشغول میشه و سر همین وقتی برمی‌گردی خونه چیز زیادی واسه مامانت تعریف نمی‌کنی. تا یه هفته بعد که گوشی مامانت زنگ می‌خوره و مامان رفیقته☺️ ای جان.. ولی شما قمید😀 در جوار من! در شرف من! بیخ گوش من! و همه چیو از اول برا من میگی🤣✨ خلاصه قرار خواستگاری به این زودیا منعقد نمیشه. ولی تو واقعا موندی بین دو گزاره نه بابا هنوز زوده و کلی برنامه دارم و اینا.. و این‌که طرف اکثریت قریب به اتفاق معیارامو داره و حالا بیان یه خواستگاری که اشکالی نداره؟🥲🤌 عکسش - عیدت مبارک😂❤️ @mjholat
مجهولات ☫
دوستان ما ‌(تأویل و وایو) تصمیم گرفتیم طی اقدامی مشترک تقدیمی بدیم بهتون. قراره با فهمیدن جریان این
@sholololololo یه بار رفیق صمیمیت که یه اجرا تئاتر داره بهت بلیط جایگاه ویژه میده. وقتی میری و می‌شینی، می‌بینی یه خانم میانسال نسبتا ریزه میزه و دوست داشتنی با مانتوی مشکی بلند و روسری رنگی که زیرگلوش گره زده کنارت می‌شینه. اجرا مربوط به زمان قاجاره و تو از این‌که داری این صحنه‌ها رو زنده می‌بینی عمیقا به وجد میای. اما به محض شروع نمایش، خانمه یه مرده‌ رو که با لباس قجری و چهارشونه وایساده نشونت میده و آروم، با ذوق میگه: این پسر منه! اصلا فکرشم نمی‌کردی طرف همچین مادر ساده‌ای داشت باشه! خلاصه خانمه وسط نمایش ازت سوال می‌پرسه، باهات حرف می‌زنه و نهایتاام به درددل ختم میشه! کلا می‌فهمی بنده خدا پدرش جانباز بوده و فوت کرده. خودشم بچه مثبتیه و به هرجا رسیده با تلاش خودش بوده و.. اما نهایتا هیچی از نمایش نمی‌فهمی😂 آخرشم خانمه میگه خیلییی به دلم نشستی.. و شماره مامانتو با خنده و قربون صدقه می‌گیره🥲😂 و تو هنوز همون‌جور که به طرف که در حال سلفی انداختن با تماشاچیاست ناخودآگاه زل زدی، تو کفی! یکدفعه پسره به سختی از جمعیت میاد بیرون و با سر دنبال کسی می‌گرده.. تا می‌بینتت لبخند می‌زنه، و دستشو میزاره رو سینش و تا کمی خم میشه. نه خوشحال.. ذوق نکن😂 مادرشو دیده. هرچند مامانش داره با تمام اجزای صورت به تو اشاره می‌کنه😂✨ عکسش - عیدت مبارک😂❤️ @mjholat
آلــــوچه (کاش حداقل می‌تونستم محتوای چنلتو بخونم تا دستم بیاد ولی توکلت علی‌الله🥲😂) از طرف یه جا دعوت میشی به یه نشست ۴ ساعتهٔ سوادرسانه. با یه ربع تاخیر می‌رسی و وقتی می‌رسی تازه متوجه میشی جلسه مختلطه. ای بابا! این رنگِ روسری بود تو انتخاب کردی؟! 😂🍃 بحث از یه جایی شروع میشه و کم‌کم پیچ می‌خوره به حوزه فیلم‌های مارول. یهو یه آقایی تریبونو می‌گیره دستش و همه معضلات بشری از آدم تا خاتم و به فیلمای مارول نسبت میده. تا یه جایی حرفاشو قبول داری ولی از یه جایی به بعد دیگه رسما داره چرت و پرت میگه و آسمون ریسمون می‌بافه.. حتی کیفیت فیلمنامه و ضبطشم داره با فیلمای زرد ایرانی مقایسه می‌کنه :/ (تعصب!) خودتو کنترل می‌کنی. یعنی اگه نخوای کنترل کنی‌ام زیاد روت نمیشه بحث کنی و اونجا صدات بلند بشه🙂😂. فقط زیر لب میگی: گگگگگ ولی از یه جایی به بعد جمعیت مسخ شده‌ که نصفشون اصن نمیدوننم مارول چیه همراه بنده خدا میشن و تو دیگه در حد یه جمله مخالفتو مجاز می‌دونی. وقتی نظرتو میگی جمع به چالش ‌کشیده میشه! بحث بالا می‌گیره. ناخودآگاه اون حالت خجالتی که داشتی کنار میره و سعی می‌کنی نقد منطقی تو با جمع در میون بزاری که با استقبالشون و حتی پذیرش خود طرف مواجه میشه. می‌فهمی آدم منطقی‌ایه فقط کمی جوگیر شده بوده😂🍃 خب این که گفتم سه جلسه است. چون تو جلسه اول کمی روت باز شده جلسه دوم و سوم جز اعضای فعال هستی تقریبا! و بقیه رو نظرات حساب باز می‌کنن. انصافا جلسات پرباری بود و جلسه آخر که میخوای خارج بشی همون بنده خدا مخالفه با حــیــا و خــجــالــــت صدات می‌کنه و میگه اگر امکان داره شماره منزلتونو بدید. تورو خدا مثل من گیج بازی در نیار و بفهم منظورش چیه😂 چون اگه سوال کنی خیلی براش سخته که کلمه "امیرخیر" و به زبون بیاره! شما شماره منزل رو بده، مادرشون خودش توضیح میده مفصل.. شاد و پیروز باشید😃😂❤️ عکسش - عیدت مبارک😂❤️ @mjholat
@Dokhtar_abi میری به دانشگاه. خودمونیم دانشگاه جای شوهر کردن نیست. اینو خودتم همون اوایل می‌فهمی تا این‌که.. یه پروژه باید برداری😀. سر یه estp برا چی درد می‌کنه؟ دادن ایده‌های خافان و انقلاب‌آفرین! ایدت با استقبال شدید تیمت مواجه میشه. حس می‌کنی تا همینجا به قدر کافی دِین تو به اعضای گروه ادا کردی و بعد کمی شل می‌گیری😔😂 اما سرگروهتون پسر شدیــــدا گیریه! همه بیان.. همه باشن.. حتی با وجودی که ایدت کامل بود دوست داشت حتما همه یه نظری بدن🤌 تو ام مخالف نبودی.. ولی دیگه این‌قدر مانور دادن نداشت! علاقمندی به مشارکت اما اخیرا یه خورده کارات تو سر و کله هم خورده و برنامه ریزی براش سخته. سعی می‌کنی هرچه بیشتر خودتو به جلسات گروه برسونی. جلسات آخر که کار داره منعقد میشه یه روز که میری یه دختره میگه: - واااااای تو اومدی! انصافا وقتی هستی کار یه کیف دیگه‌ای داره. در حالی که تو دلت لبخند پهن و یه لایک طلاییه، یه لبخند ریز می‌زنی😌 و درست همون موقع سرگروهو می‌بینی در حالی که سرش رو کاغذ و دفتره با لبخند شیکی سرشو به نشونه تایید تکون و لایک میده☺️😂 بالاخره روز اجرای پروژه می‌رسه. از اکثر اساتید نمره کامل رو می‌گیرید و وقتی میرید خودتونو به یه شیرینی مفصل مهمون کنید، سرگروه جلوی کل تیم ازت خواستگاری می‌کنه.🤣✨ نگران نباش لازم نیست الان جواب بدی. حتما با خانواده مشورت کن. 😂❤️ عکسش - عیدت مبارک😂❤️ @mjholat
@roze_meshki2 خیاطی می‌کردی تا حدودی درسته؟ یه روز یه مزون کوچیک برای خودت می‌زنی؛ وقتی نشستی و داری رو کاغذ الگو طرح دامن کلوش یه مانتوی بلندو می‌کشی، در چند بار کوبیده میشه. وقتی میگی بفرمایید، در باز میشه و یه آقای قد بلند با موهای لخت مشکی نامرتب میاد تو. رو شونه‌هاش یه دختربچه دو سه ساله با نمکه که تاپ و شورت صورتی سرهمی پوشیده و دور دهنش پر از بستنی وانیلیه. باباهه وقتی نزدیکت میشه، بچه رو از شونه‌هاش میاره پایین و رو ساعدش میشونه. تعارف میکنی که بشینه. می‌شینه رو صندلی روبه‌رو و میگه برای دخترش یه لباس دامن پفی صورتی خوشگل میخواد! با خنده لپای بچه رو می‌کشی و میگی: - به موهای فرش نمی‌خوره دختر شما باشه؟ مرده تلخ می‌خنده و میگه فرفریاش به مامانش رفته، ولی رنگ مشکیش به من. بازی بازی مشغول گرفتن اندازه‌هاش میشی که مرده آروم می‌پرسه: - مهد کودک خوب این دور و برا میشناسید؟ ابروهاتو بالا میندازی و میپرسی برا دخترتون؟ میگه بله. مردد میپرسی مگه همسرتونم شاغلن؟ لبخند تلخی می‌زنه و میگه همسرشو چند وقتیه بعد از دریافت بورس تحصیلی جدا شده و از ایران رفته. به بچه بینوا که معلومه این چندروزه حال چندان خوشی نداشته ناراحت نگاه می‌کنی. ابراز تاسف می‌کنی و عمیقا دلت براشون می‌سوزه! یکدفعه گوشی مرده زنگ می‌خوره و با عذرخواهی از اتاقت خارج میشه. کمی با دختره حال و احوال می‌کنی و نازی و مهربونیش خیلی به دلت میشینه. یهو یه پیشنهادی به ذهنت میاد. به آقاهه پیشنهاد میدی تا یه مهد خوب پیدا کنه بچه پیشت باشه :) هفته اول مرده میگه مهد خوب پیدا نشده.. اما دو هفته که میشه میگی جای تعجب داره که هنوزم مهد خوب پیدا نکردید؟! شب بهت پیامک میده و ضمن تشکر میگه یه مهد پیدا کرده و از فردا دخترش اونما نمیاد. فردا که میری سر کار و میبینی خبری از اون دختر شیرین نیست، دلت براش کمی تنگ میشه! ولی یه خورده بعد زنگ می‌خوره و مرده میاد تو با یه دسته گل. همونجا با کمی من و من و اصرار یه قرار ملاقات واسه عصر میزاره. و اونجا شرایطشو میگه و ازت خواستگاری میکنه. درک می‌کنه که شاید نخوای.. ولی میگه خودش خیلی ازت خوشش اومده و دخترشم همش از تو تعریف می‌کرده. قطعا اون موقع چیزی رو قبول نمی‌کنی و میگی باید در موردش فکر کنی. ولی مرد محترم و جا افتاده و در عین مهربونیه :) عکسش - عیدت مبارک😂❤️ @mjholat
@MyEmptyMinded تو عید نوروزه و همه خونه بابابزرگت جمعید که یه خانواده‌ای میاد عیددیدنی.. و تو یجورایی مطمئنی به هیچ عنوان نمی‌شناسیشون! بعدا می‌فهمی یه ربطی به یکی از عمه‌ها یا عموهای بابات دارن و تا حالا خارج بودن. الانم دختر بزرگشون که اونجا ازدواج کرده نتونسته بیاد و مامان و بابا پسرشونن. یه بحثی مطرح میشه که می‌فهمی این خانواده تقیدات مذهبی دارن اما تا حد زیادی دچار غرب‌زدگی‌ان! شروع می‌کنن با بلوف و ناآگاهی از شرایط ایران صحبت کردن و جمع رو دست می‌گیرن.. وقتی می‌بینی همه ساکتن و یه جورایی جذب اونا شدن، هر چند زیاد برات آسون نیست، تصمیم می‌گیری وارد بحث بشی و نظراتتو بگی. هرچند به نظر خودت خیلی زایه و نابودی؛ ولی نمود بیرونیت خیلی متین و خانمانه و منطقیه🤓 و حرفات تا حد زیادی قانع کننده است و بیش‌تر از همه پسرشون که اطلاعات کم‌تری از ایران و زندگی توش داشته، جذب حرفات میشه! با اشتیاق سوال می‌پرسه و بادی لنگوییجش موقع گوش دادن به حرفا.. تایید کردناش.. و... خیلی شیکه! حس می‌کنی تا حالا حرفا و نظرات واسه هیچکس این‌قدر اهمیت نداشته و تاثیرگزار نبوده😂🍃 خصوصا که می‌دونی با نخبه طرفی! و به خودت یادآوری می‌کنی این نباید باعث بشه تا فردا رو منبر بمونی😂🤝 نهایتا میرید برای ناهار و بعد از ناهار، می‌بینی مادر همون خانواده نشسته کنار مامانت و دارن آروم با هم صحبت می‌کنی. به یه بهانه‌ای خودتو نزدیکشون می‌کنی و سرتو گرم یه کاری می‌کنی تا بشنوی چی میگن.. مامانت با خنده‌ای میگه: - لطف دارید سودابه خانم؛ من با خودش و پدرش صحبت می‌کنم و بهتون اطلاع میدم. و دو ریالیت می‌افته جریان از چه قراره و سعی می‌کنی به پسره کمی بیش‌تر دقت کنی😂 * اونا عید اومدن و تا آخر تابستونم هستن. اون‌قدری وقت دارید تا فرآیندای خواستگاری و ازدواج طی بشه. راستی اگر مورد اوکازیونی باشه، حاضری از ایران بری؟🥲 عکسش - عیدت مبارک😂❤️ @mjholat
مجهولات ☫
دوستان ما ‌(تأویل و وایو) تصمیم گرفتیم طی اقدامی مشترک تقدیمی بدیم بهتون. قراره با فهمیدن جریان این
هیمآ...♡ خب از اون‌جا که ازدواج کردی، برای تو سورپرایز ویژه داریم. من سناریو دادن خبر بارداریتو می‌نویسم و کوثرم عکس طفلتو🤣✨ تو ذهنمه گفتی همسرت عکاس هستن؟ شاید این سناریو زیاد طولانی نباشه اما پر از اکلیله🥲 یه روز که عکسای یه مراسم/سوژه/پروژه‌ای رو پوشه بندی می‌کنن تا صبح ببرن برای چاپ، شما که از ظهر خودتو کلی کنترل کردی چیزی نگی، شب یواشکی میری و یه عکس دیگه رو وسط عکسای اون پوشه می‌زاری. صبح فردا که میرن عکسا رو چاپ کنن، وقتی تحویل گرفتن و میخوان یه دور چک کنن یهو یه عکس غریبه می‌بینن! یه برگه آزمایشه که گوشش یه جفت جوراب کوشولوئه و با خودکار قرمز نوشته: بابا شدنت مبارک 🥲 😁😂❤️ عکسش🥺 - عیدت مبارک😂❤️ @mjholat