eitaa logo
مجهولات ☫
238 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
739 ویدیو
20 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://daigo.ir/secret/192696131 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
مجهولات ☫
دوستان ما ‌(تأویل و وایو) تصمیم گرفتیم طی اقدامی مشترک تقدیمی بدیم بهتون. قراره با فهمیدن جریان این
@sholololololo یه بار رفیق صمیمیت که یه اجرا تئاتر داره بهت بلیط جایگاه ویژه میده. وقتی میری و می‌شینی، می‌بینی یه خانم میانسال نسبتا ریزه میزه و دوست داشتنی با مانتوی مشکی بلند و روسری رنگی که زیرگلوش گره زده کنارت می‌شینه. اجرا مربوط به زمان قاجاره و تو از این‌که داری این صحنه‌ها رو زنده می‌بینی عمیقا به وجد میای. اما به محض شروع نمایش، خانمه یه مرده‌ رو که با لباس قجری و چهارشونه وایساده نشونت میده و آروم، با ذوق میگه: این پسر منه! اصلا فکرشم نمی‌کردی طرف همچین مادر ساده‌ای داشت باشه! خلاصه خانمه وسط نمایش ازت سوال می‌پرسه، باهات حرف می‌زنه و نهایتاام به درددل ختم میشه! کلا می‌فهمی بنده خدا پدرش جانباز بوده و فوت کرده. خودشم بچه مثبتیه و به هرجا رسیده با تلاش خودش بوده و.. اما نهایتا هیچی از نمایش نمی‌فهمی😂 آخرشم خانمه میگه خیلییی به دلم نشستی.. و شماره مامانتو با خنده و قربون صدقه می‌گیره🥲😂 و تو هنوز همون‌جور که به طرف که در حال سلفی انداختن با تماشاچیاست ناخودآگاه زل زدی، تو کفی! یکدفعه پسره به سختی از جمعیت میاد بیرون و با سر دنبال کسی می‌گرده.. تا می‌بینتت لبخند می‌زنه، و دستشو میزاره رو سینش و تا کمی خم میشه. نه خوشحال.. ذوق نکن😂 مادرشو دیده. هرچند مامانش داره با تمام اجزای صورت به تو اشاره می‌کنه😂✨ عکسش - عیدت مبارک😂❤️ @mjholat
آلــــوچه (کاش حداقل می‌تونستم محتوای چنلتو بخونم تا دستم بیاد ولی توکلت علی‌الله🥲😂) از طرف یه جا دعوت میشی به یه نشست ۴ ساعتهٔ سوادرسانه. با یه ربع تاخیر می‌رسی و وقتی می‌رسی تازه متوجه میشی جلسه مختلطه. ای بابا! این رنگِ روسری بود تو انتخاب کردی؟! 😂🍃 بحث از یه جایی شروع میشه و کم‌کم پیچ می‌خوره به حوزه فیلم‌های مارول. یهو یه آقایی تریبونو می‌گیره دستش و همه معضلات بشری از آدم تا خاتم و به فیلمای مارول نسبت میده. تا یه جایی حرفاشو قبول داری ولی از یه جایی به بعد دیگه رسما داره چرت و پرت میگه و آسمون ریسمون می‌بافه.. حتی کیفیت فیلمنامه و ضبطشم داره با فیلمای زرد ایرانی مقایسه می‌کنه :/ (تعصب!) خودتو کنترل می‌کنی. یعنی اگه نخوای کنترل کنی‌ام زیاد روت نمیشه بحث کنی و اونجا صدات بلند بشه🙂😂. فقط زیر لب میگی: گگگگگ ولی از یه جایی به بعد جمعیت مسخ شده‌ که نصفشون اصن نمیدوننم مارول چیه همراه بنده خدا میشن و تو دیگه در حد یه جمله مخالفتو مجاز می‌دونی. وقتی نظرتو میگی جمع به چالش ‌کشیده میشه! بحث بالا می‌گیره. ناخودآگاه اون حالت خجالتی که داشتی کنار میره و سعی می‌کنی نقد منطقی تو با جمع در میون بزاری که با استقبالشون و حتی پذیرش خود طرف مواجه میشه. می‌فهمی آدم منطقی‌ایه فقط کمی جوگیر شده بوده😂🍃 خب این که گفتم سه جلسه است. چون تو جلسه اول کمی روت باز شده جلسه دوم و سوم جز اعضای فعال هستی تقریبا! و بقیه رو نظرات حساب باز می‌کنن. انصافا جلسات پرباری بود و جلسه آخر که میخوای خارج بشی همون بنده خدا مخالفه با حــیــا و خــجــالــــت صدات می‌کنه و میگه اگر امکان داره شماره منزلتونو بدید. تورو خدا مثل من گیج بازی در نیار و بفهم منظورش چیه😂 چون اگه سوال کنی خیلی براش سخته که کلمه "امیرخیر" و به زبون بیاره! شما شماره منزل رو بده، مادرشون خودش توضیح میده مفصل.. شاد و پیروز باشید😃😂❤️ عکسش - عیدت مبارک😂❤️ @mjholat
@Dokhtar_abi میری به دانشگاه. خودمونیم دانشگاه جای شوهر کردن نیست. اینو خودتم همون اوایل می‌فهمی تا این‌که.. یه پروژه باید برداری😀. سر یه estp برا چی درد می‌کنه؟ دادن ایده‌های خافان و انقلاب‌آفرین! ایدت با استقبال شدید تیمت مواجه میشه. حس می‌کنی تا همینجا به قدر کافی دِین تو به اعضای گروه ادا کردی و بعد کمی شل می‌گیری😔😂 اما سرگروهتون پسر شدیــــدا گیریه! همه بیان.. همه باشن.. حتی با وجودی که ایدت کامل بود دوست داشت حتما همه یه نظری بدن🤌 تو ام مخالف نبودی.. ولی دیگه این‌قدر مانور دادن نداشت! علاقمندی به مشارکت اما اخیرا یه خورده کارات تو سر و کله هم خورده و برنامه ریزی براش سخته. سعی می‌کنی هرچه بیشتر خودتو به جلسات گروه برسونی. جلسات آخر که کار داره منعقد میشه یه روز که میری یه دختره میگه: - واااااای تو اومدی! انصافا وقتی هستی کار یه کیف دیگه‌ای داره. در حالی که تو دلت لبخند پهن و یه لایک طلاییه، یه لبخند ریز می‌زنی😌 و درست همون موقع سرگروهو می‌بینی در حالی که سرش رو کاغذ و دفتره با لبخند شیکی سرشو به نشونه تایید تکون و لایک میده☺️😂 بالاخره روز اجرای پروژه می‌رسه. از اکثر اساتید نمره کامل رو می‌گیرید و وقتی میرید خودتونو به یه شیرینی مفصل مهمون کنید، سرگروه جلوی کل تیم ازت خواستگاری می‌کنه.🤣✨ نگران نباش لازم نیست الان جواب بدی. حتما با خانواده مشورت کن. 😂❤️ عکسش - عیدت مبارک😂❤️ @mjholat
@roze_meshki2 خیاطی می‌کردی تا حدودی درسته؟ یه روز یه مزون کوچیک برای خودت می‌زنی؛ وقتی نشستی و داری رو کاغذ الگو طرح دامن کلوش یه مانتوی بلندو می‌کشی، در چند بار کوبیده میشه. وقتی میگی بفرمایید، در باز میشه و یه آقای قد بلند با موهای لخت مشکی نامرتب میاد تو. رو شونه‌هاش یه دختربچه دو سه ساله با نمکه که تاپ و شورت صورتی سرهمی پوشیده و دور دهنش پر از بستنی وانیلیه. باباهه وقتی نزدیکت میشه، بچه رو از شونه‌هاش میاره پایین و رو ساعدش میشونه. تعارف میکنی که بشینه. می‌شینه رو صندلی روبه‌رو و میگه برای دخترش یه لباس دامن پفی صورتی خوشگل میخواد! با خنده لپای بچه رو می‌کشی و میگی: - به موهای فرش نمی‌خوره دختر شما باشه؟ مرده تلخ می‌خنده و میگه فرفریاش به مامانش رفته، ولی رنگ مشکیش به من. بازی بازی مشغول گرفتن اندازه‌هاش میشی که مرده آروم می‌پرسه: - مهد کودک خوب این دور و برا میشناسید؟ ابروهاتو بالا میندازی و میپرسی برا دخترتون؟ میگه بله. مردد میپرسی مگه همسرتونم شاغلن؟ لبخند تلخی می‌زنه و میگه همسرشو چند وقتیه بعد از دریافت بورس تحصیلی جدا شده و از ایران رفته. به بچه بینوا که معلومه این چندروزه حال چندان خوشی نداشته ناراحت نگاه می‌کنی. ابراز تاسف می‌کنی و عمیقا دلت براشون می‌سوزه! یکدفعه گوشی مرده زنگ می‌خوره و با عذرخواهی از اتاقت خارج میشه. کمی با دختره حال و احوال می‌کنی و نازی و مهربونیش خیلی به دلت میشینه. یهو یه پیشنهادی به ذهنت میاد. به آقاهه پیشنهاد میدی تا یه مهد خوب پیدا کنه بچه پیشت باشه :) هفته اول مرده میگه مهد خوب پیدا نشده.. اما دو هفته که میشه میگی جای تعجب داره که هنوزم مهد خوب پیدا نکردید؟! شب بهت پیامک میده و ضمن تشکر میگه یه مهد پیدا کرده و از فردا دخترش اونما نمیاد. فردا که میری سر کار و میبینی خبری از اون دختر شیرین نیست، دلت براش کمی تنگ میشه! ولی یه خورده بعد زنگ می‌خوره و مرده میاد تو با یه دسته گل. همونجا با کمی من و من و اصرار یه قرار ملاقات واسه عصر میزاره. و اونجا شرایطشو میگه و ازت خواستگاری میکنه. درک می‌کنه که شاید نخوای.. ولی میگه خودش خیلی ازت خوشش اومده و دخترشم همش از تو تعریف می‌کرده. قطعا اون موقع چیزی رو قبول نمی‌کنی و میگی باید در موردش فکر کنی. ولی مرد محترم و جا افتاده و در عین مهربونیه :) عکسش - عیدت مبارک😂❤️ @mjholat
@MyEmptyMinded تو عید نوروزه و همه خونه بابابزرگت جمعید که یه خانواده‌ای میاد عیددیدنی.. و تو یجورایی مطمئنی به هیچ عنوان نمی‌شناسیشون! بعدا می‌فهمی یه ربطی به یکی از عمه‌ها یا عموهای بابات دارن و تا حالا خارج بودن. الانم دختر بزرگشون که اونجا ازدواج کرده نتونسته بیاد و مامان و بابا پسرشونن. یه بحثی مطرح میشه که می‌فهمی این خانواده تقیدات مذهبی دارن اما تا حد زیادی دچار غرب‌زدگی‌ان! شروع می‌کنن با بلوف و ناآگاهی از شرایط ایران صحبت کردن و جمع رو دست می‌گیرن.. وقتی می‌بینی همه ساکتن و یه جورایی جذب اونا شدن، هر چند زیاد برات آسون نیست، تصمیم می‌گیری وارد بحث بشی و نظراتتو بگی. هرچند به نظر خودت خیلی زایه و نابودی؛ ولی نمود بیرونیت خیلی متین و خانمانه و منطقیه🤓 و حرفات تا حد زیادی قانع کننده است و بیش‌تر از همه پسرشون که اطلاعات کم‌تری از ایران و زندگی توش داشته، جذب حرفات میشه! با اشتیاق سوال می‌پرسه و بادی لنگوییجش موقع گوش دادن به حرفا.. تایید کردناش.. و... خیلی شیکه! حس می‌کنی تا حالا حرفا و نظرات واسه هیچکس این‌قدر اهمیت نداشته و تاثیرگزار نبوده😂🍃 خصوصا که می‌دونی با نخبه طرفی! و به خودت یادآوری می‌کنی این نباید باعث بشه تا فردا رو منبر بمونی😂🤝 نهایتا میرید برای ناهار و بعد از ناهار، می‌بینی مادر همون خانواده نشسته کنار مامانت و دارن آروم با هم صحبت می‌کنی. به یه بهانه‌ای خودتو نزدیکشون می‌کنی و سرتو گرم یه کاری می‌کنی تا بشنوی چی میگن.. مامانت با خنده‌ای میگه: - لطف دارید سودابه خانم؛ من با خودش و پدرش صحبت می‌کنم و بهتون اطلاع میدم. و دو ریالیت می‌افته جریان از چه قراره و سعی می‌کنی به پسره کمی بیش‌تر دقت کنی😂 * اونا عید اومدن و تا آخر تابستونم هستن. اون‌قدری وقت دارید تا فرآیندای خواستگاری و ازدواج طی بشه. راستی اگر مورد اوکازیونی باشه، حاضری از ایران بری؟🥲 عکسش - عیدت مبارک😂❤️ @mjholat
مجهولات ☫
دوستان ما ‌(تأویل و وایو) تصمیم گرفتیم طی اقدامی مشترک تقدیمی بدیم بهتون. قراره با فهمیدن جریان این
هیمآ...♡ خب از اون‌جا که ازدواج کردی، برای تو سورپرایز ویژه داریم. من سناریو دادن خبر بارداریتو می‌نویسم و کوثرم عکس طفلتو🤣✨ تو ذهنمه گفتی همسرت عکاس هستن؟ شاید این سناریو زیاد طولانی نباشه اما پر از اکلیله🥲 یه روز که عکسای یه مراسم/سوژه/پروژه‌ای رو پوشه بندی می‌کنن تا صبح ببرن برای چاپ، شما که از ظهر خودتو کلی کنترل کردی چیزی نگی، شب یواشکی میری و یه عکس دیگه رو وسط عکسای اون پوشه می‌زاری. صبح فردا که میرن عکسا رو چاپ کنن، وقتی تحویل گرفتن و میخوان یه دور چک کنن یهو یه عکس غریبه می‌بینن! یه برگه آزمایشه که گوشش یه جفت جوراب کوشولوئه و با خودکار قرمز نوشته: بابا شدنت مبارک 🥲 😁😂❤️ عکسش🥺 - عیدت مبارک😂❤️ @mjholat
مجهولات ☫
دوستان ما ‌(تأویل و وایو) تصمیم گرفتیم طی اقدامی مشترک تقدیمی بدیم بهتون. قراره با فهمیدن جریان این
@Daysoflove_114 (پیدا کردن ایده برام خیلی سخت بود و نهایتا:😅) شاید یه روز با هم دانشگاهیا یا بسیج یا یا گروه مردمی.. میری اردوی جهادی به مناطق محروم و اون‌جا مشغول تدرسید. موازی شما یه آقای طلبه‌ای هم هست. یعنی از این‌که دوستاش بهش می‌گفتن حاج‌آقا فهمیدی طلبه‌اس واگرنه به هر دلیلی هنوز یا اقلا این‌جا ملبّس نبوده. طرف با بچه‌ها راجع به مسائل اعتقادی صحبت می‌کنه... اردو می‌بردشون.. براش چالشای مختلف میزاره.. همراهشون میره خونه‌هاشون مثلا به شرطی که اونا کلا تو کارای امروز به مادرشون کمک کرده باشن و... یه بار یه قرآن جیبی پیدا می‌کنی که به بعضی آیات اشاره کرده و گوشه همون صفحه خیلی ریز یه بیت رو براش نوشته.. بیتای خیلی لطیف که پیوند دادنش به اون آیه محشرش کرده.. متوجه میشی بنده خدا هم آشناییش از شعر و... بالاست، هم به تفسیر قرآن مسلطه و برخلاف تصور عموم در پی تبلیغ از تفضیل غافل نمونده. و این وقتی برات مسجل میشه که می‌بینی با وجود خستگی تا بوق شب داره مطالعه می کنه! واقعا شخصیت محترمیه برات. بعد از پیدا کرون قرآن اونو همراه خودت همه جا می‌بری که اگر دیدیش، بهش بدی.. و وقتی دادی متوجهی خیلی تلاش می‌کنه یه چیزیو بهت بگه اما نمی‌تونه😂🍃 نهایتا بعدا همین خانواده جهت امرخیر تماس می‌گیرن. عکسش - عیدت مبارک😂❤️ @mjholat
مجهولات ☫
دوستان ما ‌(تأویل و وایو) تصمیم گرفتیم طی اقدامی مشترک تقدیمی بدیم بهتون. قراره با فهمیدن جریان این
@dahe80badbakh بعد از چندین روز دوباره برگشتم سر نوشتن سناریو ها! با توجه به وایبی که ازت گرفتم.. تو یه اتوبوسی. با یه کاروان ایران‌گردی داری از شهر خودتون به شیراز می‌رید. اهداف طبیعت دوستانه و... ام جز برنامه هاتونه. اتوبوس تازه حرکت کرده که یهو وایمیسه و یه نفر دوون دوون سوار میشه! ظاهر آشفته، خنده دار اما جالبی داره. فقط صندلی کنار تو خالیه، با نارضایتی کولتو پایین میزاری تا بشینه. میای هندزفری تو توی گوشت بزاری و با خیال راحت سراغ پلی لیستی که واسه سفر ساختی بری که یهو با یه سوال مسخره سر صحبتو وا می‌کنه. می‌فهمی یجورایی جهانگرده و اصلا خیلی حرفه‌ای.. صرفا چون کاروان دوستش بوده اومده که رونقش باشه! اولش رو مخه اما کم کم باهاش حال می‌کنی. به نظر باحال و باشعوره! اولین جایی که پیاده میشید مسئول گروه میاد واسه دخترا مسئول انتخاب کنه که به پیشنهاد همون دوستش تو انتخاب میشی. تردید داری و زیاد مایل نیستی اما اون معتقده میتونی و یجورایی خودش می‌بره و میدوزه! بعد از اون ایستگاه جاتون از هم جدا میشه اما واسه انجام وظایفت حواسش بهت هست و کمکت می‌کنه. طی سفر خیلی از دخترا بخاطر موقعیت و کاریزماش میخوان بهش نزدیک بشن ولی تو نسبتا بی‌تفاوتی! کم کم جاتو بین گروه پیدا می کنی از عناصر اصلی میشی و سفر برخلاف تصور خودت که انفعال گونه بوده پیش می‌ره! جوری که فرصت نمیکنی تو دفترچه خاطراتت حتی یه صفحه بنویسی این حس و حال جدید برات جالبه.. لیدر بودن و تو متن ماجرا بودن بجای حاشیه و اینا😂 در نهایت بعد از بازدید حافظیه، وقتی همه از یه بستنی فروشی همون اطراف فالوده بستنی شیرازی گرفتن ‌و با بگو بخند می‌خورن، یه فالگیر میاد طرفتون‌. اون با گشاده رویی یه فال ازش می‌خره. فالش رو در میاره و بلند می‌خونه: - به! ببینید چی‌ام اومده! الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها! بعد خوندن بیت، همه شلوغ می‌کنن. فالگیر پیر با خنده سرش رو تکون میده و میاد برای ختم به خیر شدن عشقش دعا کنه که می‌فهمه بعد خوندن شعر، رد نگاهش به تو می‌رسه. فالگیر آروم میاد سمتت و بی اون که پولی بگیره، کاغذ فال ها رو میاره تا یکی بیرون بکشی و بعد سریع می‌ره. رو کاغذ نوشته: - دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود نازپرورد وصال است مجو آزارش!🥲 عکسش - عیدت مبارک😂❤️ @mjholat
مجهولات ☫
دوستان ما ‌(تأویل و وایو) تصمیم گرفتیم طی اقدامی مشترک تقدیمی بدیم بهتون. قراره با فهمیدن جریان این
@jenabeoooo شب قبل از خواب، وسوسه میشی گوشی رو یه چک بکنی. چک کردنی که در جا پشیمونت می‌کنه! چرا؟ چون یه ویس از طرف دوستت اومده! - سلام، من یه کم سرما خورده بودم الآنم صدام گرفته.(سرفه) هر کار می‌کنم درست بشو نیست. فایلی که برات فرستادم،(سرفه) فایل متن اجرای جلسه‌ی فردای دانشگاست. شرمنده زحمتش با تو..(سرفه) حقیقتا به کس دیگه‌ای نمی‌تونستم اعتماد کنم. الان از رو فایل تمرین کن،(سرفه) صبح پرینت شده بهت میدن. مسئول جلسه آقای احمدوند ه از بچه‌های دانشکده‌ی(سرفه) علوم اجتماعی.(سرفه) وای خدا دارم خفه میشم. دیگه(سرفه) با خودش هماهنگ شو خدا خیرت بده(سرفه) یکدفعه وحشت‌زده گوشی رو پرت می‌کنی اون ور. مستقیم به سقف زل می‌زنی. بعد از چندتا نفس عمیق می‌خزی سمت گوشی و با دیدن گوشه پریده گلس، به خودت بد و بیراه میگی. فایل متن اجرا رو باز می‌کنی.‌ بغضتو با نفس عمیق فرو میدی. فورا زنگ می‌زنی به دوستت و بعد از کمی بد و بیراه و گلایه، اون شروع می‌کنه با راهنمایی کردنت. با همون صدای گرفته دو ساعت تلفنی باهات تمرین می‌کنه و در عین این که بهت میگه عالی عالی، ناامیدی خاصی در صداش موج می‌زنه😂💔 بهت توصیه می‌کنه فعلا به خواب آروم و کافیت اهمیت بدی. ولی خوابی که تو رفتی، نه آرومه، نه کافی :/ صبح سعی می‌کنی لباس مناسبی بپوشی، با یههه کم آرایش. و میری دانشگاه. سالن اجتماعات. دنبال آقای احمدوند می‌گردی که نهایتا می‌رسی به آقای صادقیان، معاون جلسه. وقتی خودتو با کلی تته پته معرفی می‌کنی و جریانو میگی، یکدفعه تند میشه و میگه:«یعنی چی خانم؟ یعنی چی که نصفه شب گفتن نمی‌تونن و با شما هماهنگ کردن؟ با ما نباید هماهنگ می‌کردن اون‌وقت.. الان شما نمی‌تونی خودتو درست معرفی کنی بعد میخوای اجرا داشته باشی؟» رنگت می‌پره. سعی می‌کنی بغضت نشکنه که یارو برمی‌گرده و میگه:«ستیلا، تو می‌تونی اجرا کنی؟» یهو یه دختر سانتی مانتال که دانشگاهو با گودبای پارتی جعفر اشتباه گرفته برمی‌گرده و با لحن شدیدا لوسی میگه:«نه یاسین! نمیشه که صبح اجرا آدم آماده بشه!» صادقیان دست می‌کشه از پیشونی تا بینیش، آخر دماغشو فشار میده و میگه:«ستیلا اینم همین صبح گرفته.. ولی حتی تجربه تو رم نداره. اذیت نکن آبرومون می‌ره.» ستیلا با اکراه ساختگی میاد سمتتون برگه ها رو از دست تو می‌گیره و در حال نگاه کردن به متن با غرغر میگه:«آخه استایلمم مناسب اجرا...» که با سلام کسی حرفش بریده میشه. داشتی راه تو می‌کشیدی بری که تو ام با شنیدن صدا برمی‌گردی. فورا لب می‌گزی و چشماتو فشار میدی که اشک نیاد. ستیلا سرشو تا گردن می‌کنه تو برگه ها و صادقیانم مضطرب سلام می‌کنه. می‌فهمی آقای احمدونده‌. یه لباس ساده کتون کرمی رنگ پوشیده. با شلوار کتون. ریشاش نه ریشه، نه ته ریش. قیافش اعتماد آدمو برمی‌انگیزه‌. یه نفس عمیق می‌کشی‌. باید جریانو بگی! وقتی میگی، احمدوند فورا میگه باهاش هماهنگ شده بوده. برگه ها رو از ستیلا میگیره و میده به تو‌. ستیلا میخواد با حرص راهشو بگیره بره که احمدوند میگه صبر و با تو تمرین کنه. ستیلا در حال خوردن فشار پرومکس، زیر نظر خود احمدوند که مثلاً مشغول کاره اما حواسش به شماست، باهات تمرین می‌کنه😂 یکساعت بعد سالن پر میشه. میری روی سن، پشت تریبون و نفس عمیقی می‌کشی. با دیدن لبخند پر از اطمینان احمدوند یاد حرفاش قبل از اجرا می‌افتی.. نفس عمیقی می‌کشی. اجراتو شروع می‌کنی. داداش عالی بودی ✨ چندتا تپق داشتی که طبیعیه :) آخر برنامه، احمدوند میاد بالا و در حرکتی خافان میگه تو دیشب از حال دوستت باخبر شدی و قبول زحمت کردی و بعنوان مسئول برگزاری سمینار امروز ازت تشکر می‌کنه✨ تمام سالن هم به افتخارت کف می‌زنن. با یه لبخند تشکر می‌کنی. با دیدن صحنه خروج ستیلا از سالن و یاسین که پشت سرش میدوئه یکدفعه همون بالا پقی زیر خنده می‌زنی.*بالاخره گاف دادی😀😂 احمدوند حتی چند روز بعد بعنوان تشکر و در آوردن جریانات قبل از اومدنش از دلت هدیه کوچیک برات میاره. احتمالا یه ماگ آپشن دار. و برات از کسی که نمی‌شناختیش، به یه آدم به شدت قابل احترام تبدیل میشه! چند روز بعد هم که تماس می‌گیرن برای خواستگاری میشناسیش. شب خواستگاری در حالی که لباساتو آماده می‌کنی، همه رفتارت تو مواقع مواجهه تون جلوی چشمت پلی میشه و سعی می‌کنی جلوی احساس اکلیل بالا آوردنتو با درصد زیادی منطق بگیری😂🌿 عکسش - عیدت مبارک😂❤️ @mjholat
@khob09321 خب چون چنلت محتوای خاصی نداره.. و پولدار جذاب میخوای.. با توجه به وایبی که گرفتم فقط میتونم بگم.. یه نفر بهت علاقمنده اما تو نمی‌دونی.. حتی نمی‌دونی از کجا.. فقط هر روز برات یه هدیه میاد. یه بار به خونتون، یه بار محل کارت، یه بار تو دانشگاه..‌. هدیه ها اکثرشون خاص و خفن و دوس داشتنی‌ان و برای خودت نگهشون می‌داری! تا این‌که یه روز هدیه یه پاکت طلاییه. توش بلیط جایگاه ویژه اولین کنسرت یه خوانندس... بدون میل خاصی میری و اون‌جا، بعد اجرا ها یهو یکی از پشت استیج میاد، خواننده با ذوق معرفیش می‌کنه و میگه رفیق و اسپانسرشه. بعد یارو یه لحظه میکروفونو از خواننده می‌گیره و تو رو صدا می‌کنه بیای بالا. رو استیج ازت خواستگاری می‌کنه! در همون حین خواننده هه هم یه دهن براتون با ذوق میخونه وقتی میری تو بهت مرکب میگه همه هدیه ها اون می‌داده و... دیش دیری دیرین دین.!😀😂❤️ عکسش - عیدت مبارک😂❤️ @mjholat
مجهولات ☫
دوستان ما ‌(تأویل و وایو) تصمیم گرفتیم طی اقدامی مشترک تقدیمی بدیم بهتون. قراره با فهمیدن جریان این
@MISS_FATEMH یه سال که اتفاقی محرم و صفر شهر خودتون نیستی، به پیشنهاد یه دوست می‌رید یه هیئتی. اون شب تعزیه دارن و داستان علی اکبر امام حسین (ع)ـه :) نمی‌دونی اون‌تعزیه چی داره.. ولی انگار سوزدل و اخلاص خاصی پشتشه که با وجود کوچیک و ساده بودنش، اشک همه سرازیر میشه. بعد از اون با رفیقت می‌رید و چایی روضه رو پخش میکنید. بعد از روضه مامانت میگن یکی از خانما ازت خواستگاری کرده. کمی بابت دوری اون شهرستان از شهر خودتون شک داری.. اما اوکی میدید که بیان. سر جلسه خواستگاری تن صدا برات خیلی آشناست.. و یکدفعه دو ریالیت می‌افته خواستگار متین و خوش قد و بالات همون بازیگر نقش علی اکبر(ع) تعزیه‌ است :) و خب اکلیلی میشی.. اما این که چجور آدمیه و نهایتا پسند میشه یا نه نمی‌دونم🥲😂❤️ عکسش - عیدت مبارک😂❤️ @mjholat