@MyEmptyMinded
تو عید نوروزه و همه خونه بابابزرگت جمعید که یه خانوادهای میاد عیددیدنی.. و تو یجورایی مطمئنی به هیچ عنوان نمیشناسیشون! بعدا میفهمی یه ربطی به یکی از عمهها یا عموهای بابات دارن و تا حالا خارج بودن. الانم دختر بزرگشون که اونجا ازدواج کرده نتونسته بیاد و مامان و بابا پسرشونن. یه بحثی مطرح میشه که میفهمی این خانواده تقیدات مذهبی دارن اما تا حد زیادی دچار غربزدگیان!
شروع میکنن با بلوف و ناآگاهی از شرایط ایران صحبت کردن و جمع رو دست میگیرن.. وقتی میبینی همه ساکتن و یه جورایی جذب اونا شدن، هر چند زیاد برات آسون نیست، تصمیم میگیری وارد بحث بشی و نظراتتو بگی. هرچند به نظر خودت خیلی زایه و نابودی؛ ولی نمود بیرونیت خیلی متین و خانمانه و منطقیه🤓
و حرفات تا حد زیادی قانع کننده است و بیشتر از همه پسرشون که اطلاعات کمتری از ایران و زندگی توش داشته، جذب حرفات میشه! با اشتیاق سوال میپرسه و بادی لنگوییجش موقع گوش دادن به حرفا.. تایید کردناش.. و... خیلی شیکه! حس میکنی تا حالا حرفا و نظرات واسه هیچکس اینقدر اهمیت نداشته و تاثیرگزار نبوده😂🍃 خصوصا که میدونی با نخبه طرفی! و به خودت یادآوری میکنی این نباید باعث بشه تا فردا رو منبر بمونی😂🤝
نهایتا میرید برای ناهار و بعد از ناهار، میبینی مادر همون خانواده نشسته کنار مامانت و دارن آروم با هم صحبت میکنی. به یه بهانهای خودتو نزدیکشون میکنی و سرتو گرم یه کاری میکنی تا بشنوی چی میگن.. مامانت با خندهای میگه:
- لطف دارید سودابه خانم؛ من با خودش و پدرش صحبت میکنم و بهتون اطلاع میدم.
و دو ریالیت میافته جریان از چه قراره و سعی میکنی به پسره کمی بیشتر دقت کنی😂
* اونا عید اومدن و تا آخر تابستونم هستن. اونقدری وقت دارید تا فرآیندای خواستگاری و ازدواج طی بشه. راستی اگر مورد اوکازیونی باشه، حاضری از ایران بری؟🥲
عکسش
- عیدت مبارک😂❤️
@mjholat
مجهولات
دوستان ما (تأویل و وایو) تصمیم گرفتیم طی اقدامی مشترک تقدیمی بدیم بهتون. قراره با فهمیدن جریان این
هیمآ...♡
خب از اونجا که ازدواج کردی، برای تو سورپرایز ویژه داریم. من سناریو دادن خبر بارداریتو مینویسم و کوثرم عکس طفلتو🤣✨
تو ذهنمه گفتی همسرت عکاس هستن؟ شاید این سناریو زیاد طولانی نباشه اما پر از اکلیله🥲
یه روز که عکسای یه مراسم/سوژه/پروژهای رو پوشه بندی میکنن تا صبح ببرن برای چاپ، شما که از ظهر خودتو کلی کنترل کردی چیزی نگی، شب یواشکی میری و یه عکس دیگه رو وسط عکسای اون پوشه میزاری. صبح فردا که میرن عکسا رو چاپ کنن، وقتی تحویل گرفتن و میخوان یه دور چک کنن یهو یه عکس غریبه میبینن!
یه برگه آزمایشه که گوشش یه جفت جوراب کوشولوئه و با خودکار قرمز نوشته: بابا شدنت مبارک 🥲 😁😂❤️
عکسش🥺
- عیدت مبارک😂❤️
@mjholat
مجهولات
دوستان ما (تأویل و وایو) تصمیم گرفتیم طی اقدامی مشترک تقدیمی بدیم بهتون. قراره با فهمیدن جریان این
@Daysoflove_114
(پیدا کردن ایده برام خیلی سخت بود و نهایتا:😅)
شاید یه روز با هم دانشگاهیا یا بسیج یا یا گروه مردمی.. میری اردوی جهادی به مناطق محروم و اونجا مشغول تدرسید. موازی شما یه آقای طلبهای هم هست. یعنی از اینکه دوستاش بهش میگفتن حاجآقا فهمیدی طلبهاس واگرنه به هر دلیلی هنوز یا اقلا اینجا ملبّس نبوده. طرف با بچهها راجع به مسائل اعتقادی صحبت میکنه... اردو میبردشون.. براش چالشای مختلف میزاره.. همراهشون میره خونههاشون مثلا به شرطی که اونا کلا تو کارای امروز به مادرشون کمک کرده باشن و...
یه بار یه قرآن جیبی پیدا میکنی که به بعضی آیات اشاره کرده و گوشه همون صفحه خیلی ریز یه بیت رو براش نوشته..
بیتای خیلی لطیف که پیوند دادنش به اون آیه محشرش کرده.. متوجه میشی بنده خدا هم آشناییش از شعر و... بالاست، هم به تفسیر قرآن مسلطه و برخلاف تصور عموم در پی تبلیغ از تفضیل غافل نمونده. و این وقتی برات مسجل میشه که میبینی با وجود خستگی تا بوق شب داره مطالعه می کنه!
واقعا شخصیت محترمیه برات.
بعد از پیدا کرون قرآن اونو همراه خودت همه جا میبری که اگر دیدیش، بهش بدی.. و وقتی دادی متوجهی خیلی تلاش میکنه یه چیزیو بهت بگه اما نمیتونه😂🍃
نهایتا بعدا همین خانواده جهت امرخیر تماس میگیرن.
عکسش
- عیدت مبارک😂❤️
@mjholat
مجهولات
دوستان ما (تأویل و وایو) تصمیم گرفتیم طی اقدامی مشترک تقدیمی بدیم بهتون. قراره با فهمیدن جریان این
@dahe80badbakh
بعد از چندین روز دوباره برگشتم سر نوشتن سناریو ها!
با توجه به وایبی که ازت گرفتم.. تو یه اتوبوسی. با یه کاروان ایرانگردی داری از شهر خودتون به شیراز میرید.
اهداف طبیعت دوستانه و... ام جز برنامه هاتونه.
اتوبوس تازه حرکت کرده که یهو وایمیسه و یه نفر دوون دوون سوار میشه!
ظاهر آشفته، خنده دار اما جالبی داره.
فقط صندلی کنار تو خالیه، با نارضایتی کولتو پایین میزاری تا بشینه.
میای هندزفری تو توی گوشت بزاری و با خیال راحت سراغ پلی لیستی که واسه سفر ساختی بری که یهو با یه سوال مسخره سر صحبتو وا میکنه.
میفهمی یجورایی جهانگرده و اصلا خیلی حرفهای.. صرفا چون کاروان دوستش بوده اومده که رونقش باشه!
اولش رو مخه اما کم کم باهاش حال میکنی.
به نظر باحال و باشعوره!
اولین جایی که پیاده میشید مسئول گروه میاد واسه دخترا مسئول انتخاب کنه که به پیشنهاد همون دوستش تو انتخاب میشی. تردید داری و زیاد مایل نیستی اما اون معتقده میتونی و یجورایی خودش میبره و میدوزه!
بعد از اون ایستگاه جاتون از هم جدا میشه اما واسه انجام وظایفت حواسش بهت هست و کمکت میکنه.
طی سفر خیلی از دخترا بخاطر موقعیت و کاریزماش میخوان بهش نزدیک بشن ولی تو نسبتا بیتفاوتی!
کم کم جاتو بین گروه پیدا می کنی
از عناصر اصلی میشی و سفر برخلاف تصور خودت که انفعال گونه بوده پیش میره!
جوری که فرصت نمیکنی تو دفترچه خاطراتت حتی یه صفحه بنویسی
این حس و حال جدید برات جالبه.. لیدر بودن و تو متن ماجرا بودن بجای حاشیه و اینا😂
در نهایت بعد از بازدید حافظیه، وقتی همه از یه بستنی فروشی همون اطراف فالوده بستنی شیرازی گرفتن و با بگو بخند میخورن، یه فالگیر میاد طرفتون.
اون با گشاده رویی یه فال ازش میخره.
فالش رو در میاره و بلند میخونه:
- به! ببینید چیام اومده!
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها!
بعد خوندن بیت، همه شلوغ میکنن. فالگیر پیر با خنده سرش رو تکون میده و میاد برای ختم به خیر شدن عشقش دعا کنه که میفهمه بعد خوندن شعر، رد نگاهش به تو میرسه. فالگیر آروم میاد سمتت و بی اون که پولی بگیره، کاغذ فال ها رو میاره تا یکی بیرون بکشی و بعد سریع میره.
رو کاغذ نوشته:
- دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود
نازپرورد وصال است مجو آزارش!🥲
عکسش
- عیدت مبارک😂❤️
@mjholat
مجهولات
دوستان ما (تأویل و وایو) تصمیم گرفتیم طی اقدامی مشترک تقدیمی بدیم بهتون. قراره با فهمیدن جریان این
@jenabeoooo
شب قبل از خواب، وسوسه میشی گوشی رو یه چک بکنی. چک کردنی که در جا پشیمونت میکنه! چرا؟ چون یه ویس از طرف دوستت اومده!
- سلام، من یه کم سرما خورده بودم الآنم صدام گرفته.(سرفه) هر کار میکنم درست بشو نیست. فایلی که برات فرستادم،(سرفه) فایل متن اجرای جلسهی فردای دانشگاست. شرمنده زحمتش با تو..(سرفه) حقیقتا به کس دیگهای نمیتونستم اعتماد کنم. الان از رو فایل تمرین کن،(سرفه) صبح پرینت شده بهت میدن. مسئول جلسه آقای احمدوند ه از بچههای دانشکدهی(سرفه) علوم اجتماعی.(سرفه) وای خدا دارم خفه میشم. دیگه(سرفه) با خودش هماهنگ شو خدا خیرت بده(سرفه)
یکدفعه وحشتزده گوشی رو پرت میکنی اون ور. مستقیم به سقف زل میزنی. بعد از چندتا نفس عمیق میخزی سمت گوشی و با دیدن گوشه پریده گلس، به خودت بد و بیراه میگی.
فایل متن اجرا رو باز میکنی. بغضتو با نفس عمیق فرو میدی. فورا زنگ میزنی به دوستت و بعد از کمی بد و بیراه و گلایه، اون شروع میکنه با راهنمایی کردنت.
با همون صدای گرفته دو ساعت تلفنی باهات تمرین میکنه و در عین این که بهت میگه عالی عالی، ناامیدی خاصی در صداش موج میزنه😂💔
بهت توصیه میکنه فعلا به خواب آروم و کافیت اهمیت بدی. ولی خوابی که تو رفتی، نه آرومه، نه کافی :/
صبح سعی میکنی لباس مناسبی بپوشی، با یههه کم آرایش. و میری دانشگاه. سالن اجتماعات. دنبال آقای احمدوند میگردی که نهایتا میرسی به آقای صادقیان، معاون جلسه. وقتی خودتو با کلی تته پته معرفی میکنی و جریانو میگی، یکدفعه تند میشه و میگه:«یعنی چی خانم؟ یعنی چی که نصفه شب گفتن نمیتونن و با شما هماهنگ کردن؟ با ما نباید هماهنگ میکردن اونوقت.. الان شما نمیتونی خودتو درست معرفی کنی بعد میخوای اجرا داشته باشی؟»
رنگت میپره. سعی میکنی بغضت نشکنه که یارو برمیگرده و میگه:«ستیلا، تو میتونی اجرا کنی؟»
یهو یه دختر سانتی مانتال که دانشگاهو با گودبای پارتی جعفر اشتباه گرفته برمیگرده و با لحن شدیدا لوسی میگه:«نه یاسین! نمیشه که صبح اجرا آدم آماده بشه!»
صادقیان دست میکشه از پیشونی تا بینیش، آخر دماغشو فشار میده و میگه:«ستیلا اینم همین صبح گرفته.. ولی حتی تجربه تو رم نداره. اذیت نکن آبرومون میره.»
ستیلا با اکراه ساختگی میاد سمتتون برگه ها رو از دست تو میگیره و در حال نگاه کردن به متن با غرغر میگه:«آخه استایلمم مناسب اجرا...»
که با سلام کسی حرفش بریده میشه.
داشتی راه تو میکشیدی بری که تو ام با شنیدن صدا برمیگردی. فورا لب میگزی و چشماتو فشار میدی که اشک نیاد. ستیلا سرشو تا گردن میکنه تو برگه ها و صادقیانم مضطرب سلام میکنه. میفهمی آقای احمدونده. یه لباس ساده کتون کرمی رنگ پوشیده. با شلوار کتون. ریشاش نه ریشه، نه ته ریش. قیافش اعتماد آدمو برمیانگیزه. یه نفس عمیق میکشی. باید جریانو بگی!
وقتی میگی، احمدوند فورا میگه باهاش هماهنگ شده بوده. برگه ها رو از ستیلا میگیره و میده به تو. ستیلا میخواد با حرص راهشو بگیره بره که احمدوند میگه صبر و با تو تمرین کنه. ستیلا در حال خوردن فشار پرومکس، زیر نظر خود احمدوند که مثلاً مشغول کاره اما حواسش به شماست، باهات تمرین میکنه😂
یکساعت بعد سالن پر میشه.
میری روی سن، پشت تریبون و نفس عمیقی میکشی. با دیدن لبخند پر از اطمینان احمدوند یاد حرفاش قبل از اجرا میافتی.. نفس عمیقی میکشی. اجراتو شروع میکنی.
داداش عالی بودی ✨
چندتا تپق داشتی که طبیعیه :)
آخر برنامه، احمدوند میاد بالا و در حرکتی خافان میگه تو دیشب از حال دوستت باخبر شدی و قبول زحمت کردی و بعنوان مسئول برگزاری سمینار امروز ازت تشکر میکنه✨
تمام سالن هم به افتخارت کف میزنن.
با یه لبخند تشکر میکنی.
با دیدن صحنه خروج ستیلا از سالن و یاسین که پشت سرش میدوئه یکدفعه همون بالا پقی زیر خنده میزنی.*بالاخره گاف دادی😀😂
احمدوند حتی چند روز بعد بعنوان تشکر و در آوردن جریانات قبل از اومدنش از دلت هدیه کوچیک برات میاره. احتمالا یه ماگ آپشن دار.
و برات از کسی که نمیشناختیش، به یه آدم به شدت قابل احترام تبدیل میشه!
چند روز بعد هم که تماس میگیرن برای خواستگاری میشناسیش.
شب خواستگاری در حالی که لباساتو آماده میکنی، همه رفتارت تو مواقع مواجهه تون جلوی چشمت پلی میشه و سعی میکنی جلوی احساس اکلیل بالا آوردنتو با درصد زیادی منطق بگیری😂🌿
عکسش
- عیدت مبارک😂❤️
@mjholat
@khob09321
خب چون چنلت محتوای خاصی نداره.. و پولدار جذاب میخوای.. با توجه به وایبی که گرفتم فقط میتونم بگم..
یه نفر بهت علاقمنده اما تو نمیدونی.. حتی نمیدونی از کجا..
فقط هر روز برات یه هدیه میاد. یه بار به خونتون، یه بار محل کارت، یه بار تو دانشگاه...
هدیه ها اکثرشون خاص و خفن و دوس داشتنیان و برای خودت نگهشون میداری!
تا اینکه یه روز هدیه یه پاکت طلاییه. توش بلیط جایگاه ویژه اولین کنسرت یه خوانندس...
بدون میل خاصی میری و اونجا، بعد اجرا ها یهو یکی از پشت استیج میاد، خواننده با ذوق معرفیش میکنه و میگه رفیق و اسپانسرشه. بعد یارو یه لحظه میکروفونو از خواننده میگیره و تو رو صدا میکنه بیای بالا. رو استیج ازت خواستگاری میکنه! در همون حین خواننده هه هم یه دهن براتون با ذوق میخونه
وقتی میری تو بهت مرکب میگه همه هدیه ها اون میداده و...
دیش دیری دیرین دین.!😀😂❤️
عکسش
- عیدت مبارک😂❤️
@mjholat
مجهولات
دوستان ما (تأویل و وایو) تصمیم گرفتیم طی اقدامی مشترک تقدیمی بدیم بهتون. قراره با فهمیدن جریان این
@MISS_FATEMH
یه سال که اتفاقی محرم و صفر شهر خودتون نیستی، به پیشنهاد یه دوست میرید یه هیئتی.
اون شب تعزیه دارن و داستان علی اکبر امام حسین (ع)ـه :)
نمیدونی اونتعزیه چی داره.. ولی انگار سوزدل و اخلاص خاصی پشتشه که با وجود کوچیک و ساده بودنش، اشک همه سرازیر میشه.
بعد از اون با رفیقت میرید و چایی روضه رو پخش میکنید.
بعد از روضه مامانت میگن یکی از خانما ازت خواستگاری کرده.
کمی بابت دوری اون شهرستان از شهر خودتون شک داری.. اما اوکی میدید که بیان.
سر جلسه خواستگاری تن صدا برات خیلی آشناست.. و یکدفعه دو ریالیت میافته خواستگار متین و خوش قد و بالات همون بازیگر نقش علی اکبر(ع) تعزیه است :)
و خب اکلیلی میشی..
اما این که چجور آدمیه و نهایتا پسند میشه یا نه نمیدونم🥲😂❤️
عکسش
- عیدت مبارک😂❤️
@mjholat
https://eitaa.com/basedontrue
با یه نفر دیگه تو گروه دانشگاه خیلی سوسکی و خویشتن دار بحث سیاسی میکنی.
بعد تو گروه ادامه نمیدی، میاد پیوی ادامه میده که میگی مایل به جواب دادن نیستی😂
بعد همون روزا یه اسنپ میگیری. طرف شروع میکنه چرت و پرت گفتن.از صداش و قیافش(عکسش پروفایلش بوده) دو ریالیت میافته همون پسره است. به روی خودت نمیاری. یه کم جوابشو میدی بعد از دهنت میپره میگی:«من قبلاً ام با شما بحث کردم. کاملا ام بی فایدس. شما مبانی فکریتون ناقص و اشتباهه!»
یهو میگه کجا با من بحث کردید قبلا؟ میفهمی گاف دادی و لو میدی خودتو.
تا اینکه وسط راه ماشینش یهو خاموش میکنه و مجبور میشه وایسه🤣.
چون نزدیک مقصدی و خلوته اونورا، میخوای خودت پیاده بری؛ که ازت میخواد اگه میشه استارت بزنی اون هول بده ماشین راه بیافته. (با فشار) سوار میشی استارت میزنی.. و ماشینش بعد از کمی تلاش راه میافته😀😂
ذهنت کمی درگیر حرفاش میشه.. حس میکنی آدم باشعوریه فقط همون مبانی فکریش اشتباهه... تصمیم میگیری چندتا کتاب و منبع خوب بهش معرفی کنی که بخونه. اینارو مینویسی واسه خودت و دنبال یه فرصت میگردی که بگی؛
چند روز بعد میری کافی نت واسه انتخاب واحد، یهو یارو رو بعنوان مسئول اونجا میبینی😐😂
وقتی میبینه پرات ریخته میخنده میگه تو این مملکت که برای جوان تحصیل کرده کار پیدا نمیشه، خونه مون همین محله است و اینجا پاره وقت کار میکنم.
همون جا بهش کتابا رو معرفی میکنی.
بعد از چند وقت پیام میده چندتا سوال ازت بپرسه درباره چیزایی که تو کتابا خونده.. (چون کلی ویس داده و سوال پرسیده😂) تو یکی دیگه رو بهش معرفی میکنی که سوالاشو ازش بپرسه(یه آقا)
کم کم به وضوح مبانی فکری و نظراتش تغییر میکنه! تو گروه دانشگاه هم با یکی دیگه که خیلی با حرفاش رو مخت میرفته بحث میکنه و ساکتش میکنه. تو هم خوشحال از اینکه طرف آدم شده به ضایع شدن اون یکی میخندی.
چند وقت بعدم میفهمی مامانش زنگ زده به مامانت و قراره بیان خاستگاری😂✨
عکسش
- عیدت مبارک😂❤️
@mjholat
@Maah_Zad
اربعین رفتید کربلا، بعد موکب/مبیتتون با حرم فاصله زیادی داره. تو راه حرم، تو شلوغی کوچه پس کوچه خا خانوادتو گم میکنی.. گوشیتو در میاری تماس بگیری، وقتی داری با اضطراب دنبال شماره میگردی، یکدفعه گوشی تو میزنن🥲
گیج و هراسون سعی میکنی راهی که ازش اومدی رو پیدا کنی تا حداقل برگردی ولی مدام داری گیج تر میشی. میخوای آدرس بپرسی بری حرم ولی نمیدونی از کی.. اکثرا اونجا عرب هستن.. خصوصا چون گوشی تو زدن احساس ناامنی میکنی یه خرده گیج شدی.. اعصابت بابت گوشی واقعا خرده. میزنی زیر گریه... تا یه وانت میاد تو کوچه که میخواد واسه یه موکب آب ببره. از سر و صداهاشون میفهمی ایرانی ان و واقعا ذوق میکنی.. دست تکون میدی و نگه میدارن...
میگی باید یه تماس بگیری.. گوشی میدن تماس میگیری، بعد مسئولشون یه بنده خدا رو همراهت میفرسته باهات بیاد تا پیش بابات برسونتت.
تو مسیر خیلی معذبی. استرس و اعصاب خردی رم هنوز داری... و هنوز کمی گریه ات میاد.
بنده خدا یهو میره از سوپری برات کیک میگیره فشارت نیافته😂
تشکر میکنی و اینا...
بعد خلاصه میرسی به بابات و ازش تشکر میکنن و میگن خیلی آدم حسابی بود خدا خیرش بده و اینا..
نهایتا برمیگردید ایران، یه مدت بعد خانواده همون پسره زنگ میزنن به گوشی بابات و میگن میخواستن برای امر خیر مزاحم بشن🥲😂✨
عکسش
- عیدت مبارک😂❤️
@mjholat
@HopeMeansYou
خب یه پولی از در غیب رسیده و خانواده میخوان یه چادر شیک جنس خوب برات بگیرن مثلا🙂😂
بعد چون این فرصت خیلی خاصه و ممکنه دیگه تکرار نشه، بابات یه شب قشنگ وقت گذاشتن به کار خرید تو برسن. ولی کل خانواده همراهت اومدن😂
تو ام سخت پسند میکنی.. تا حالا کل طبقات و مغازههای دو سه تا پاساژو کامل گشتی،(مثلا هیچ تمایلی آنلاین شاپم نداری😔) ولی با قیمت پیشنهادی خوانواده، اونی که میخواستی نبوده. بالاخره میرسی به یه مغازه دیگه. آبجی یا داداش کوچیکت مدام غرغر میکنن.. بابا و مامانتم کلافهان و میگن زودتر انتخاب کن.. یعنی به اون شرایط سخت انتخاب کردن، اینام رو مخن.
بعد یکدفعه پسر مغازهدار که میفهمه شرایط واقعا سخته، از پشت پیشخوان میاد بیرون و شروع میکنه خواهر برادر کوچیکتو سرگرم کردن تا اعصابتون آروم تر بشه و تمرکزتون بره رو خرید. در عین حال توجهش به اونورم هست.
مغازهدار چنتا چیز میاره ولی بازم هیچکدوم پسند نیست. میخوای سرتو بکوبی به دیوار.. یا اصن بیخیال بشی!
یه دفعه پسره بلند میشه، میره از انبار به سختی یه مدلو میاره. میگه:«اینجور چیزی چطوره؟»
همینه! اکلیلی میشی و پرات میریزه! رو سرت تست میکنی و بهتم میاد. حتی اندازته! با ذوق به مامان بابات میگی:«وای آره همین..»
بعد اونا میرن تو فاز حساب کردن و اینا که میشنوی صاحب مغازه داره به پسرش میگه:«اینو که خواهرت میخواست براش گذاشتم کنار...»
اونم میگه:«خب بابا این بنده خدا ام گناه داشت کلافه بود. حالا واسه اون دوباره بعدا سفارش بدید»
شرمنده میشی یه خرده ولی به روی خودت نمیاری...
خلاصه همونو میخرید و کلی تشکر میکنی و اینا...
چند وقت بعد همون خانواده تماس میگیرن برای خواستگاری. پسره از مودت خوشش اومده😂 فقط من نگران روابط عروس خواهرشوهریتونم. شروع خوبی نداشت واقعا😂🍃
عکسش
- عیدت مبارک😂❤️
@mjholat
مجهولات
دوستان ما (تأویل و وایو) تصمیم گرفتیم طی اقدامی مشترک تقدیمی بدیم بهتون. قراره با فهمیدن جریان این
جاسمین(کانالی که طی این مدت پاک شد🥲)
خب حقیقت وایبتو زیاد یادم نیست..
ولی شاید یکی از رفیق فابات که خیلی با هم اوکی بودید ازدواج میکنه.. بعد تو خیای ذوق میکنی ولی خب دلتم یه خرده میگیره و اینا.. چون قطعا به این واسطه از هم دور میشین. ولی الحمدلله همسرش و خوانوادهاش خیلی خوبن و تو عقد که دیدیشون خیلی ماه بودن و اینا..
بعد از چند وقت دوستت یه سری سوال میپرسه که مثلا بخوای ازدواج کنی معیارات چیه؟ مثلا قصد ازدواج داری و اینا..😁
بعد از چند وقت با کلی من من میگه برای برادر شوهرش دنبال زن میگشتن، بعد مادرشوهرش که تو عقد تو رو دیده بوده وقتی فهمیده رفیق اونه دربارت ازش پرسیده، اونم تو رو معرفی کرده ییشقبققطونپجحچچخجملققق🥺😂
حالا اگر مایلی بیان خواستگاری و اینا😂✨
عا بعد برادره، یه لول خل تر و پایهتر از داداش بزرگشه که همسر دوستشه و دوسالم ازش کوچیکتره. و دوستت عین داداش خودش برا دوماد کردن اون ذوق داره😂🍃
عکسش
- عیدت مبارک😂❤️
@mjholat
مجهولات
دوستان ما (تأویل و وایو) تصمیم گرفتیم طی اقدامی مشترک تقدیمی بدیم بهتون. قراره با فهمیدن جریان این
فانوس
برای دریافت مدرک لیسانس، یه جا میری کارورزی، کارآموزی، چی بود؟..
برخلاف بقیه کارورزا که خیلی لفچ و رو مخن، شما خیلی خانمی🤓😂
یه روز همه کارمندا و اینا میگن میخوان برای رئیس(در اصل پدرش رئیسه چون سنش بالاست غالبا این میاد) تولد بگیرن.. هرکس میخواد یه هدیه کوچیک بگیره و پول برای کیک. تو ام با وجودی که تمایل چندانی نداری بخاطر اینکه ساز مخالف نزده باشی دنگتو میدی، بعدم یه بیت شعر با مضمون کاملا عرفانی😂 مینویسی و قاب میکنی برای هدیه.
بعد اون روز جشنو میگیرن. هدیه تو میزاری رو میز و رو همونم یه عرض تبریک مینویسی. و خیلی وسط نمیای..
چند روز بعد که برای تحویل گزارش کار میری، میبینی قابتو زده به دیواز اتاقش.. بعد ناخودآگاه لبخندی از سر رضایت میزنی که میپرسه:«شما زحمت اینو کشیده بودید؟»
میگی بله.
شگفت زده میپرسه نکنه خودتون نوشتید؟
سرتو میندازی پایین. یه تای ابروتو میدی بالا و میگی بله و با گفتن یه خسته نباشید میری بیرون.
بعد روز آخر که طرف باید امضا رو بزنه که بری.. میبینی قابتو گذاشته جلوش، رو میزش🥲و با خجالت و اینا میگه اگر مایل باشید میخواد بیاد برای خواستگاری. تو ام فقط میگی با خانواده تماس بگیرید😂✨
عکسش
- عیدت مبارک😂❤️
@mjholat