راستی دیشب😂
دیر رسیدیم ولی خودمون القدس لنای مجال رو گذاشتیم با صدای بلند و شیپور و شعار و بعدم فشفشه روشن کردیم و نهایتا به شکرانه این نصرت از طرف بابا بستنی مهمان شدیم😂✨
یه عکس جاذابم تو آینه آسانسور گرفتم با تیپ چریکیم که خیلی خواستم بفرستم ولی فرشته شونه راستم داره نمیزاره😔😂
دوستان گام اول به درآمد رسیدن از فضای مجازی خَرَّمّالی کردنه.
یعنی مثل خر برای حقوقی ناچیز کار میکنی.
قرار بود پنجشنبه جشن تکلیف حانیه باشه که اونهمه براش ذوق داشت
از ماهها قبل هر کسی رو میدید دعوت میکرد
و خودش با دونه دونه مهمونا تماس گرفت برای دعوت
و چند بار لباساشو پوشید و در آورد تا انتخاب کنه کدوم
و ذوقش وقتی فهمید معلمش هم میاد
مولودیخون خاله فرشتهاس
هدیههایی که قرار بود به بچهها بده و هر روز با ذوق نگاهشون میکرد
گوشوارههایی که فقط میدونست خریده شدن و ذوق هدیه گرفتن و دیدنشون رو داشت
مواد سالاد الویهای که هنوز توی یخچاله
هر روز یه طرح جدید برای تزئین خونه میداد
خودش رو تصور میکرد رو سجاده سفیدی که مامانم براش آورده بود
و... و... و... کلی چیز دیگه که گفتنش خارج از حوصله منه.
اما امروز فهمیدیم که ابله مرغون گرفته🥲
و جشن دو روز مونده کنسل شد💔
حالا حانیه تب داره..
بدنش میخاره و میسوزه..
و پر از وحشته..
پر از غصه..
پر از گریه..
و من این حجم غمش رو واقعا نمیتونم🙂
مجهولات
قرار بود پنجشنبه جشن تکلیف حانیه باشه که اونهمه براش ذوق داشت از ماهها قبل هر کسی رو میدید دعوت
الان داره میره دکتر و من یجورایی منتظرم معجزه بشه و بگه اون دونههای بوضوح آبله مرغونی هیچ ربطی به آبله مرغون نداره و برگردن و مامانم بگه سریع برو سراغ سیبزمینی تخم مرغا و اتاقو تمیز کن :)
خب اینقدر روضه سوزناک خوندن نداشت.. ولی بله آبله مرغون بود🥲😂
و کنکل شد..
حالا باید برای آخر هفته یکدفعه خالی شده خودمون برنامه بریزیم!
https://eitaa.com/9109301/15559
هعی آره تو یه گوشه از اونهمه ذوقشو دیدی..
حقیقتا موقعی که به حانیه بخاطر این دغدغه هاش میخندیدیم اصلا فکر نمیکردیم یهو اینطور بشه..
الان غم به هم خوردن عروسی یه عروس خل و جیغ جیغو رو دلمونه🥲😂