eitaa logo
مجهولات
238 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
739 ویدیو
20 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://daigo.ir/secret/192696131 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
مجهولات
من نمیدونستم کی ام یه آدم خونسرد و بی خیال نسبت به همه چی..!؟ یه آدم دغدغه مند برای خودش و جامعش و آ
داستان نوجوونی و احساسات رقیه انگار مو به مو داستان خودمه با کمی تغییر که یک نفر همت کرده و نوشتتش. و خب من یه تیکه دیگه‌ام دارم :) دختری که میخواد درس بخونه تا فلان رشته فلان دانشگاه قبول بشه و تو عرصه جهانی خودشو ثابت کنه و..
خیلی خوش‌حالم که مدارس امسال دارن الان می‌برن راهیان‌نور اگر مثل سال ما بهمن ماه می‌بردن، من اون موقع جیگرم صدپاره بود از دلتنگی و غصه و تک‌تک خاطره‌ها... و این‌که چقدر زمان بهتریه الان نسبت به بهمن ماه!
-
در ادایی ترین حرکت ممکن واسه دوستم کیک اولین خواستگاری درست کردم😗😂
مجهولات
در ادایی ترین حرکت ممکن واسه دوستم کیک اولین خواستگاری درست کردم😗😂
https://eitaa.com/im_mah_roo/2225 ما شیرینی اولین خواستگاری ام میگیریم البته. هرچند دوستم پیچوند و با شیرینی گواهینامه و گوشی جدید با هم داد😂🤌 https://eitaa.com/mjholat/8160
داداشم: صیغه مونث غائب چی میشه؟ من: هنوز زوده‌ برا شماها! ولی برو پیشش بگو؛ انکحت بمدت المعلوم علی صداق هرچی. اونم باید بگه بله. داداشم: بعد میگن برو سوالاتو از این روانی بپرس!
13.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بازم فهمیدین چرا سینگلم؟😂
- یه کتاب که نداریش ولی دوست داری بخونی لطفا زود تند سریع + خب فکر کنم حل شد😂🤝
هیچ آدم باهوشی رو ندیدم که تو کودکی روابط اجتماعی بالایی داشته باشه. و دقیقا خیلی از باهوش‌ها در نوجوونی ضداجتماع و در بزرگسالی خلافکارهای حرفه‌ای میشن!
هدایت شده از خانومِ مجنون ♡
ب قول سیدمون از زن بودن در دنیای امروز خسته ام...
می‌دونید؟ نیاز دارم یه بار دیگه برم راهیان و تو پادگان اندیمشک جا بمونم.
هدایت شده از کوریتیبا ☘️…
برای:@mjholat(مجهولات) از طرف:کوریتیبا دختر بزرگ عمو کوچیکه. چون یه شهر کلا یه شهر دیگه زندگی می‌کنید ث از بقیه خانواده دورید وقتایی که میاید یکم احساس غریبی می‌کنید. اما بعد از یکی دو روز شدیدا با بچه های فامیل مچ می‌شید. باآسمان وفلوریا و نورسا میرید دوچرخه سواری و با هارمهر سر مسائلی که هردو تون سرش اتفاق نظر دارید بحث الکی می‌کنید😂 ~~~ خسته وارد خونه میشید،پاهاتون توانایی تحمل وزنتونو نداره برای همین سریع روی نیمکت چوبیِ کنار حیاط میشینید فلوریا سرشو روی شونه آسمان میذاره و به فضای سبز رو به روشون خیره میشه، میدونی که دلش برای دهکده تنگ شده نورسا هم موهاشو بالا میبنده تا روی صورتش نریزه و نفس عمیقی میکشه آسمان میگه _دفعه بعد عقلمونو نمیدیم دست مجهولات:/ببین ترخدا مارو تا سر پارک... برد خب من با این پاهام چکار کنم؟ این پاها دیگه پا نمیشن برای من میخندی و میگی _عوضش تا اونجا اهنگای مورد علاقه تورو خوندیم پس یک به یکیم نورسا هم میخنده و میگه _اره واقعا تحمل بعضی اهنگات وحشتناک بود _عجب اسمان با خنده اینو میگه و بلند میشه _من میرم تو استراحت کنم نورسا هم بلند میشه و میگه _هی بزار باهم بریم! دلم برای پتوی گرم و همراهم تنگ شده و باهم به سمت خونه راه میفتن فلوریا نفس عمیقی میکشه _بهتره.. منم برم وسایلمو جمع کنم و فردا راه بیفتم سمت.. دهکده لبخندی میزنی و سرتو تکون میدی دستشو میذاره روی شونت _توام به خودت زیاد فشار نیار میدونم دوری از اینجا یکم برات سخته ولی خب.. به اطرافش نگاه میکنه _ما همیشه همراهتیم متعجب نگاهش میکنی، نمیفهمیش، منظورش از همیشه چی بود؟ _همیشه؟ لبخند میزنه _معلومه.. ما همیشه پیشتیم دستشو میذاره روی قلبت _اینجا برای همیشه و بعد دستش رو توی جیب سوییشرتش میکنه و به سمت خونه راه میفته نگاهت به درختای رو به روته ولی ذهنت پیش افراد مختلف پیش جاهای مختلف و اتفاقای مختلف با صدای ارومی میگی _برای همیشه و بعد بلند میشی چون هارمهر صدات کرده بود،و مطمئنا یه موضوع دیگه این وسط بود