مجهولات
من نمیدونستم کی ام یه آدم خونسرد و بی خیال نسبت به همه چی..!؟ یه آدم دغدغه مند برای خودش و جامعش و آ
داستان نوجوونی و احساسات رقیه انگار مو به مو داستان خودمه با کمی تغییر
که یک نفر همت کرده و نوشتتش.
و خب من یه تیکه دیگهام دارم :)
دختری که میخواد درس بخونه تا فلان رشته فلان دانشگاه قبول بشه و تو عرصه جهانی خودشو ثابت کنه و..
خیلی خوشحالم که مدارس امسال دارن الان میبرن راهیاننور
اگر مثل سال ما بهمن ماه میبردن، من اون موقع جیگرم صدپاره بود از دلتنگی و غصه و تکتک خاطرهها...
و اینکه چقدر زمان بهتریه الان نسبت به بهمن ماه!
مجهولات
در ادایی ترین حرکت ممکن واسه دوستم کیک اولین خواستگاری درست کردم😗😂
https://eitaa.com/im_mah_roo/2225
ما شیرینی اولین خواستگاری ام میگیریم البته. هرچند دوستم پیچوند و با شیرینی گواهینامه و گوشی جدید با هم داد😂🤌
https://eitaa.com/mjholat/8160
داداشم: صیغه مونث غائب چی میشه؟
من: هنوز زوده برا شماها! ولی برو پیشش بگو؛ انکحت بمدت المعلوم علی صداق هرچی. اونم باید بگه بله.
داداشم: بعد میگن برو سوالاتو از این روانی بپرس!
هدایت شده از چیزهاییکهنمیخواهندبدانید🚫
13.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بازم فهمیدین چرا سینگلم؟😂
هیچ آدم باهوشی رو ندیدم که تو کودکی روابط اجتماعی بالایی داشته باشه.
و دقیقا خیلی از باهوشها در نوجوونی ضداجتماع و در بزرگسالی خلافکارهای حرفهای میشن!
هدایت شده از کوریتیبا ☘️…
برای:@mjholat(مجهولات)
از طرف:کوریتیبا
دختر بزرگ عمو کوچیکه.
چون یه شهر کلا یه شهر دیگه زندگی میکنید ث از بقیه خانواده دورید وقتایی که میاید یکم احساس غریبی میکنید.
اما بعد از یکی دو روز شدیدا با بچه های فامیل مچ میشید.
باآسمان وفلوریا و نورسا میرید دوچرخه سواری و با هارمهر سر مسائلی که هردو تون سرش اتفاق نظر دارید بحث الکی میکنید😂
~~~
خسته وارد خونه میشید،پاهاتون توانایی تحمل وزنتونو نداره برای همین سریع روی نیمکت چوبیِ کنار حیاط میشینید
فلوریا سرشو روی شونه آسمان میذاره و به فضای سبز رو به روشون خیره میشه، میدونی که دلش برای دهکده تنگ شده
نورسا هم موهاشو بالا میبنده تا روی صورتش نریزه و نفس عمیقی میکشه
آسمان میگه
_دفعه بعد عقلمونو نمیدیم دست مجهولات:/ببین ترخدا مارو تا سر پارک... برد
خب من با این پاهام چکار کنم؟
این پاها دیگه پا نمیشن برای من
میخندی و میگی
_عوضش تا اونجا اهنگای مورد علاقه تورو خوندیم پس یک به یکیم
نورسا هم میخنده و میگه
_اره واقعا تحمل بعضی اهنگات وحشتناک بود
_عجب
اسمان با خنده اینو میگه و بلند میشه
_من میرم تو استراحت کنم
نورسا هم بلند میشه و میگه
_هی بزار باهم بریم! دلم برای پتوی گرم و همراهم تنگ شده
و باهم به سمت خونه راه میفتن
فلوریا نفس عمیقی میکشه
_بهتره.. منم برم وسایلمو جمع کنم و فردا راه بیفتم سمت.. دهکده
لبخندی میزنی و سرتو تکون میدی
دستشو میذاره روی شونت
_توام به خودت زیاد فشار نیار میدونم دوری از اینجا یکم برات سخته ولی خب..
به اطرافش نگاه میکنه
_ما همیشه همراهتیم
متعجب نگاهش میکنی، نمیفهمیش، منظورش از همیشه چی بود؟
_همیشه؟
لبخند میزنه
_معلومه.. ما همیشه پیشتیم
دستشو میذاره روی قلبت
_اینجا
برای همیشه
و بعد دستش رو توی جیب سوییشرتش میکنه و به سمت خونه راه میفته
نگاهت به درختای رو به روته ولی ذهنت پیش افراد مختلف پیش جاهای مختلف و اتفاقای مختلف
با صدای ارومی میگی
_برای همیشه
و بعد بلند میشی چون هارمهر صدات کرده بود،و مطمئنا یه موضوع دیگه این وسط بود