مجهولات
• اکیپ کتانی قرمزها ❤️👟 ✍🏻:ح.جعفری زینب با خندهای بی صدا سرش را به نشانه تأسف تکان داد. به نازی ن
• اکیپ کتانی قرمزها ❤️👟
✍🏻:ح.جعفری
نازی ناراضی خودش را پایین کشید. دست به سینه شد و بیخودی به یک نقطه وسط تاریکی زل زد. شیوا با خنده روی شانهاش کوبید که دستش را پس زد و چشم غرهای نثارش کرد. دوبار محکم به بازوی زینب کوبید و وقتی سمتش برگشت، انگشت اشارهاش را بالا آورد و آرام، اما با لحن عصبی گفت:
- یادت باشه فقط به خاطر سیبیلای تو کوتاه اومدم!
زینب ناگهان بلند زیر خنده زد! فورا دستش را جلوی دهانش گذاشت و از استرس چند نفری که رویشان را برگردانده بودند، لب گزید و ناشیانه رو گرفت. دستش را بلند دور بدن نازی حلقه کرد. چادرش شانههای او را هم پوشاند. صورتش را روی شانه او فشرد و با شدت خندید. همان بین بریده بریده زمزمه کرد:
- خدا نکشتت... عاشقتم یعنی!
بار ها را که تحویل دادند، قرار شد برای اقامه نماز مغرب و عشا آماده شوند. چند باکس آب معدنی بین وسایل بود که با استقبال شدید جماعت تشنه روبرو شد! نازی وقتی فهمید از دیشب آب نخوردهاند و تا قبل از غروب آفتاب یکسره کار میکردند، یک لحظه در سینهاش سوزش شدیدی احساس کرد!
غیاثی داشت برای وضو سراغ دبه یا آفتابه را میگرفت که سید با خنده گفت:
- بچه ها انقدر تشنه بودن که اگر آب دبه یا آفتابهام گیرشون میاومد میخوردن! هیچی آب نبود پسر... و نیست! این چند تا بطری باقی مونده رم باید یه جوری باهاش سر کنیم که تا فردا ام بمونه. دوباره معلوم نیست کِی کسی اینطرفا بیاد...
رنگ از چهره بعضی آقایان پرید! غیاثی با خندهای کلافه سرش را پایین انداخت. چند ثانیه بعد بالا آورد و رو به جمع چرخید. لبخندی بر لبش نشاند و گفت:
- خب اینجا هر چی کمبود آب هست، الحمدلله خاک فلهای ریخته! سریعتر تیمم کنید که داره خیلی از اذان میگذره!
سید روی شانهاش کوبید و با لبخندی از سر رضایت نگاهش کرد. یکدفعه مومن زاده خودش را از بین جمعیت بیرون کشید. دستش را به نشانه اعتراض بالا آورد و صدایش پس کلهاش انداخت.
- یعنی چی که تیمم کنیم وقتی آب هست؟
- آب هست ولی در حد خوردن! پس اولویت با اونه... اینجا حکم همینه که تیمم کنیم!
این را سید گفت. او هم مثل خودش صدایش را بالا برد و جوابش را داد. مومنزاده اما با پافشاری روی حرفش بحث را پیچاند به این که مگر این همه بطری آب معدنی تابهحال کجا میرفته و وقتی سید گفت مردم در اولویت بوده اند، زد به در غرغر درباره اینکه این همه آدم تا حالا پیشرفتی نداشتهاند و خیلی کند پیش رفتهاند! مرغش یک پا داشت و میگفت این شرایط را نمیپذیرد! آخر هم سید با خنده گفت یک این نماز را مثل ما کافر ها تیمم کن و بعد همین فردا با خانمها برو بیرون از شهر، خواستی آنجا خدمت کن و نخواستی هم با اولین ماشین برگرد. مومنزاده هم حوالهشان داد به گزارش و تهدید و... که سید در برابر هیچکدام خم به ابرو نیاورد! غیاثی اما سرش را پایین انداخته بود و خودخوری میکرد.
جمعیت بعد از نوشیدن آب، همه خوابیده بودند. سید میگفت عدهای بسیجیاند، عدهای طلاب جهادی و بعضی هم دانشجو یا شغل آزاد. سپاه هم گفته بود اگر نیرو لازم داشتند بگویند اما او همین تعداد را کافی دیده بود. بعد از نماز جماعت، دیگر در حسینیه جایی برای ماندن و خوابیدن نبود. سید بردشان سمت یک هتل همانطرف ها که طبقههای بالاییاش قابل سکونت بود. هر چند که خندید و افزود:
- البته با توکل به خدا که یک دفعه زیر پاتون خالی نشه و ساختمون فرونشست نکنه!
@mjholat
https://eitaa.com/basedontrue/4809
چه بامزه😂✨
به نظر منم اول اسمش تیفانی نبوده، وقتی برند جواهر تیفانی این رنگو برای نشان محصولاتش برداشته، به این اسم معروف شده🤝
558.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من تو مشکلآت خودمVS مشکلات بقیه😂😅😅
کیا اینجورین؟!!
دستا بالا میخوام راهشو بگم بهتون✅
#سیدکاظم_روحبخش #طنز
مجهولات
گر طبیبانه بیایی به سر بالینم ؛ به دو عالم ندهم لذت ِبیماری را . ۙ ادرے
یکسلامازمنِ درماندهبهسلطانبدهد
هرکساینشعرمراخواندوخراسانی بود ؛
ۙ ادرے