• اکیپ کتانی قرمزها ❤️👟
✍🏻:ح.جعفری
آنطرف شیوا با تردید گوشیاش را به دست گرفت. بسم الله گفت و شروع کرد.
- بسم الله الرحمن الرحیم.
این را از آن جهت مینویسم که پدرم گفت علناً از شما عذرخواهی کنم! و من نفهمیدم برای چه؟ عذرخواهی کنم برای این که خواستم چند روزی با دوستانم به اردو بروم! برای کمک به مردم سیلزدهی همین کشور! هم وطنانمان! عذرخواهی کنم چون چند روزی بین بچه های بسیج بودم. و این بودنم باعث شد هر که هر چه از دهانش در میآید نثار ما کند و کارگردانی، قرارداد پدرم را فسق! هر وقت فکر میکنم خنده تلخی بر لبم مینشیند. این همه سال من هر جور خواستم در فضای مجازی فعالیت کردم و کار پدرم، هیچ جوره تحت تاثیر قرار نگرفت. از این نظام کسی با ما کاری نداشت. ولی حالا که نوبت شما شد، بدجور به ما تاختید و بالاخره این خود شما بودید که کار او را تحت تاثیر قرار دادید. دیگر جمهوری تر از این؟! دموکراسی و آزادی بیشتر از این؟!!!
این چند روز فرصتی شد که فارغ از تمام دروغ پراکنی ها، واقعا بین بچه های بسیج باشم! از نزدیک با آن ها آشنا شوم و بشناسمشان. و هر چند میدانم نمیپذیرید، ولی تصویر جلّادگونهای که برای ما از بسیج و بسیجی ساخته بودند، دروغی تلخ و تهمتی ناروا بیش نبود. قلبم به درد میآید وقتی میبینم یک عمر اینطور بازیچه دشمن میهنم بودهام...
واقعیترین و کاملترین تعریف بسیج، تنها همانی است که مؤسسش فرمود.
《بسیج لشکر مخلص خداست》
و برای تفسیر و تأویل این جمله ساعت ها هم که وقت بگذاری حق را ادا نکردهای. خلاصه بگویم، بسیج قبل از آن که تجمع یک عده باشد، یک عقیده بالنده است.
من وظیفه داشتم که این را به شما برسانم. خواه بپذیرید و خواه خیر؛
بعد از این هم میروم. میروم تا روزی که با دست پر برگردم و در زمین دوست باشم. نه عروسک خیمه شب بازی دشمن... تا روزی که از خودم حرف داشته باشم، تحلیل داشته باشم، نه آماده خور و پیاده نظام دشمن...
با ذکر فاتحه و صلوات برای روح شهید بسیجی عزیز، محسن ساجدی.
خدا نگهدار.
پست را ارسال و گوشیاش را خاموش کرد. چشمانش را بست و سرش را به پشت صندلی تکیه داد. حال همه جمع عجیب بود! همه دچار درد ناشناخته ی دگرگونی بودند... از نیما غیاثی فرمانده بسیج تا نازی صفوی سردسته اکیپ کتانی قرمز ها!
زینب نگاهش را از منظره بیرون پنجره گرفت و به زمین دوخت. حالا چیزی که پیش چشمش میدید، ردیف چهارتایی کتانیهای خاکی رنگ بود! لبخندی بر لبش نشست. او هم چشمش را بست و سرش را به پشتی صندلی تکیه داد. آرام زیر لب زمزمه کرد:
-َيَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الأَْبْصَار
يَا مُدَبِّرَ اللَّيْلِ وَ النَّهَار
يَا مُحَوِّلَ الْحَوْلِ وَ الأَْحْوَال
حَوِّلْ حَالَنَا إِلَي أَحْسَنِ الْحَال
والسلام علیکم، و رحمة الله برکاته...
تأویل(ح.جعفری) ۱۴۰۱/۹/۱۰
قسمت اول
@mjholat
25.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عزاداری شیعیان پاکستان کلا در لول دیگهایه..✨
https://eitaa.com/TAHEBAGH/1478
عه.. حقیقتا فکر نمیکردم این پارت تا این حد تاثیرگذار واقع بشه🥲✨
https://eitaa.com/TAHEBAGH/1479
لطف داری💗
اتفاقا سناریوش رو چیدم و از پارسال تابهحال چندبار به ادامه دادنش فکر کردم ولی نهایتا به این نتیجه رسیدم که لازمه خودمم دانشجو بشم تا بیشتر دستم بیاد چطوریاس و خیلی پرت ادامه ندم. همینم غالبا بر اساس وایبی که از سریال "معراجیها" و چندتا فیلم و رمان دیگه گرفتم نوشتم😂🤝
https://eitaa.com/TAHEBAGH/1480
اگر کلیک کنی رو اسم کانال، میره داخلش🤝
https://eitaa.com/TAHEBAGH/1483
آره.. بعد خصوصا وقتی به این فکر میکنی "شیعه" چقدر تو پاکستان غریبه...
دقیقا وسط یه مشت وهابی افسار گسیخته...
بعد وقتی میان ایران و میتونن تو امنیت، جانانه عزاداری کنن، واقعا آدم مبهوت حس و حالشون میشه :')
میگن آدم مسلط اونیه که از پیر تا بچه پای حرفاش که میشینن، چیز یاد بگیرن.
-سنگین حرف زدن نشونهٔ سواد نیست-