eitaa logo
مجهولات
242 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
739 ویدیو
20 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://daigo.ir/secret/192696131 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
سیلی .
فکت: اظهار نظر نکنی نمیگن لالی.
خیلی تاثیرگزار😂✨
مجهولات
حق ببینید.
‌جوری که کاربرای عصا قورت داده ویراستی این بنده خدا رو از وقتی کاندید شده اذیت می‌کنن.. هــــرچــــی میگه عین همون بوقلمونا که می‌گفتن "کار خودشونه"، اینام میگن:"شگرد انتخاباتی"
امروز این‌قدر پشت هم بهم شوک وارد شده که تا مغز استخونام درد می‌کنه.
خدایا یه وقتایی کاملا خودت تو مسیری قرارم میدی که همه بهش میگن غلط ولی من می‌دونم که غلط نیست. این‌جور وقتا خیلی می‌ترسم. از این‌که شاید واقعا غلط باشه.. شاید من نتونم به اون جای درستش برسم.. شاید اصلا خواست و صلاح تو نبوده این مسیر و توهم منه.. پس این‌که این‌طور همه چیز خارج از ارادهٔ من ردیف میشه چی؟ این‌جور وقتا لای قرآن‌تو باز می‌کنم و حتی وقتی آیه دم از امید می‌زنه میگم نه دیگه تفأل خرافه‌اس. این‌قدر که آدمات ترسوندنم این‌جور شدم.. می‌بینی؟ میشه همه چیزو پررنگ‌تر کنی برام‌؟ اون‌قدر که دیگه نترسم. اون‌قدر که بقیه دیگه نگن غلطه. اون‌قدر که ختمِ به همون عاقبت خیری بشه که خودم و تموم کسایی که دوسم دارن ازت برام خواستنش :)...
اگر بهم اجازهٔ حل یه اختلاف‌و می‌دادن، قطعا انتخابم اختلاف طبقاتی بود.
آخر یه شعر پر از تکستای مفهومی واسه دخترایی که تمام شادی و استعدادشون قربانی جایگاه طبقاتی‌شون شد، چون از خیلی چیزا محروم بودن.. می‌نویسم و میدم شروین بخونه. خودمم می‌شینم روزی سه وعده باهاش گریه می‌کنم.
"دختر گدا" زانوهاشو بغل کرده نشسته یه گوشه تو دستش کارگاه گلدوزی، بی هدف میدوزه یه قصر صورتی که حالا داره می‌سوزه مــــــی‌ســــــــوزه... مــــــــــی‌ســــــــوزه... می‌ریزه اشکاش نم نمک از تو چشاش رو گونه‌هاش این اشکا رو نمی‌بینه هیشکی به جز عروسکاش یکی بود و یکی نبود قصه میگه حالا دختر قصه میگه با این‌که گرفته صداش.. با هق‌هقاش.. بــــا هق. هقاش.. گــــرفــــــتــــه صداش.. یه روز تو یه قصر سرد یکی چشاشو وا کرد یکی که کم کم خنده‌هاش قصرو پر از صــــدا کرد گُلا جوونه می‌زدن رو دیوارای سرد قصر آره صدای خنده‌هاش اون قصرو صورتی می‌کرد..! صــــدایِ خنده‌هاش. صورتی می‌کرد... ولی اصن نگذشت زیاد که اون نفر بزرگ شد اگرچه دختر بود ولی طعمهٔ صدتا گرگ شد بار اول به خاطر یه اشتباه کتک خورد آره سیلی کشنده نیس اما اون روز دخــــتــــر مُــــرد... دخــــتــــر مُــــرد... بار دوم بزرگ‌تر شد پاش وا شد به مدرسه جایی که دید پول باباش به بقیه نمی‌رسه هر روز هزار مدل مداد و جامدادی و تراش دختر ولی فقط دو تا پونصدی داشت تو قلکاش آرزوهاشو می‌نوشت آرزوهاشو می‌کشید آرزوهایی که رفیقش همه‌شونو می‌خرید! آرزوهایی که دستش بهشون نمی‌رسید... یه کم دیگه بزرگ شد بهش می‌گفتن نوجوون دخترا تو نوجوونی خیلی سریع میشن داغون ولی اینو نمی‌فهمید کسی از اون خانواده چون کسی تو فرهنگ‌شون اینارو که یاد نداده هزار بار دخترکو خرد کردن و شکستنش آهوی ناز دشت بود کنج قفس می‌بستنش.. همدم گریه‌هاش فقط بالش خیسش بود و بس حتی یه بار بی سر صدا بست با همون راه نفس لعــنــت به نــــفــــس.. کــــنــــج قفس... برای کنکور که می‌خوند اون برخلاف خیلیا نه داشت صد مدل کتاب کلاس یا همین چیزا مشاورش خودش می‌شد هزار تا برنامه می‌چید ولی کسی تلاشاشو می‌دید؟ نه بابا نمی‌دید! حتی یه روزایی که می‌برید بهش می‌گفت مامان خب دخترا رو چه به درس؟ عروس میشی. همین. تمام. باز زخماشو خودش می‌بست و بازم دوباره پا می‌شد می‌ترسید از زندگی اما دوباره احیا می‌شد خب فکر می‌کرد شاید اگر درس بخونه، دکتر بشه قصر سیاه امروزش دوباره صورتی میشه صــــورتــــی میشه..! با این‌که خیلی کرد تلاش با همه محدودیتاش ولی نشد بشه همون که دیده بود تو رویاهاش حالا دیگه اون مونده بود با پلن آخری که هنوز اصن آماده‌ام نبود براش.. نبود براش.. می‌دید که خواستگار دوستاش دکتر و مهندس‌ان اما به اون فقط یه مشت بی‌کار و پررو می‌رسن هر کدومشونو میدید ترس تو دلش خونه میکرد فکر بودن با اینا حتی اونو دیوونه می‌کرد نیومد اما اونی که منتظرش بود آخرم باید می رفت با کسی که شازده‌اش نبوده؛ لاجرم.. همون‌‌جا فهمید زندگیش شاید تا آخر همینه گنجیشک که آسمونو از دید عقاب نمی‌بینه! محکومه به کم داشتن و کم خواستن و همین چیزا چون دختره.. دختری که پولدارا بش میگن گدا!!! دختر مغروری که بش میگن گدا.. آره یه روز تو شهرتون زیر یه چادر سفید یه دختری با یه بله رو آرزوهاش خط کشید نه با یه سرویس طلا نه با حقوق و مهریه رفت زیر سقفی که فقط مشکی و خاکستریه روز آخر عروسکاشو دونه دونه ناز کرد دوباره درهای همون قصرو گرفت و باز کرد اتاق اتاق رفت و رفت تا که به آخریش رسید دیگه نخندید و فقط قصرو به آتیشش کشید کشید و باز خنده کرد شبیه آدمای مست دروغ گفت هر کی که گفت دنیا برای همه است! سوزوند قصرو تا دلش خالی شه از ناز و ادا سوزوند آرزوشو چون گفتن بهش دختر گدا! آ.. آ.. آ..
اون‌قدر قصه‌ای که شنیدم قوی بود.. ترانه‌اش همین حالا اومد!
قلب
- مبارک باشه انشاءلله به دل خوش. همکار نمیخوای؟😂 + سلامت باشید. اتفاقا همکارمم مدتیه تو کانال‌ان😂🤝