eitaa logo
مجهولات
236 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
739 ویدیو
20 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://daigo.ir/secret/192696131 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از مجهولات
بِہ‌تَوَکُل‌ِنامِ‌‌اَعظَمَت‌یااَللھ . . .
هدایت شده از مجهولات
بِہ‌تَوَکُل‌ِنامِ‌‌اَعظَمَت‌یااَللھ . . .
هدایت شده از مجهولات
بِہ‌تَوَکُل‌ِنامِ‌‌اَعظَمَت‌یااَللھ . . .
هیس..attheme
حجم: 90.6K
• با تشکر عمیق از گیسوی فر .. و لطفا جایی ارسال نشه حتی برای یک دوست عزیز :)
هدایت شده از مجهولات
بِہ‌تَوَکُل‌ِنامِ‌‌اَعظَمَت‌یااَللھ . . .
- یادتون باشه راجع به کتابخونه مدرسمون براتون بگم *
9.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلیل اینکه میگم فقط به امید ظهور زنده ام مختصر و مفید🙂👆 نکنه بمیریم و نباشیم😭
مجهولات
خب دوباره یه ذره سرم خلوت شد و رفتم سراغ جنگ قلم و کاغذ. خروجی کار اگه تایید شد حتما براتون میزارم☺️🙂 پی نوشت؛ سرم خلوت نشد. برنامه ریزی کامل و جامع کردم😍😂 بهش برسم صلوات :))
- تو مرا جان و جھانے💕!
چشمانم را که باز کردم همه چیز تار بود. آب دهانم را قورت دادم. کم کم تاری برطرف شد و روبرو را واضح تر دیدم. ماسکی که روی صورتم بود را پایین کشیدم. اما دو تا سرفه نکردم! نگاهم به خودکار آبی افتاد که از دستم قل خورده بود و پایین افتاده بود. عینک را در آوردم. شیشه اش را با گوشه مقنعه باز تمیز کردم. ماسکم را بالا کشیدم. خودکار را از روی زمین برداشتم. کمی روی صندلی جابجا شدم.کمی دور و بر را نگاه کردم تا مطمئن شوم همه نگاهم میکنند و دارند زیر ماسک‌هایشان می‌خندند! ولی انگار بحث جدی تر از این حرف‌ها بود. هنوز روی همان صفحه بودیم که قبل از خواب بودیم! این‌همه نکته تنها برای یک شکل فقط از کتاب زیست‌شناسی بر می آید. به رشته‌های سرخ و سفید در هم پیج و تاب خورده چشم دوختم. صدای دبیر در گوشم پیچید: - پس تو تارهای سفید تجزیه ATP کامل انجام نمیشه و لاکتیک اسید تولید میشه که همین لاکتیک اسید باعث درد شدید عضله ها بعد از تمرینات ورزشی، دویدن و ایناست. تجزیه و دفع لاکتیک اسیدم خیلی دیر انجام میشه. برای همین درد تا مدت زیادی تو عضلات میمونه. و وقتی میرید دوش میگیرید چون گردش خون تو رگا بیشتر میشه دفع سریعتر انجام میشه و این درد عضلاتتون کمتر میشه. دوباره که به تصویر نگاه کردم دیگر رشته ها پیچ و تاب خورده نبود! صاف و موازی در کنار هم بالا رفته بودند. به عقل خودم شک کردم و خنده‌ام گرفت! نمیدانم چقدر نگاهم روی تصویر ماند که دوباره رشته ها در هم پیچ خورد. همه جا تار شد و صدای دبیر زیست جای خودش را به فریادهای تار قرمز داد: - نه برادر! لطفا نرو! + تاکی کنار تو باشم و با هم بریم بالا ؟ بریم و بریم و بریم و بریم؟ ها؟ تا کی با این همه تفاوت کنار هم باشیم؟ - میدونی که ما میتونیم روزی هر دو عین هم بشیم. به هم تبدیل بشیم! + کی؟ پس کی؟ ما خیلی ساله که منتظر اون روزیم.. ولی جز همین نفاوتا چیزی نصیبمون نشده! نمیدانم در چه حالی بودم و داستان تارها به کجا رسید، ولی صدای زنگ باز از خواب پراندم و باز بخار شیشه عینک رفت و اینبار دبیر فقط گفت: - خسته نباشید خانما. میتونید برید.
🙂✨💜