مجهولات
- تو شرکت کردی قابل اعتماده؟ #ناشناس + آره. فعلا در مرحله تحلیلم و تا این جاش خوب بود انصافاً✨
- منم تست دادم و تا اینجا که تحلیل کردن همش درست بوده
#ناشناس
+ 🤍👍
مجهولات
امسالم با همین شعر بهتون تبریک میگم چون هنوزم خیلی خاص و قشنگه :) دختر که باشی، میشوی رویای بعضیها
امسالم با همین شعر
چون هنوزِ هنوزم خیلی قشنگه :)✨
حالا باور کنید بازم این وسط هیچی به من نمیرسه😂🤌
صرفاً برای رشد و پیشرفت و شناخت بهتر خودتون پیشنهاد میکنم🤍
- منم وقتی ویسشونو شنیدم دقیقا همچین حسی داشتم میخواستم پرواز کنم از شدت ذوقی که داشتم
چون رایگان بود واقعا تصور نمیکردم طرف بدون هیچ هزینه ای بشینه وقت بزاره و این قدر دقیق صحبت کنه🥲🥲
#ناشناس
+ Metoo✨
اتفاقا من اخیرا دنبال تحلیل تست گلاسر بودم، بین ۱۳۰-۱۸۰ هزینه جاهای مختلف بود که بیخیالش شدم ولی جواب اکثر سوالامو گرفتم 🤝
مجهولات
چالش نوشتن 30 روز روز 1: شخصیت خود را توصیف کنید روز 2: چیزهایی که شما را خوشحال می کند. روز 3:
3. یک خاطره
کوچک بودم. چهار یا پنج ساله. یک ترس عجیب و غریب داشتم؛ ترس عبور از جوی آب کنار پیاده رو ها!
شاید خیلیها این ترس را داشتند، ولی برای من روز به روز بیشتر و عجیبتر میشد! دیگر تقریباً از هر جدولی که آب زیرش جمع شود، رد نمیشدم!
حتی میلههای روی جدولها هم کافی نبود. باید یکی بغلم میکرد و رد..!
الان اصلا یادم نمیآید از چی میترسیدم، ولی خب یادم هست که حتی اگر مامان و بابا پشت جو، من را جا میگذاشتند و صد متر هم آن طرف تر میرفتند، باز جرعت رد شدن نداشتم. میایستادم سرِ جایم و به پهنای صورت اشک میریختم!
یک روز بعدازظهر، فکر کنم میخواستم با مامان به بازارچه بروم. کاپشن نوی بنفشم که اتفاقا از ۵ سالگی تا کلاس پنجم پوشیدمش تنم بود، با مقنعه هد توری سفید که آن بنده خدا را هم تا کلاس هفتم استفاده میکردم!
طبق معمول نزدیک جوی آب مقابل خانه شدیم. وحشتزده پشت جو ایستادم. مامان رد شد. نباید میشد! باید من را بغل میکرد و میبرد...
همانجا کشدار صدایش کردم:«مــــامــــان!!»
فکر کردم شاید دوباره بخواهد برود تا من خودم از پس ترسم بر بیایم و بروم. آخر جویاش خشک بود و اتفاقا میله برای رد شدن داشت!
ولی من رد بشو نبودم...
مامان سمتم برگشت. از توی جیب مانتویش یک عدد بادام در آورد. کف دستش گذاشت و از آنطرف جو سمت من گرفت. با تعجب به بادام نگاه کردم. لبخندی زد و گفت:«گفتم یه پیرمرد عالمی روی این بادوم برات دعا بخونه، دیگه از رد شدن از جوی آب نترسی! اینو بخوری ترست تموم میشه.»
فکر نکنم آن موقع خیلی توی ذهنم سوال پیش آمده باشد که مگر میشود با یک دعا و یک بادام خوردن؟ بچه بودم و حرف مامان حجّتم!
شاید فقط با تعجب پرسیدم:«واقعا؟!» و بعد بادام را گرفتم. توی دهانم گذاشتم و جویدمش. شیرین بود. خوب خوب جویدم و قورت دادم.
حالا مامان دستش را از آن طرف جو به سمتم دراز کرد. با اطمینان خاصی گفت:«دستمو بگیر، الان میتونی خودت رد بشی!»
دستش را گرفتم. پای راستم را آهسته بالا آوردم. هنوز لرزشش را خوب به یاد دارم. زل زده بودم به تصویر کفِ جو، از لای میلهها.
همانطور آب دهانم را قورت دادم و قدم اولم را روی میلهها گذاشتم.
نه! فرو نرفتم توی میلهها! پرت نشدم توی عمقِ نیم متری جو! رد خشکیده آب من را تا فاضلاب با خودش نبرد!
با خندهٔ از سر ذوق، پای چپم را هم کنار پای راستم روی میلهها جفت کردم.
«تونستم!»
شاید آن لحظه این را فریاد کشیده بودم..!
برای رد شدن از جو تعلل نکردم و فورا آنطرف پریدم. بدون آنکه دست مامان را رها کنم، دوباره و سه باره از جو رد شدم. آخر مامان خسته شد و گفت زودتر برویم.
آن روز در مسیر بازارچه، آنقدر از جو های مختلف رد شدم، که وقت برگشت همان جوی جلوی در خانه را بدون گرفتن دست مامان رد کردم.
در مسیر خیلی دربارهٔ پیرمرد بادامی از مامان سوال کردم.
خیلی طولی نکشید که پیرمرد را با سری که فقط دو طرفش موهای سفیدی دارد که به ریشهایش وصل میشود، با یک لباس سفید خنک مردانه و یقه دیپلمات، شلواری ساده و شاید یک شال سبز که آن موقع نمیدانستم مخصوص سید هاست، تصور کردم. یک صندلی گذاشته بود بیرون مغازه کوچکی اطراف حرم، نشسته بود و به یک بادام دعا میخواند. داخل مغازه کوچکش پر از گونیهای پلاستیکی سفید و نارنجی بادام شکسته و نشکسته بود؛ آخرش هم یک میز و صندلی چوبی زهوار در رفته. لامپ زرد قدیمی و پر مصرفی هم وسط سقف مغازه بود.
همیشه هر چه اصرار میکردم، مامان هیچ وقت نمیبردم مغازه پیرمرد بادامی را از نزدیک ببینم.
تا وقتی حدودا ده، دوازده ساله بودم. ترس عجیبی مشابه ترس خودم، سراغ برادرم آمده بود. وقتی مامان داشت دربارهاش صحبت میکرد، یک دفعه یاد پیرمرد بادامی افتادم. با ذوق پیشنهادش دادم و مامان هم خوشش آمد و فورا پذیرفت!
دلم را به دریا زدم و گفتم:«میشه خواستید برید مغازهاش منم بیام ببینم؟»
مامان با تعجب نگاهم کرد!«کی؟»
- همون پیرمرده که بادوم دعا خونده میده.
این را که گفتم صدای خندهٔ مامان بلند شد. با تعجب نگاهش کردم! نه! یعنی بله؛ پیرمرد و دعا و بادام دروغ بود!
انگار توی مغزم زلزله شد،لامپ زرد قدیمی ترکید و مغازه کوچک روی سر پیرمرد آوار شد.
مامان با همان خنده پرسید:«بهت نگفته بودم؟»
نه. نگفته بود. یک لحظه دلم خواست باهاش قهر کنم. حتی بغضم گرفته بود. ولی همپایش خندیدم. بهرحال من هنوز پیرمرد بادامی را برای خودم دارم. الان داداشم هم داردش. اتفاقاً او هم دیگر ۱۲ سالش شده، ولی اصلا ترس بچگی و پیرمرد بادامی را یادش نیست که برایش اینها را بگویم. شاید چون او مثل من پیرمرد و لباسها و مغازه و چراغ زرد قدیمی و گونیهای بادامش را تصور نکرده؟..
#me
مجهولات
3. یک خاطره کوچک بودم. چهار یا پنج ساله. یک ترس عجیب و غریب داشتم؛ ترس عبور از جوی آب کنار پیاده رو
ولی بهرحال، کاش دوباره پیرمرد بادامی میآمد، یک بادام کف دستم میگذاشت و من با همان ایمان قلبی، ترسهایِ چرتِ لاینحلم را زیر قدمهای لرزان اراده له میکردم. این روزها این را خیلی نیازش دارم. یک بادامِ دعا خوانده. یک ایمان واقعی که اراده بیاورد.
اصلا کاش هنوز هم نمیدانستم و مامان دوباره با یک بادام معمولی، در من انقلاب میکرد! که فقط یک قدم بردارم و ببینم ترسها چطور محو میشوند... همین :)❤️🩹
#me
وقتی شیمی رو میزارم اول برنامه درسیم، اونقدر نمیرم سمتش یا اونقدر توش گیر میکنم که کل برنامه درسیم میمونه
وقتیام میزارمش آخر برنامه درسیم که خب قاعدتاً اصلا نمیخونمش
درد بی درمونه این درس.