مجهولات
دوباره به ماهِ:«واای چقدر مشکی بهم میاد از این به بعد استایل فقط مشکی» رسیدیم.
یاد محرم و صفر پارسال و کلاسای تئاتر که مصادف شده بود با دیدن نوبت لیلی و استایلای مشکی «لیلی اتحاد»ـیم افتادم :))
تابستون پارسال بازهٔ فوقالعادهای از زندگیم بود.. مثل تابستون ۹۸.
48K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اجرِ تمامِ گریههای دیشبم ضایع شد با این پنج ثانیه😔😂
مجهولات
چرا گریه میکنی؟ یه میز تمیز کردن که گریه نداره! میز:
- حقیقتا منم گریم گرفت💔
#ناشناس
+🥲 اولش فقط پوستر بود که دیشب بعد از روضه از پشتِ شیشه ماشین برداشتم و با یه آه عمیق گفتم دیگه تموم شد.. بعد قرار گرفتنش کنارِ عبارتِ «سلام بر ابراهیم۲» قلبمو لرزوند :)
نتونستیم کاری کنیم اون راه ادامه پیدا کنه.. اما بازم انشاءالله که خیره!
یه مسابقه کتابخوانی چند سال پیش شرکت کردم، از کتابش خوشم اومد و تو یه گروهی پارت پارت برای بچهها گذاشتم. اونام جدا حال کردن.. الان دیدم هنوز پارتا رو تو آرشیو دارم..
گفتم اینجا بزارم شما ام بخونید و تابستون تون به خیر بشه :)🤍
این کتاب داستان زندگی یه نفره که توسط یک شهید مدافع حرم نوشته شده.
از اون زندگیا که آخرش دست میزاری رو قلب رنجورت و میگی: ما را به سخت جانیِ خود این گمان نبود!
همشام مدیون شماییم آقایِ اباعبدالله :))
از دستش ندید✨
🌸🌿بسم الله الرحمن الرحیم
#رمان_نسل_سوخته
#قسمت_اول: نسل سوخته
دهه شصت...نسل سوخته...
هیچ وقت نتونستم درک کنم چرا به ما میگن نسل سوخته... ما نسلی بودیم که...هر چند کوچیک...
اما تو هوایی نفس کشیدیم که شهدا هنوز توش نفس می کشیدن...
ما نسل جنگ بودیم...
آتش جنگ شاید شهرها رو سوزوند...دل خانواده ها رو سوزوند ... جان عزیزان مون رو
سوزوند ... اما انسان هایی توش نفس کشیدن ... که وجودشون بیش از تمام آسمان و
زمین ارزش داشت ... بی ریا ... مخلص ... با اخالق ... متواضع ... جسور ... شجاع ... پاک
... انسان هایی که برای توصیف عظمت وجودشون ... تمام لغات زیبا و عمیق این زبان
... کوچیکه و کم میاره ...
و من یک دهه شصتی هستم ... یکی که توی اون هوا به دنیا اومد ... توی کوچه هایی
که هنوز شهدا توش راه می رفتن و نفس می کشیدن ... کسی که زندگیش پای یه
تصویر ساده شهید رقم خورد ...
من از نسل سوخته ام ... اما سوختن من ... از آتش جنگ نبود ...
داشتم از پله ها می اومدم باال که چشمم بهش افتاد ... غرق خون ... با چهره ای آرام ...
بعد از شهدا چه کردیم؟ ... شهدا شرمنده ایم" ...
زیرش نوشته بودن ... "
چه مدت پای اون تصویر ایستادم و بهش نگاه کردم؟ ... نمی دونم ... اما زمان برای من
ایستاد ... محو تصویر شهیدی شدم که حتی اسمش رو هم نمی دونستم ...
@mjholat
#رمان_نسل_سوخته
#قسمت_دوم: غرور یا عزت نفس
اون روز ...
پای اون تصویر...
احساس عجیبی داشتم ...
که بعد از گذشت 19 سال...
هنوز برای من زنده است ... مدام به اون جمله فکر می کردم ... منم دلم می خواست
[ مثل اون شهید باشم ] اما بیشتر از هر چیزی ... قسمت دوم جمله اذیتم می کرد ......
بعضی ها می گفتن مهران خیلی مغروره ... مادرم می گفت ... عزت نفس داره ...
غرور یا عزت نفس ... کاری نمی کردم که مجبور بشم سرم رو جلوی کسی خم کنم و بگم...
_ ببخشید.... عذر میخوام....شرمندم
هر بچه ای شیطنت های خودش رو داره ... منم همین طور... اما هر کسی با دو تا برخورد ... می تونست این خصلت رو توی وجود من ببینه... خصلتی که اون شب... خواب رو از چشمم گرفت....
صبح، تصمیمم رو گرفته بودم...
_ من هرگز ... کاری نمیکنم که شرمنده شهدا بشم...
دفتر برداشتم و شروع کردم به لیست درست کردن... به هر کی می رسیدم ازش میپرسیدم...
_ دوست شهید واشتید؟...شهید رو میشناختید؟...شهداچطور بودن؟
یه دفتر شد ...
پر از خصلت های اخاقی شهدا ...
خاطرات کوچیک یا بزرگ ... رفتارها و منش شون ... بیشتر از همه مادرم کمکم کرد ...
می نشستم و ازش می خواستم از پدربزرگ برام بگه ...اخاقش...خصوصیاتش...رفتارش...برخورش با بقیه ... و مادرم ساعت ها برام تعریف می کرد ...
خیلی ها بهم می خندیدن ... مسخره ام می کردن...
ولی برام مهم نبود ... گاهی بدجور دلم می سوخت ... اما من برای خودم هدف داشتم ... هدفی که بهم یاد داد ... توی رفتارها دقت کنم ... شهدا...خودم...اطرافیانم...بچه های مدرسه...و...پدرم .
@mjholat
مجهولات
چرا گریه میکنی؟ یه میز تمیز کردن که گریه نداره! میز:
به پایان آمد این دفتر
حکایت همچنان باقیست✨
مجهولات
چرا گریه میکنی؟ یه میز تمیز کردن که گریه نداره! میز:
- کمدمو بفرستم معنیِ گریه رو درک کنی؟
#ناشناس
+ کمد؟ چند لحظه لطفاً.