eitaa logo
مجهولات
242 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
739 ویدیو
20 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://daigo.ir/secret/192696131 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
با هر آدمی که خیلی ازش خوشت میاد کمی گرم بگیر و مقداری خودِ واقعی‌ت باش (نه اون چیزی که اون دوست داشته و تو بخاطر علاقه خودت بهش، همون می‌شدی براش) تا ببینی چه قدر سریع تغییر می‌کنه مثل آشغال دورت میندازه!
بیاید راجع به انبه صحبت کنیم، این خوشمزه تکرار نشدنی، این میوه بهشتی، این عنصر جوانی.. ✓ بار-هس @Ekhrajiha
می‌دونم طولانیه ولی لطفاً زمان بزارید و بخونید🥲
متاسفانه دقایقی پیش مورد اصابت نیش پشه‌ای مشکوک قرار گرفتم✋
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_ششم: نمک زخم نیم ساعت بعد از زنگ کالس رسیدم مدرسه ... ناظم با ناراحتی بهم ن
: شروع ماجرا سینه سپر کردم و گفتم ... - همه پسرهای هم سن و سال من خودشون میرن و میان... منم بزرگ شدم ... اگر اجازه بدید می خوام از این به بعد خودم برم مدرسه و برگردم ... تا این رو گفتم ... دوباره صورت پدرم گر گرفت ... با چشم های برافروخته اش بهم نگاه کرد ... - اگر اجازه بدید؟؟!! ... باز واسه من آدم شد ... مرتیکه بگو... زیر چشمی یه نگاه به مادرم انداخت ... و بقیه حرفش رو خورد ... مادرم با ناراحتی ... و در حالی که گیج می خورد و نمی فهمید چه خبره ... سر چرخوند سمت پدرم ... - حمید آقا ... این چه حرفیه؟ ... همه مردم آرزوی داشتن یه بچه شبیه مهران رو دارن... قاشقش رو محکم پرت کرد وسط بشقاب ... - پس ببر ... بده به همون ها که آرزوش رو دارن ... سگ خور... صورتش رو چرخوند سمت من ... - تو هم هر گهی می خوای بخوری بخور ... مرتیکه واسه من آدم شده ... و بلند شد رفت توی اتاق ... گیج می خوردم ... نمی دونستم چه اشتباهی کردم ... که دارم به خاطرش دعوا میشم ... بچه ها هم خیلی ترسیده بودن ... مامان روی سر الهام دست کشید و اون رو گرفت توی بغلش ... از حالت نگاهش معلوم بود ... خوب فهمیده چه خبره ... یه نگاهی به من و سعید کرد ... - اشکالی نداره ... چیزی نیست ... شما غذاتون رو بخورید... اما هر دوی ما می دونستیم ... این تازه شروع ماجراست . @mjholat